<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923</id><updated>2011-09-06T16:35:14.196-05:00</updated><category term='سرگردانی'/><category term='فیلم'/><category term='علمی'/><category term='برداشت شخصی'/><category term='Personal insight'/><category term='خوابهام'/><category term='Society'/><category term='شهود'/><category term='از عشق'/><category term='My readings'/><category term='از جنس شناخت'/><category term='اجتماعی'/><category term='زندگی'/><category term='life'/><title type='text'>مسافر</title><subtitle type='html'>ده روز مهر گردون افسانه است و افسون
نیکی به جان یاران فرصت شمار یارا</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>191</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-2258013680554791224</id><published>2011-01-19T14:21:00.004-06:00</published><updated>2011-01-19T18:21:31.172-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'>....</title><content type='html'>چقدر خوبه یک جایی باشه برای نوشتن. این چند روز حرفهایی برای نوشتن در سرم چرخ میزنند. در مورد زندگی، سی و سه سالگی ، و باز هم زندگی... &lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;انگار در سی و سه سالگی زندگی رو جور دیگری میبینم. یک جور تازه. شاید به خاطر بچه دارشدن هم باشد. نمی دانم. اما کاملا حس می کنم که با  دهه بیست سالگی کلی فاصله گرفته ام. چقدر دنیا را متفاوت می دیدم و زندگی  رو. انگار در دهه بیست سالگی هنوز منتظر اتفاقی باشم. انگار که به دنیا گفته باشم بیا ببینم چی برام در چنته داری؟ انگار که تازه اول راهی باشم که فکر کنم پر از مناظر هیجان انگیز و پیچ و خمهای شگفت است و من حالا حالا ها وقت دارم که کشف کنم و انرزی که راه بروم. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;حالا در دهه سی زندگیم، احساس می کنم آخرهای راه رو بهتر میبینم. حس می کنم چاهها ، چاله ها و پستی بلندیهای راه رو هم میبینم. میبینم که زندگی اون نقاشی پر از نقش و نگاری نیست که قراره من رو ساعتها (سالها) مبهوت خودش کنه.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;دوست ندارم  به یک تعریف خطی خشک و خشن از زندگی هم اکتفا کنم با اینکه این قابلیت رو در اون می بینم. می بینم که زندگی میتونه یک واقعیت خشن باشه به همین سادگی که بدون هیچ انتخابی به دنیا میایم ، و روزی از دنیا میریم. اما این وسط زندگی می کنیم. حالا که اون پرده رنگین از جلوی چشمهام کنار رفته و من با زندگی واقعی چشم در چشم شدم ؛ میبینم که چطور خوشیها و ناخوشیهای زندگی در هم تنیده اند.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;از خودم می پرسم چقدر تجربه هام و موقعیتهای زندگیم در این درک من از زندگی سهیم بودن. آیا کسی که با فقر، بیماری و مصیبتهای زندگی دست به گریبان هست هم خواهد توانست این دو وجه در هم تنیده زندگی رو درک کنه؟ یا زندگی برای چنین کسانی کابوسی بیش نیست؟ &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;می دونم که حتما کسانی بوده اند که در همین سن من به برداشتی اینچنین از زندگی رسیده باشند. برام جالب هست که بدونم آیا این خاصیت دهه سی هست که انگار آدمی به خودش میاد و زندگی رو جور دیگه ای میبینه یا مثلا کسی که تجربه های دیگری داشته زودتر یا دیرتر به این نقطه می رسه؟ &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;فکر می کنم هرکس تجربه منحصر به فردی داره  ولی اینکه آیا این تجربه ها کمکی به رسیدن  به دیدی خاص از زندگی می کنند یا نه؛ نمی دانم. یعنی نمی دانم اثر کدام بیشتر است: سن یا تجربه ؟ یا نمی توان این دو را از هم جدا کرد؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اما یک چیز برایم محرزتر شده است و آن دیالکتیک بودن زندگی هست واینکه در جریانی  سیال و نامطئن و رونده و  گاه دوراز دسترس می گذرد و یا این ماییم که از زندگی می گذریم. یاد صوفی میافتم وقتی در حال کشف یک شیء تازه ایست بسته به اینکه خودش آنرا کشف کرده باشد یا ما آنرا بهش داده باشیم؛ اینکه آیا فرصت داشته باشد حسابی بالا پایینش کند یا از دستش بیوفتد یا از ترس آسیب از او بگیریمش؛ تجربه های مختلفی دارد. فکر می کنم زندگی مثل همین تجربه های تازه برای کودک نوپا باشد. ما آدمها که هر کداممان یکبار بیشتر زندگی رو تجربه نمی کنیم. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اما کاش تا آخر این حس کنجکاوی و تازگی برایم بماند. کاش تا آخر بخواهم که بمانم و تجربه های تلخ و از دست کشیده شدنها و افتادنها من رو مایوس نکنند. تا حالا که صوفی من رو به زندگی وصل کرده و محمد هم. قبلتر هم دانش و با خود بودن. امیدوارم زندگی اینها رو از من نگیره و تجربه های تازه تری هم برام در چنته داشته باشه. آهای بیست سالگی من هنوز سرزندگیت رو احتیاج دارم برای ادامه راه.... &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-2258013680554791224?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/2258013680554791224/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=2258013680554791224&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/2258013680554791224'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/2258013680554791224'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='....'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-1547809957517822095</id><published>2010-04-24T17:41:00.002-05:00</published><updated>2010-04-24T17:41:58.907-05:00</updated><title type='text'>Love</title><content type='html'>I can't believe I've been touched by an angle with love...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-1547809957517822095?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/1547809957517822095/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=1547809957517822095&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/1547809957517822095'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/1547809957517822095'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2010/04/love.html' title='Love'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-8037921195909623983</id><published>2010-02-26T20:19:00.003-06:00</published><updated>2010-02-26T20:53:43.702-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از عشق'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'>زندگی و مرگ</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;بوی موم زیر بغلی که میزنم ؛ من رو به یاد جایی می اندازه که انگار خاطرات خوشی ازش داشتم؛ اما هرچی فکر می کنم نمی تونم به یاد بیارم که این خاطره خوش مال دورانی است که در چین بودم و یا دورانی که برای دیدار به ایران رفته بودم. خیلی عجیبه. تا همین چند وقت پیش از عمد بوش می کردم بلکه چیزی دستگیرم بشه ، اما غیر از حس خوشی از یک جای آشنا و در عین حال از یاد رفته چیز دیگری به یاد نیاوردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند وقت پیش به قدرت آموزش ایمان آوردم. با آشنا شدن با جین آدامز، اولین برنده زن امریکایی جایزه نوبل و بنیانگذار کانون هال برای رسیدگی به بچه های مهاجر و فقرای شیکاگو. شاید اگر خودم کتاب می خوندم ؛ هیجوقت همچین آدمی رو نمی شناختم. اما به خاطر اینکه خودم رو در معرض آموزش مستقیم از طریق دانشگاه قرار دادم ، تونستم این دانش رو بدست بیارم. از نظر من خانم جین آدامز زن بزرگی هست ؛ گرچه شاید اینجور حرف زدن در غرب ور افتاده باشد و به قول شعرای خودمان "ما هم مردمانیم"، اما خب من این زن رو به این خاطر ارج می نهم که با وجود ناخوشی کارهای بزرگی در زندگیش کرده و با وجود ناملایمات از هدفش دست بر نداشته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم برای دیدن دخترم یک ذره شده. وقتی به اومدنش فکر می کنم ، دلم غنج میره از اینکه بتونم تو بغلم بگیرمش و بوش کنم و به سینم بچسبونمشو نازش کنم و صدای نفس کشیدن و شیر خوردنشو بشنوم. به بودنش که فکر می کنم اشک در چشام جمع میشه. تو کلاسهای آموزش والدین هم از دیدن فیلمهای به دنیا آمدن بچه و شیرخوردن و غیرش اشکم در میومد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باز هم مرگ، من رو به یاد کوچکی و بی اهمیتی مشکلات دنیایی من انداخت. مادر دوست کاناداییم با سرطان دست و پنجه نرم میکنه. غم و ناتوانی در برابر این پدیده خارج از اراده از چهره دوستم می باره. انگار که اولین بار باشه چنین چیزی رو تجربه می کنم، خواندن چهره یک آدم و دانستن اونچه در دلش میگذره، خیلی شگفت انگیزه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-8037921195909623983?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/8037921195909623983/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=8037921195909623983&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/8037921195909623983'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/8037921195909623983'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title='زندگی و مرگ'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-3886718904649843673</id><published>2009-11-03T12:33:00.002-06:00</published><updated>2009-11-03T12:58:56.809-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برداشت شخصی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'>تله</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;مدتی بود که به بازی بودن فوق لیسانس خواندن فکر می کردم. اینکه از پس چالش به موقع تحویل دادن پروژه ها برخواهم آمد یا نه ، میشد قسمتی از این بازی ؛ و برنده نهایی کسی بود که با سر بلندی از این بازی یک تا دوساله بیرون بیاد. اما دو سه روز پیش محمد تشبیه بهتری به کار برد که دوست دارم اینجا ثبتش کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینکه چون ما مطمئن هستیم که از پس فوق لیسانس و دکترا خواندن بر میاییم ، نباید باعث بشه که در "تله " آنها هم بیافتیم. می گفت تله ، چون درست است که ما مطالعه و تحقیق روی یک مسایلی را دوست داریم اما زمانبندی تحویل پروژه ها و رقابت برای چاپ مقاله و کارهای فرعی کردن برای به استخدام در آمدن ، چندان خوشایند نیست و چه بسا عیش تحقیقمان را هم از بین ببرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینست که می خواهیم به راه خودمان برویم و جزییات را هم خودمان تعیین کنیم. مثلا معلم جانشین بشویم و در زمانهای آزادمان با سرعت دلخواه خودمان به تحقیق و مطالعه بپردازیم. معلم جانشین شدن این خوبیها را دارد که اولا ما عجالتن  مدرک معلمی را گرفته ایم. دوما مسولیت رسمی یک کلاس را نداریم که وقت خارج از کلاسمان را هم ازمان بگیرد. سوم هم اینکه هرروز نیست و همانروزهایی هم که می رویم حقوق خوبی می دهند. هر وقت هم بخواهیم می توانیم ایران برویم و بیاییم یا به سفرهای دیگر برویم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در واقع ما بازی جدیدی با قوانین خودمان ساخته ایم که کمترین دردسر و چالش را داشته باشد. البته برنده شدن در این بازی و اصلا امکان یافتن برای انجام این بازی را آینده تایین خواهد کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این همه بازی بازی می کنم برای این است که من کلا همه کارهایی که در این دنیا می کنیم را بازی می دانم. چون مرگ همه کارها را از معنی انداخته است. مگر کاری که با روح من سرو کار داشته باشد و روحم رو صاف و لطیف بکنه. چون مدرک و خونه و ماشین و پول و غیره و غیره همه میان و میرن اما روح من همیشه با منه و چه بسا بعد از مرگ هم با من باشه .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و البته دانستن اینکه از کجا آمده ام و به چه منظور تنها کار جدی میتونه در این دنیا باشه که امید وارم با خالص کردن روحم بهش برسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-3886718904649843673?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/3886718904649843673/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=3886718904649843673&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/3886718904649843673'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/3886718904649843673'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title='تله'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-7126211209858907087</id><published>2009-10-11T20:11:00.002-05:00</published><updated>2009-10-11T20:16:08.598-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از عشق'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'>عشق تازه</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;موش کوچولو، سلام عزیزم؛ صبحت بخیر کوچولوی من.&lt;br /&gt;سلام نازنین. صبحت بخیر.&lt;br /&gt;با تو نیستم که! با اینم که تو دلمه!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-7126211209858907087?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/7126211209858907087/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=7126211209858907087&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/7126211209858907087'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/7126211209858907087'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='عشق تازه'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-3599021663887235570</id><published>2009-08-30T07:40:00.006-05:00</published><updated>2009-09-04T16:29:26.539-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'>گل سرخ</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;گل سرخ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...زیر قلبم...&lt;br /&gt;...اکنون گل سرخی می روید...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش می توانستم مثل فروغ بی پروا بگویم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-3599021663887235570?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/3599021663887235570/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=3599021663887235570&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/3599021663887235570'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/3599021663887235570'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2009/08/blog-post.html' title='گل سرخ'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-3230422406925516471</id><published>2009-06-11T23:46:00.001-05:00</published><updated>2009-06-11T23:47:50.548-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اجتماعی'/><title type='text'>ما</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=l_BinbdFndI"&gt;ما نیمی از جمعیت ایران هستیم&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-3230422406925516471?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/3230422406925516471/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=3230422406925516471&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/3230422406925516471'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/3230422406925516471'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='ما'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-7694680534310840560</id><published>2009-05-30T13:44:00.004-05:00</published><updated>2009-05-30T17:35:26.074-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برداشت شخصی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سرگردانی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اجتماعی'/><title type='text'>نگاه از بیرون</title><content type='html'>یأس وبلاگی نگرفتم. مشغول این دوره فشرده تربیت معلم فرانسه بودم که دیروز تمام شد و رفتن به اولین کنفرانسم در زندگی آکادمیک.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این روزها خیلی به اینکه کجا دوست دارم زندگی کنم فکر میکنم. بیشتر وقتها صفحه ترازو به سمت کانادا ماندن کج می شود. بزرگترین نکته مثبتی که اینجا دارد: آرامش هست. حتی از دسترسی به دانش و امکانات علمی هم برایم مهمتر است. و نکته منفی که محمد با تایید بر آن سعی در متقاعد کردن من به زندگی در ایران دارد: نبودن در کنار خانواده است. شاید هم اینکه اینجا برای ماندن و گذران زندگی بیشتر از ایران باید زحمت بکشیم. البته موقعیت ما اینطور است و یا اینطور حدس می زنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایران برای من بقالی رفتنش هم پر از تنش هست و ترس و اضطراب. مطمئن هستم اگر مرد بودم این مشکل حداقل نصف میشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما اینجا دوری تنها مشکلی است که میبینم. اما مگر زندگی بدون مشکل هم می شود و بالاخره انسان باید بتواند خودش را با مشکلات تطبیق بدهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر عکس ایران به چشم مجرم بالقوه نگاه می شوم چون زن هستم. و مشکلات از زمین و آسمان میبارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درست است که اینجاییها عاطفه ایرانیها را ندارند. اما عاطفه ایرانیها هم کار دستشان میدهد. در ایران آنقدر آدمها مثل نقل و نبات گذشت می کنند که گذشت معنی خود را از دست داده و به چشم نمیاید و هرکس که از خودش نگذرد انگشت نما میشود و اینگار بدترین کارهای دنیا رو کرده. اینجا که باشم بیشتر قدر این عاطفه را خواهم دانست و وقتی که ایران میروم بیشتر از ایرانیها این عاطفه را حس خواهم کرد و قدر دان خواهم بود. اینجا هم این عاطفه که در خون من است باعث خواهد شد تا بتوانم کسانی که آن را می فهمند به سوی خودم جذب کنم و همان برایم کافی خواهد بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاهی حتی فکر می کنم روحیاتم با روحیات اینجاییها نزدیکتر است. دوست دارم بیشتر اوقاتم را با خودم باشم ودر خودم غور کنم، پس بی اعتنایی غربیها برایم اهمیتی ندارد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می خواستم از تجربه کنفرانس هم مفصل بنویسم اما نشد و به قول معروف آتیشش خوابید. فقط همینقدر بگویم که با آدمهای جالبی آشنا شدیم که شبیه غربیهایی که تا به حال دیده بودیم نبودند. استادهای خاکی و خودمانی و گرم با اندیشه های تغییر و تحول.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-7694680534310840560?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/7694680534310840560/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=7694680534310840560&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/7694680534310840560'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/7694680534310840560'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title='نگاه از بیرون'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-7419543414456496971</id><published>2009-04-30T20:42:00.005-05:00</published><updated>2009-05-03T22:42:54.810-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برداشت شخصی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سرگردانی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اجتماعی'/><title type='text'>کشتی تفریحی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;کشتی تفریحی زندگی سرمایه داری بر روی اقیانوس زندگی در حرکت هست و ما آدمهای این زندگی به اصطلاح مدرن تنها کارکنان قسمتهای مختلف این کشتی لوکس و عظیم هستیم. این فکریه که من رو مدتیست به خودش مشغول کرده . مثل کارمندهای این نوع کشتیها هرروز از صبح تا شب باید کار کنیم تا زندگیمان تامین باشد. دلمان خوش است به صدای ساز و نوایی که گه گاه از درون سالنهای پر زرق و برق کشتی به گوش می رسه که گاهی هم به مناسبت کاری که داریم گاهی خودمون از اون وسط می گذریم با سینی نوشیدنی و به قصد سرویس دهی به کسانی که زندگی ما را تامین می کنند . گاهی سرک می کشیم به این گوشه و اون گوشه و به قول معروف از دور دستی بر آتش داریم و دلمون به همین کورسوی امید گرم. چون خودمون در محیط کشتی هستیم و گاهی از بعضی از مزایاش ، مثل منظره اقیانوس یا صدای ساز و آوازی که برای مهمونها برپاست و یا غذایی که به سبب حضور آشپز مخصوص به ما هم میرسه بی آنکه قصدی در کار باشد، بهره می بریم؛ فکر می کنیم همین که تلاش کنیم از ملوانی ساده به سطوح بالاتر برسیم و خودمون رو به نا خدایی کشتی نزدیک کنیم، کافیه و کارمون درسته. غافل از اینکه تنها مهمانهای سرمایه دار این کشتی برنده ماجرا هستند و استفاده کننده های واقعی. زندگی پرزرق و برق و مدرن و سرمایه داری امروزی دامی بیش نیست برای اونهایی که به یک زندگی کارمندی بر روی کشتی لوکس با نام دهان پرکنی چون کشتی تفریحی ، راضی می شوند مادام که گاه به گاه و با تشویشی همیشگی از منظره و غذا و تفریحی بهره ببرند  که مهمانان کشتی دائم و بی دغدغه از آنان بهره ورند.&lt;br /&gt;از ادبیات که بخوام بیام بیرون و حرفمو صاف و پوست کنده بخوام بگم، باید بگم که زندگی در این دنیای مدرن که بوی پول میده و بهره کشی و سرمایه همچین یک نمه به دل من نمینشینه. آخه کی گفته که من باید پنج روز هفته کار کنم و تنها دو روز هفته زندگی.! مگر من برای کار زنده ام ؟ پس خانواده و عشق و زندگی برای زندگی چی میشه؟ پس کی وقتی هست برای شناخت خودمون و اینکه ببینیم به کجا داریم میریم؟  چرا همه چیز فرموله شده از قبل تو این زندگی سرمایه داری؟ پس من انسان این وسط چی میشم؟ فکر و اراده و خلاقیتم کجا میره؟ چرا همه اینها برای گردوندن چرخ این اقتصاد کتابی و سفارشی و از قبل طراحی شده باید خرج بشه؟ چرا من نباید وقت داشته باشم که فکر کنم چطور دوست دارم زندگی کنم؟ همه چیز از قبل قالب گیری شده و برچسپ خورده و ترو تمیز آمادست تا من مثل یک لباس انتخابش کنم و بپوشمش و البته برای داشتنش تمام عمر کار کنم بدون لحظه ای با خود بودن.&lt;br /&gt;البته من ترجیح میدم کلک خودم رو روی آبهای زندگی پیش ببرم و چه بسا در این میون جزیره ناشناخته ای رو کشف کنم. دوست دارم با خودم باشم و راه زندگیمو خودم انتخاب کنم. شاید مجبور بشم که به طور موقت در این کشتی لوکس به استخدام در بیام. اما باید همیشه به یا داشته باشم که من دنبال گنج دیگری هستم. یک گنج واقعی در جزیره ناشناخته زندگی  .&lt;br /&gt;شاید من اشتباه می کنم. احتمالش هم زیاد هست. چون مطالعه کافی ندارم. زندگی بدو بدوی سرمایه داری این امکان رو به من نمیده. گرچه سعی کرده ام و خواهم کرد که نذارم این امکان تمام و کمال از من گرفته بشه.  شاید باید پست دیدبانی کشتی تفریحی رو به عهده بگیرم تا شاید فرصت کنم از اون بالا افقهای دیگری غیر از دیوارهای رنگی و خوش بوی کشتی رو ببینم و مسخ این دنیای مجدود پرزرق و برق نشم. شاید هم ...&lt;br /&gt;اگر اقتصاد دان یا اقتصاد خوانی هست که این پست رو میخونه و فکر میکنه میتونه منو روشن کنه ، با اشتیاق منتظر شنیدن نظراتشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت: چه تصادفی که درست یک روز بعد از نوشتن این پست ، فیلم "برنامه تلوزیونی ترومن*" رو می بینم که بی شباهت به زندگی که من ازش صحبت می کنم نیست. زندگی که همه چیزش از قبل طراحی شده توسط یک عده خاص برای اهداف خاص خودشون.&lt;br /&gt;پی نوشت-دو: قبل از اینکه کس دیگری بخواد اینو بهم بگه می خوام بگم که می دونم که بشر کلی فکر و تجربه و شکست رو از سر گذرونده تا به اینجا رسیده که یک زندگی نسبتا مرفه برای طبقات اجتماع فراهم شده، اما این دلیل نمیشه که این مرحله که بهش رسیدیم بی نقص باشه و نباید ازش انتقاد کنیم. چنانکه یک عده از محققان دنبال این هستند که ببینند چطور میشه رضایت از زندگی رو در میان اقشار مردم بیشتر کرد و من فکر می کنم این از هر تحقیق دیگری مهمتر هست و یک راهش میتونه این باشه که آدمها ساعتهای بیشتری رو با خانواده شون بگذرونند تا اینکه کار کنند.  اما نمی دونم آیا این در سیستم سرمایه داری عملی هست یا نه. دوست دارم در اینباره بیشتر بدونم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*The Truman show&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-7419543414456496971?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/7419543414456496971/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=7419543414456496971&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/7419543414456496971'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/7419543414456496971'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2009/04/blog-post_30.html' title='کشتی تفریحی'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-5419689999250384191</id><published>2009-04-23T15:50:00.004-05:00</published><updated>2009-04-23T20:19:01.489-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شهود'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سرگردانی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'>تأمل درونی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;وقتی امتحان فرانسه میدادم ، یک آن به ذهنم آمد که من دارم در یک سیستم از پیش برنامه ریزی شده برای رسیدن به یک شغل از قبل تعیین شده برای زندگی در جامعه ای که قوانین و چهارچوبش همه از قبل تبیین شده اند، حرکت می کنم.  قصد داشتم در مورد این شهودم مفصلتر بنویسم. اما نمی دانم خستگی بعد از یک ماه خواندن فشرده فرانسه بود یا چه چیز دیگری که یادم رفت. کلا یک مدت بعد از امتحان فرانسه چندان سرحال نبودم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این مدت متوجه شده ام که من نمی توانم در این کارهای از پیش برنامه ریزی شده دوام بیاورم. به عبارت دیگر نمی توانم خودم را در قالب یک حرفه مشخص بیاندازم و برای همیشه در آن بمانم.  مدرسه که می روم ، سعی می کنم ببینم آیا می توانم خودم را جای معلم کلاس تصور کنم که بعد از مدتی کارهایش روتین می شوند و همش باید سر چیزهای جزیی با بچه ها سرو کله بزند. نمی دانم مقایسه خودم با یک معلم خاص که خصوصیات خودش را هم دارد ، درست است یا نه. فکر می کنم که دوست دارم بیش از این معلمی که میبینم با بچه ها حال کنم و بهشان نزدیک باشم. از طرفی نمی دانم آیا این شدنیست در جایی که بعضی از بچه ها رفتارهای خودخواهانه و منزجر کننده ای رو که در خانه از بزرگتر ها یاد می گیرند و باخود به مدرسه میاورند ، دوام آورد. حتی گاهی خود همکاران هم  با این دنیاهای کوچکی که دور خود ساخته اند و خانه های شیشه ای شخصیتی که به دور خود کشیده اند ، چندان جذبم نمی کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنها مساله ای که در این واقعیت سیال زندگی تا به الان شبیه قطعیت باقی مونده علاقه من به دانش هست. با اینکه بعد از امتحان فرانسه تا مدتی نمی تونستم کتابی در دست بگیرم و بیشتر روزها رو با اینترنت گردی و فیلم دیدن گذروندم ، اما باز وقتی جرات کردم بعد از این مدت کتاب زبانشناسی که از کتابخانه دانشگاه گرفته بودم دوباره به دست بگیرم و بخونم و از خوندنش دوباره اون حس علاقه به دانستن در من مثل قبل بیدار شد، فهمیدم که هنوز یک ریسمانی هست که من رو بتونه در زندگی جلو ببره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی دانشها هستند که دوست دارم در موردشون بدانم. خیلی کتابها هستند برای خواندن. اونقدر که نمی دونم از کجا شروع کنم. کاش کاری پیدا می شد که فقط به من می گفتند بخوان و بنویس و با خودت باش و ما زندگیت را تامین می کنیم. اما در این دنیایی که قبل از آمدنم بنا شده ، این رویای بی ریشه ای بیش نیست. نمی دانم شاید کاری باشد مثل این ، اما حتما با همین قوانین دست و پا گیر اجتماعی که بر پایه سود انسانها بنا شده و نه دل آدمها. یعنی حتی اگر کاری باشد که من بتوانم بخوانم و بنویسم ، حتما یک شرط و شروطی هم دارد و سفارشی خواهد بود و این با روحیه آزادطلبی انسانی هماهنگ نیست.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینست که معلمی و استادی و حرفه را می گذارم برای امرار معاش و سعی می کنم زندگیم را طوری بگذرانم که چندان از علاقه به دانش دور نیافتم و بیشتر مواقع با خودم باشم. شاید تاوان این نوع تفکر این باشد که هرگز خانه یا ماشین یا پس اندازی نداشته باشم. معلوم هم نیست که همیشه همین را بخواهم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک مساله تا اینجا روشن است که کارهای مشخص اجتماعی من رو ارضا نمی کنند. شاید مجبور بشم کار مخصوص خودم رو تولید کنم. شاید نویسندگی کنم. اما نه سفارشی و حرفه ای و قالبی. بیشتر دوست دارم با خودم باشم و با کتابها . استعداد نوشتن هم دارم. این را هم تازگی دوباره به یاد آورده ام که نوشتن به تمرین هم نیاز دارد و استعداد تنها کافی نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این سختترین نوشته ای بوده که تا به حال نوشتم. شاید چون به قول محمد من با این نوشته ها مدیتیت هم می کنم یا همون تامل در درون خودم و خواسته هام. و رو راست بودن با خود یکی از سختترین کارهاست. آره من تا قبل از همین نوشته استاد شدن رو برای پرستیژ اجتماعیش هم می خواستم. اما حالا تنها برای دانش می خواهمش و برای امرار معاش و اینکه منو به خودم و علاقه هام نزدیکتر کنه. اگر روزی ادامه تحصیل هم نتونه من رو ارضا کنه ، اون رو کنار خواهم گذاشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-5419689999250384191?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/5419689999250384191/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=5419689999250384191&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/5419689999250384191'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/5419689999250384191'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2009/04/blog-post_23.html' title='تأمل درونی'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-1711188941458595343</id><published>2009-04-07T22:58:00.006-05:00</published><updated>2009-04-08T11:37:34.162-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سرگردانی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فیلم'/><title type='text'>واقعیت سیال</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt; &lt;a href="http://jazireyesargardani.blogspot.com/2009/03/blog-post_24.html"&gt;جاده انقلابی&lt;/a&gt;-دو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دنیا انگار به صورت اسرار آمیزی طراحی شده  یاشه . قطعیتی در اون دیده نمیشه. انسان این موجود پیچیده ، ترکیبی از هزاران ماده شیمیایی مدام در حال تغییریست که تمام حسها و فکرهای اونو زیر کنترل خودشون دارند بدون اینکه هنوز بعد از سالها تحقیق دانشمندان،  خودشون به کنترل انسان، این اشرف مخلوقات و خدای روی زمین در اومده باشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انگار که در یک واقعیت سیال و بدست نیامدنی و لمس ناشدنی شناور باشیم که نمی دونیم به کدوم سمتی ما رو می کشونه. انگار که تعمدی در سیال بودن این زندگی وجود داشته باشه، در به  تعریف نیامدگی اش و در سردرگردانی اش هم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مصاحبه های عوامل فیلم جاده انقلابی را از یوتیوب میدیدم. دی کاپریو تنها کسی بود که می گفت این زن و شوهر برای این به چنین سرنوشتی دچار شدند که به اونچه که داشتند راضی نبودند. برای اون تعبیر پاریس ، همان رویاهای غیر واقعی و دست نیافتنی آدمیان بود از زندگی دور از دسترسی که می توانستند داشته باشند؛ اما تنها در خواب و خیالهایشان. به زعم دی کاپریو پایان غم انگیز این فیلم هشداریست به اونها که در خیال و توهم زندگی بهتر غوطه می خورند و اونچه که دارند رو نمی بینند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جالب است که تا پیش از دیدن این مصاحبه به دلیل فکری که ذهنم رو اشغال کرده بود، فیلم رو به نفع ذهنیت خودم تعبیر و تفسیر کرده بودم در حالی که به زعم دیگری می توانست معنی کاملا متفاوتی داشته باشه و این همون سیال بودن و تعریف ناشدگیست که می گویم. اما در ادبیات هم داریم که خواننده های گوناگون برداشتهای مختلفی می تونند از یک نوشته واحد بکنند. حتی خود نویسنده ممکن است در ذهن چیزی د اشته باشد که موقع نوشتن به موضوع دیگری تبدیل شود و اصلا به نثر در نیاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کیت وینزلت و سام مندز اما از شجاعت این زوج می گفتند و از استقلال طلبیشان. من اما بعد از دیدن این مصاحبه ها و شنیدن دیدگاه دی کاپریو باز به فکر فرو می روم. مخصوصا که در این امتحان فرانسه هم قبول شده ام که قرار است آینده ام را در اینجا بیمه کند. آیا این قبولی ، مثل ترفیع مرد جوان در کمپانی تجاریست که از کار در آن بیزار است؟ آیا من واقعا از اینکه تا آخر یک معلم دبستان باشم ناراضی خواهم بود؟ این مثل روز روشن است که معلمی در اینجا کار حرفه ای تمام عیاریست و معلمها جزو چهاردرصد متمولترینهای کانادا هستند. اما ایا زندگی به ظاهر متمول که همه چیزش معلوم باشد ، من رو راضی خواهد کرد؟ اینکه بیشتر روزها و ساعتهای هفته رو باید به جای با خود بودن کار کنم ، کمی آزارم میده. از طرفی وقتی میبینم با کار حرفه ای طرف هستم که بخشی از تواناییهای من رو که شامل برنامه ریزی و استفاده بهینه از زمان و غیره  میشه رو به کار میگیره باز کمی قانع میشم. باز می بینم اینکه من داشتن بچه و بزرگ کردنش رو دوست دارم، انگار یک جورهایی با کار در مدرسه جور در میاید و من همیشه در تماس با مسایل فرزندم خواهم بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انگار که ایران رفتن و کاری کردن مثل رویای پاریس، واقعیت زنده و نقد و به دست آمدنی زندگی در کانادا رو خیلی راحت مخدوش می کنه ، بدون اینکه قول جانشینی قطعی رو به این زودیها به ما بده. همین الان و به خاطر نوشتن این سطور که باعث شده دقیقتر فکر کنم به این نتیجه رسیدم که نباید به خاطر رویای ایران ، به نقد زندگی معلمی در کانادا پشت پا بزنم. می تونم معلمی رو هم همزمان با درس خودندنم امتحان کنم. رفتن به ایران می تونه برنامه جانبی و دوم من باشه در صورت عملی نشدن برنامه هام در کانادا: دوست نداشتن معلمی و کار نگرفتن در دانشگاههای اینجا به علت جو رقابتی که وجود داره و یا دوست نداشتن محیط بهره کشی اینجا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  و این واقعیت بی قطعیت دور از دسترس و سیالی که زندگی نام دارد ، همچنان در جریان است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-1711188941458595343?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/1711188941458595343/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=1711188941458595343&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/1711188941458595343'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/1711188941458595343'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2009/04/blog-post_07.html' title='واقعیت سیال'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-6750878042298479392</id><published>2009-04-03T23:42:00.006-05:00</published><updated>2009-04-04T00:53:50.151-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برداشت شخصی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'>دوستان خانگی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;چند نفر ایرانی رو میشناسید که حیوان خانگی داشته باشند ؟ نگاهی به این سایتهای ارتباط اجتماعی بندازید. مثل سایت اورکات. چند نفر نوشته اند که ترجیح میدهند حیوانات را در باغ وحش ببینند. دقت کنید به رفتار پسر بچه ای که به تازگی از ایران آمده و اونرو با رفتار یک پسر در غرب بزرگ شده مقایسه کنید. چقدر احتمالش هست که پسر بچه غربی رو در حال دنبال کردن ، سنگ زدن یا کشیدن دم حیوانی غافلگیر کنید؟ پسر بچه ایرانی رو چی؟ ارتباط با حیوانات یکی دیگر از هزاران مورد زندگی طبیعی و سالم هست که از ما ایرنیها دریغ شده. لطفا سرتون رو با گفتن اینکه غربیها از زور تنهایی به حیوانات خانگی روی میارن مثل کبک زیر برف نکنید، چون مساله پیچیده تر و گسترده تر از این حرفهاست. اونها به حیوانات به چشم موجودات زنده ای نگاه می کنند که حس دارند و شخصیت و فردیت که میشه باهاشون ارتباط نزدیک برقرار کرد. ما اما اصلا یاد نگرفته ایم که چطور میشه با یک حیوان ارتباط بر قرار کرد. شاید ازبس مشکل بوده و هست که دیگر به این چیزها نمی رسیم. اما من امشب فهمیدم که وجود حیوانات خانگی چقدر میتونه زندگی رو سالم تر کنه و اثر آرامش بخش داشته باشه.&lt;br /&gt;خانه دوست تازه یافته ای رفته بودیم که به جبر اجتماعی با او آشنا شده بودیم.  سه تا ماهی آکواریومی ، سه گربه و یک سگ مهمانان همیشگی آپارتمان کوچک زیر شیروانیشان بودند که به سبک اروپایی طراحی شده بود. من بعد ازبیش از  سه سال زندگی در غرب به نظر میرسید آنچنان که روزهای اول از سگها می ترسیدم از این سگ آرام و دوستداشتنی نمی ترسیدم. با اینکه سالها در حیاط خانه ایرانمان به گربه ها غذا داده بودم و گاهی یواشکی به اتاقم برده بودمشان ، اما هیچ وقت به اندازه امشب متوجه شخصیت داشتنشان نشده بودم. گربه پیر سیاه و سفید که موهایش را هم کوتاه کرده بودند روی مبل روبروی من نشسته بود و عین پدر بزرگها من رو ورانداز می کرد. بعد انگار که بخواهد بگوید فهمیدم چکاره ای ، نمی خواد برای من فیلم بازی کنی که خیلی مودبی و از این حرفها!!! چشمانش را آرام باز و بسته کرد و رویش را از من برگرداند. وقتی امیلی از تنبل بودن ذاتیش می گفت و اتفاقات خنده داری  که به خاطر این خصوصیتش افتاده بود را تعریف می کرد، عین کارتونها میتونستم اونها رو تصور کنم. یا وقتی تام از دو گربه دیگر می گفت که یکیشان تا یک ربع دیگر و دیگری تا نیم ساعت دیگر از ترس  و تازه وارد بودن بیرون نخواهند آمد. یا وقتی اون یکی از شدت اظطراب حضور ما گوشه خانه بالا آورده بود، درست مثل یک آدم خیلی خیلی حساس. یا سگ پیر که بازبه قول امیلی از استرس حضور ما  مدام در اون یک وجب جا بالاو پایین می رفت  و حتی با کلمات اون که در گوشش زمزمه می کرد هم آروم نمی گرفت. یا گربه ها که موقع شام در اتاق خواب حبس شده بودند و به در پنجه می کشیدند ، درست مثل بچه های لوس و ننری که مادرشون به عنوان تنبیه به اتاق خودشون فرستاده بود . آخر عادتشان داده بود که موقع غذا برایشان لقمه بگیرد و نمی خواست که جلوی ما اینکار را بکند مبادا که ما بدمان بیاید. امیلی به تربیت حیوانات اعتقادی نداشت و معتقد بود که باید به جای اون به حیوانات اعتماد داشت و گذاشت تا غریزه اونها راه خودشو پیدا کنه و بعضی از حیوانات اینقدر در این کار قوی هستند که خود به خود چگونگی زندگی با انسان رو در میابند.&lt;br /&gt;نکته دیگری که امیلی از رفتار حیوانات برایمان گفت خیلی برایم آموزنده و جالب بود. اینکه بر عکس آدمها از دست تو عصبانی نمی شوند و اگر ناراحت باشند بیشتر غمگین و در خود می روند و هیچ وقت برایت نقش بازی نمی کنند تا به چیزی که می خواهند برسند و همیشه خود خودشان هستند. درست برعکس آدمها !&lt;br /&gt;اگر غمگین و ناراحت باشی ، آنها هم غمگین و ناراحت می شوند و اینجاست که اثر درمانی آنها شروع می شود وقتی حس دلسوزی تورا بر می انگیزند و تو از ناراحتی آنها ناراحت می شوی و می خواهی که آنها را خوشحال کنی و به خودی خود ناراحتی خودت رو فراموش می کنی. این نکته رو هم خودم از اشاره امیلی به چگونگی ابراز احساسات اونها نتیجه گرفتم!&lt;br /&gt;بدون اینکه بخوام به مقدسات کسی توهین کنم می خوام بگم که نجس بودن سگ  به نظر من مال زمانی بوده که بهداشت اونطور که بوده رعایت نمی شده و مردم اطلاعات کافی در مورد نگهداریشو نداشتن و نمی دونستند هاری سگ رو چطوری درمان کنند. و من فکر می کنم بیشتر امر و نهی های اینچنینی در اسلام متعلق به زمان خودش بوده که انسانهای اون ناحیه از دنیا از نظر ذهنی و فرهنگی عقب بودند و برای همین اسلام شده ختم دینهای دیگر چون بعد از اون دیگر انسانها به بلوغ فکری نسبی رسیدند و می تونستند خودشون خوب رو از بد تشخیص بدهند.اما همه اینها که گفتم نظر شخصی خودم هست و ادعای خاصی ندارم.&lt;br /&gt;وقتی به خانه آمدیم تمام لباسهایمان مویی شده بود!!! باید به دنبال برس مخصوص موی حیوانات باشم اگر می خواهیم با امیلی و پسر و حیوانات خانگیشان رفت و آمد کنیم!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-6750878042298479392?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/6750878042298479392/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=6750878042298479392&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/6750878042298479392'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/6750878042298479392'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2009/04/blog-post.html' title='دوستان خانگی'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-546649459679189702</id><published>2009-03-24T16:17:00.004-05:00</published><updated>2009-04-08T11:39:48.286-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شهود'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فیلم'/><title type='text'>جاده انقلابی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;نمی دونم دیشب چی یا کی زیر پوستم رفته بود که حس می کردم انگار از درس دادن در دانشگاههای ایران هم با وجود جوی که وجود داره، بدم نمیاد. شاید محمد بود. برای اولین بار این حس رو  داشتم که انگار می تونم ایران رو تحمل کنم. به عنوان استاد دانشگاه در واقع من یک وجه دیگری داشتم. دیگربه چشم دختر نوجوان یا جوان بی تجربه که هر بلایی می شود سرش آورد ، نگاه نخواهم شد. می توانستم پا جای خانم خیامی یا آذر نفیسی یا ستاره فرمانفرماییان بگذارم و از جایگاهی که خواهم داشت برای تغییر فرهنگ استفاده کنم. می تونستم از دانشجوهام شروع کنم. و ایران هم که اصلا مثل یک بیابان تشنه آبیاریست و هر کار کوچکی ، کمک بزرگی خواهد بود.&lt;br /&gt;امروز از مدرسه که بر می گشتم ، معلمی را دیدم که با بهترین ماشین  راهی خانه بود. آینده من بود اگر می ماندم و این امتحان فرانسه را اگر می گذراندم که به سادگی آب خوردن بود. اما دیدم انگار این جور چیزها به چشمم نیستند که برایشان اینقدر زحمت بکشم. شاید داشتن خانه و ماشین برای زندگی شهری لازم باشند ، اما من حاضر نیستم برای داشتنشان هر بهایی را بدهم..&lt;br /&gt;به تجربه مهاجرتم که نگاه می کنم ، می بینم انگار من به این فرصت دوری احتیاج داشتم. مثل یک سفر چند ساله برای استراحت و دوری از وضع ناراحت کننده ای که به عنوان یک دختر در ایران داشتم. مثل دوره تحقیقی یک استاد دانشگاه در کشوری دیگر. از اینجا آمدنم راضیم. چشمانم را بیش از پیش باز کرده. تجربه های فرحبخشی نصیبم کرده و اعتماد به نفسی را که زندگی در ایران از من دریغ کرده بود را در من بوجود آورده و پرورانده و. و خیلی تجربه های زیرپوستی دیگر که مجال شمارششان را ندارم.&lt;br /&gt;برای همین باید به درس خواندن در اینجا جدیتر فکر کنم و هرچه سریعتر دکترایم را بگیرم.&lt;br /&gt;می خواستم در مورد این فیلم پست جداگانه ای بنویسم ، اما وقتی داستان زندگی خودم می شود مثل همین فیلم ، بهتر می بینم که هردو را یکجا بیاورم. داستان زن و شوهر جوانیست که تصمیم می گیرند زندگیشان را به صورت غیر معمولی تغییر بدهند. اونها در واقع می خواهند آنطور که ارضا می شوند زندگی کنند و نه آنطور که نرم جامعه هست. تمام مدت فیلم در دلم خدا خدا می کنم تا کارگردان هر طور شده موفقیت این زوج را نشان دهد. اما اینطور نمی شود. فیلم به طرز تراژیکی پایان می پذیرد. اما این برای این نیست که کارگردان بگوید خلاف عرف زندگی کردن شدنی نیست. در واقع کارگردان به کسانی که مثل این زوج فکر می کنند نشون میده که چه چیزهایی میتونه اونها رو از هدفشون منحرف کنه . یکی تغییر موقعیت ناخواسته و بیرونی و به ظاهر بهتر از اونچه که داری  ، میتونه تو رو از اونچه می خواستی به دست بیاری و با اینی که برات پیش اومده زمین تا آسمان فاصله داره، برای همیشه جدا کنه.  همینطور ترس از شکست و ترس از اینکه معلوم بشه اونی که می خواستی همون چیزی نبوده که واقعا تو رو ارضا می کنه ، میتونه تو رو از دنبال کردن اونچه که می خوای باز داره. و نکته اینجاست که تا اونرو امتحان نکنی نخواهی فهمید که آیا راضی میشی یا نه.&lt;br /&gt;اما پر معنی ترین صحنه این فیلم برای من ؛ صحنه ای هست که زن و شوهر همسایه شبی که تصمیم زوج جوان رو برای تغییر زندگیشون شنیدن؛  در اتاق خواب با هم تنها  میشن و شوهر سکوت را با گفتن اینکه چه فکر احمقانه ای کردن می شکونه و باعث میشه که زن که تا اون موقع در درونش آشوب بوده  نفس راحتی بکشه و به گریه بیافته. در واقع این صحنه نشون میده که حتی اونهایی که به ظاهر نشون میدن که مثلا کار اون زوج میتونه اشتباه باشه و یا در بهترین حالت واکنشی به حرفشون نشون نمیدن ، در باطن ممکنه با طوفانی از سوال درگیر باشند. سوالهایی از قبیل اینکه مثلا : پس ما چی؟ یعنی آیا زندگی ما اشتباهه؟ و یا خوش به حال اینها که اینقدر شجاع هستند که به این راحتی هر چه که دارند رو ول می کنند  . یا نکنه که اونها درست فکر کرده باشند و بروند و زندگی خیلی موفقی هم داشته باشند. نکند ما همینطور در این زندگی که چندان چنگی هم به دل نمی زند مدفون بشویم. و هزاران سوال دیگر و کارگردان همه اینها را خیلی زیبا در این صحنه نشان داده و با اینکه این زوج رو در فیلم به اونچه که می خواستن برسن ، نرسونده ؛ اما با این صحنه و اون دو نکته ای که از کل فیلم میشه فهمید به من بیننده که خواستار تغیر هستم ، امید داده.&lt;br /&gt;فیلم جاده انقلابی یکی از معدود فیلمهای هالیوودیست که حرف حساب دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://jazireyesargardani.blogspot.com/2009/04/blog-post_07.html"&gt;جاده انقلابی-دو&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-546649459679189702?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/546649459679189702/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=546649459679189702&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/546649459679189702'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/546649459679189702'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2009/03/blog-post_24.html' title='جاده انقلابی'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-8707344075278176033</id><published>2009-03-20T12:59:00.008-05:00</published><updated>2009-03-31T00:04:12.215-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شهود'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برداشت شخصی'/><title type='text'>عقل و روان</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;هر نفس نو می شود دنیا و ما&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div  style="text-align: right; font-weight: bold;font-family:arial;"&gt;&lt;span style="font-size:10;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;بى‏خبر از نو شدن اندر بقا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div  style="text-align: right; font-weight: bold;font-family:arial;"&gt;&lt;span style="font-size:10;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;عمر همچون جوى نو نو مى‏رسد&lt;span&gt;              &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;مستمرى مى‏نمايد در جسد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div  style="text-align: right; font-weight: bold;font-family:arial;"&gt;&lt;span style="font-size:10;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;در وجود آدمى جان و روان &lt;span&gt;                        &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مى‌رسد از غيب چون آب روان&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div  style="text-align: right; font-weight: bold;font-family:arial;"&gt;&lt;span style="font-size:10;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;حال هر روزى به دى مانند نى&lt;span&gt;      &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;            &lt;/span&gt;همچو جو اندر روش كش بند نى&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt; &lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style=";font-family:Tahoma;font-size:10;"  &gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-family: arial;"&gt;شادى هر روز از نوعي دگر&lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-family: arial;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-family: arial;"&gt;            &lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-family: arial;"&gt;            &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold; font-family: arial;"&gt;فكرت هر روز را ديگر اثر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;بیتهایی که پررنگشان کرده بودم دیشب به ذهنم آمده بودند برای پستی در روز اول سال نو.و بعد هم الهامات دیگر. اینکه به این نتیجه رسیدم که راهی که دارم میرم با اینکه با عقلم اثبات شدنی نیست اما راهیست که به من آرامش میده و روحم باهاش در آرامش هست و ازش تغذیه میشه. با اینکه ممکنه این حرفی رو که می خوام بگم بقیه هم زده باشن، اما من خوشحالم که خودم بهش رسیدم و فهمیدم. اینکه عقل من برای معاش این دنیا و امکان زندگی خوب در این دنیا به من داده شده و  فعلا نمی تونم ازش استفاده کنم برای ثابت کردن درستی این راهی که از نظر معنوی دارم طی می کنم. اما روح و روانم از این راهی که درش هستم داره استفاده می کنه و عقلم هم مانعش نمیشه. یعنی عقلم نمیبینه که این راه در حال حاضر در معیشت من مشکلی ایجاد کنه. فقط در همین حد. اما اینکه آیا اصلا خدایی هست و یا دنیای دیگری و یا روحی برای شروع همه این بحثها، اون رو عقل من نمی تونه ثابت کنه.  من در پی اثبات درستی این راه هم نیستم. چون برای روح و روانم مهم احساس آرامش هست که این راه به من میده و همین برام کافیست. حس در لحظه بودن و هرلحظه خوب بودن و سبک بودن و بی پایان بودن و حس اسرار آمیز بودن و به دنبال اون نور حقیقی بودن و نبودن و در هستی جریان داشتن و  نداشتن ؛ همه این حسهای وصف ناپذیر و اثبات نشدنی و خوب و اسرار آمیز و جستجو در درون و کشف خود و بودن و نبودن و تمرکز کردن و نکردن و در پایان کشف کردن و نکردن ؛ همه را دوست دارم و فکر نمی کنم اگر درستیشان با عقل اثبات پذیر نبود ، پس نمی توان یا نباید دنبالش کرد. چون همینکه این الهامات و حسها و فکرها  و شناختنهایی که بخشی از اونها رو هم عقلم بهش میرسه حال من رو خوب نگه می دارند و همینکه من رو از نظر روانی ارضا می کنند و همینکه این شعرها و حرفهایی از این دست رو با تمام وجودم می فهمم و بر دلم می نشینند  برای من کافیست تا اونها رو قبول داشته باشم و به سمت باور کردنشون برم.&lt;br /&gt;بعد که بقیه شعر را پیدا کردم دیدم که مولوی هم همین را گفته که با اوهام عقل نمی شود در پی گنج هستی و بودن و درون رفت. و این روح و روان هست که از غیب تغذیه میشه و نو میشه و به خدا یا خود میرسه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-8707344075278176033?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/8707344075278176033/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=8707344075278176033&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/8707344075278176033'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/8707344075278176033'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2009/03/blog-post_20.html' title='عقل و روان'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-140727057135196318</id><published>2009-03-17T14:20:00.005-05:00</published><updated>2009-03-18T22:48:34.453-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خوابهام'/><title type='text'>زیر خاکی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;انگار دونفر بودم. خودی  که در عالم واقعی می شناختم ایستاده بود کنار و داشت این خود رو که تا به حال ندیده بود نگاه می کرد که مثل تجار خبره داشت بر سر قیمت یک ظرف سفالی قدیمی آبی رنگ با نقوش خیلی زیبا با کسی چانه میزد. انگار که فروشنده ظرف اصلا وارد نبود و منی که داشت اون رو می خرید داشت به دروغ می گفت که این ترکها که روی ظرف هست از ارزش ظرف کم می کند در حالی که پیش خود می دانست که همین ترکها ظرف رو ارزشمند می کنه و زیرخاکی. اینطور شد که فروشنده قبول کرد ظرف رو به قیمت بسیار نازل به من بفروشد. بعد که ظرف مال من شده بود. تعجب کردم که چرا اصلا ظرف را خریده ام. من که اهل این چیزها نبودم. من که اصلا این ظرف را احتیاج نداشتم. پس چرا خریدمش و حتی برای خریدش متوسل به کلک شدم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این خواب مال چند روز پیش بود. از اونهاست که یک معنی باید داشته باشد. یعنی من داشتم خود واقعیمو میدیدم که ریا کار بود و دروغگو؟ فکر کنم سه روز پشت سر هم خواب های پولی دیدم. یک شبش هم انگار یک مقدار طلا داشتم و با کسی شریک بودم و می خواستیم بفروشیمشان. یک شب دیگر گویا کسی بسته های پولهایش را زیر پارچه ای قایم کرده بود و به همه می گفت که اینها کتاب هستند و قصد داشت برود یواشکی ورشان دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینها را که می نویسم حواسم هست که بخشی از نفسم کیف می کند  از اینکه با تعریف این خوابها من خودم را آدمی نشان می دهم که برایش مهم نیست به همه بگوید ممکن است بی آنکه بداند آدم ریا کاری باشد. اما اینها را اینجا می نویسم تا یادم نرود چون فکر می کنم خواب مهمی بوده. خیلی دوست دارم معنی این خوابها را بدانم. حتی اگر معنیش این باشد که من یک خصوصیت بد دارم. اونوقت اول سختیست و با خود کلنجار رفتن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-140727057135196318?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/140727057135196318/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=140727057135196318&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/140727057135196318'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/140727057135196318'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2009/03/blog-post_17.html' title='زیر خاکی'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-1125437232281838577</id><published>2009-03-11T12:36:00.004-05:00</published><updated>2009-03-11T13:43:22.910-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'>زندگی در لحظه</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;دستهاشو بالا برده بود و به سمت من گرفته بود. با تمام صورتش داشت می خندید و از خوشحالی بالا و پایین می پرید. انگار که خواهر بزرگتر، خاله یا حتی مادرش باشم. توی دستش چیزی داشت که به طرفم گرفته بود و تکان می داد و از من می خواست که ببینمش و تصدیق کنم که چه چیز باحالی دارد. من اما گیج صورتحسابی بودم که باز رسیده بود علی رغم اینکه خواسته بودیم اینترنتی باشد. حالا این دختر چهار پنج ساله همسایه که تا به حال ندیده بودمش ؛ انگار که آشنای خانوادگیشان باشم، دستانش را از لای در آسانسور به طرفم گرفته بود و می خندید . یکهو به خودم آمدم و از ترس اینکه دستش نرود لای در آسانسور با عجله دنبال دکمه باز کردن در گشتم و ...سه دقیقه بود که بی وقفه می خندید وبالا و پایین می پرید اون بسته رو به سمت من گرفته بود. اما من تازه متوجه چرایی کارش شده بودم. دقت کردم ببینم چه می گوید. قوطی کوچکی پر از دانه های انار در دست داشت. تکان میداد و از من می خواست که ببینم مامانش برایش چه خریده. مادرش به فاصله ده ثانیه بعد از او وارد آسانسور شد. من که تازه به خود آمده بودم با کمی شک از شدت دل آشنایی این دختر بچه شیرین پنجساله، محض همراهی با او گفتم: به به ، عجب میوه خوشمزه ای داری؛ آبدار و... و تا بخواهم جمله ام را تمام کنم آسانسور به طبقه مورد نظر رسیده است و دختر بچه به تصدیقی که داشت برایش اونقدر بالا و پایین می پرید. همانطور که کلید را در قفل می چرخاندم با خودم فکر کردم چقدر خوب میشد اگر این دختر شیرین و دوستداشتنی و دل آشنا را هرروز میدیدم. و اونوقت صحنه های زیر مثل صحنه تمرین هنرپیشه های تاتر یکی پس از دیگری از ذهنم گذشتند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همینطور که از آسانسور بیرون میایم ، خیلی خونسرد و با لبخند ملیحی بر می گردم و رو به مادر دختر و در حالیکه حواسم هست در آسانسور بسته نشود میگویم: اگر احیانا به مراقب بچه احتیاج پیدا کردید، من همینجا زندگی می کنم. عدم سوئ پیشینه هم دارم. حتما سراغم بیایید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یا خودم را تصور می کنم که در حالی که نمی دانم از آسانسور خارج شوم یا بمانم و حرفم را بزنم از شدت هیجانی که دارم از فکری که به سرم زده، همینطور که دنبال دکمه باز نگه داشتن در آسانسور می گردم به مادرش نگاه می کنم و با هیجان میگم: ببینید خانم دخترتون خیلی شیرینه . من معلم هستم و عدم سوئ پیشینه هم گرفتم و خیلی دوست دارم که اگر خواستین جایی برین من از دخترتون مراقبت کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما افسوس یاد نگرفته ام که از لحظه استفاده کنم. ذهنم اینگار این سرعت انتقال را ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این حس غبطه اما مال چند روز پیش بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیشب با دوستی تماس گرفته بودیم که به قول خودش در لحظه زندگی می کرد؛ همانی که از زندگیش به همان شکلی که بود راضی بود. یادمان آورد که ما ممکن است لحظه بعد نباشیم. الان یادم میاید که چیزی به اسم گذشته هم نمی شناخت. هرچه بود حال بود. با خودم فکر کردم  راست می گفت: چه فایده نقشه کشیدن برای آینده ای که حتی نمی دانیم در آن خواهیم بود یا نه. و این حتما از محافظه کاری عقل ماست. اما فکر می کنم نکته این تعلیم عرفانی در این باشد که چون نمی دانیم این آینده ای که برایش نقشه می کشیم اصلا می آید یا نه، پس اشتباهه که اوقات حالمان را که نقد است و عینی و واقعی با فکر و غصه آینده از دست بدهیم که نسیه هست و نیامده و خیالی . با اینکه عمق این نکته را کاملا درک می کنم اما عقل دور اندیشم را نمی توانم خاموش کنم. حداقل تا حالا که نتوانسته ام. شاید  تمرینی که می توانم بکنم اینست که نقشه آینده را بعد از اینکه کشیدم،  رها کنم تا خودش خودش را محقق کند بدون اینکه غصه اش را بخورم یا برای رسیدنش روز شماری کنم. درحالی که عمق این تعلیم دقیقا در حال زندگی کردن است بدون نقشه ای برای آینده. چون در این نحوه تفکر آینده وجود خارجی ندارد. در هر لحظه که هستی ، لحظه بعد ممکن است که نباشی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اینگونه عرفان، گذشته هم وجود ندارد. خاطره گذشته چیزی جز چند تصویر مخدوش و بی حس و حال که دیگر معنی ندارد نیست. هر چه هست در حال است که اتفاق میافتد و لحظه ای بعد دیگر وجود خارجی ندارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاملا حس می کنم چه آزادی شیرینی است در حال زندگی کردن. اما فکر می کنم ذهنم بیش از اندازه آلوده این دوراندیشی و گذشته بینی شده باشد که بتواند به این راحتی تغییر کند و اگر برای رسیدن به این حالت تلاشی بکنم ، نقض غرض کرده ام. اینست که گذشته و آینده ام را رها می کنم تا بیایند و بروند بی آنکه بگذارم من را به بند خود بکشند. نه اینکه بجنگم با بندهایشان بلکه فقط هستم . در لحظه. و آنها میایند و می روند و هستند، فقط در لحظه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و من مست لحظه ای هستم که آفریده ام با این نوشته. بدون آنکه بدانم به اینجا می رسد. دو موضوع مختلف که می توانست دو پست جدا باشد ، بی آنکه بدانم در لحظه با هم آمیختند و یکی شدند.  حرفهای دیگر هم داشتم که مطمئن هستم میشد به اینها وصل باشند.روی کاغذی نوشته امش تا فراموش نکنم. تا در لحظه ای که نیامده است ، اینجا بنویسمش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-1125437232281838577?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/1125437232281838577/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=1125437232281838577&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/1125437232281838577'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/1125437232281838577'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2009/03/blog-post_5566.html' title='زندگی در لحظه'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-8492356702647612585</id><published>2009-03-04T10:39:00.006-06:00</published><updated>2009-03-04T12:35:16.962-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برداشت شخصی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'>تئاتری به نام زندگی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;وقتی برای لاتاری که خواهیم برد نقشه می کشیم، بی اختیار خیلی از کارهایی را که الان می کنیم را در برنامه مان کنار می گذاریم و خیلی کارهای دیگر را از همان فردای پول دار شدن قصد شروع می کنیم. چرا اینطور است؟ یعنی کاری که الان می کنیم ، اونی نیست که دوست داریم؟ آیا این کار رو فقط به خاطر پول هست که می کنیم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا اگر من پولدار بشم همین فردا میرم کلاس تاتر و اگر دانشگاه تورنتو هم در زبانشناسی قبول بشم احتمالش کم هست که ادامه بدم؟ آیا تاتر دوست داشتن من از یک استعداد نهفته خبر میده یا یک خیال محظ. آیا مثل وقتهایی که از دیدن فیلم موج سواری، لذت می برم و دوست دارم انجامش بدم بدون اینکه بدونم اینکار چقدر می تونه سخت باشه، از دیدن تاتر هم لذت می برم بدون اینکه بدونم توی گود تاتر چه خبره؟ مرور می کنم زمانهایی رو که در سالن تاتری نشسته ام به تماشای نمایشی که عملا در آن از شدت درگیر بودن با صحنه، قدرت تکان خوردن ندارم و دهانم در کف قدرت بازیگرانش باز مانده است. لذتی که تمام تنم را فرا می گیرد وقتی از سالن تاتر بیرون می آیم و با خود فکر میکنم تاتر بد وجود ندارد. اینگار که جادو شده باشم، حس سبکی و شادی خاصی را با خود تا خانه می برم. یا زمانهاییکه برای شاگردانم نقش بازی می کردم، تا جایی که در ذهن شرقیشان بی پروا و جدید می آمد و قتی برای فهماندن پاراگرافی از داستان ، حتی به در آوردن لنگه کفشم متوسل میشدم و ادای شوهری را در میاوردم که زنش را فقط با آن تهدید می کند . تاجایی که شاگردان کلاسهای دیگر فقط برای دیدن همین اداها بود که از مدیرمان تقاضا می کردند به کلاس من منتقل شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما پس برای چی می خوام آموزش زبان دوم بخونم در دانشگاه تورنتو؟ چون از خواندن مباحث مربوط به زبان هم لذت میبرم؛ از تحقیق در مورد تئوریهای مختلف زبان هم ؛ از نوشتن در مورد زبان و از خواندن و یادگیری زبانهای مختلف. بعد گفتم چرا از این دوست داشتن در جهت امرار معاش استفاده نکنم؟ پس رشته ای را انتخاب کردم که در کانادا امکان اشتغال در مراکزی به غیر از دانشگاه هم  باشد. جایی که هم بتوانم تحقیق کنم هم نتایجش را به صورت برنامه درسی ارایه بدهم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما چرا تا در لاتاری برنده شوم ، می خواهم ببوسمش بگذارمش کنار؟ چرا همین الان اینکار را نمی کنم؟ چرا همین حالا کارهایی را که دوست داریم نمی کنیم؟ چون آخر این عقل هم هست و نمی شود همش از روی حس جلو رفت. این عقله که میگه حالا که معلوم نیست آیا در تاتر استعداد داری یا نه ، بچسب به همین زبانی که دوست داری بخونی و این رشته ای که ازش بدتم نمیاد و حتی از خوندنش لذت هم می بری ، اگر نه به اندازه تماشای تاتر!!! و همین عقل هست که به حسم بها میده و میذاره که تابستون رو یه ناخنکی به کلاسهای تاتر بزنم ببینم ایا استعدادشو دارم و آیا اصلا این حسه خوشی  واقعی هست یا نه. ولی شاید اگر ببینم که در تاتر موفق خواهم شد واقعا با ادامه تحصیل در رشته زبان خداحافظی کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما اگر پول داشتم ، از آنها که یکهو در لاتاری میبری؛ اونوقت با خیال راحت می تونستم خرجش کنم برای کشف استعدادهام . میگن اما اونهایی که به پول باد آورده می رسند بعد از مدتی زندگیشان افت می کند. فکر می کنم این برای کسانی درست باشد که نمی دانند از زندگیشان چه می خواهند و کمتر استعدادهای خود را میشناسند و یا با روح خود در تماسند. من که اگر به این شازده برسم می دانم که چگونه رامش کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این نوشته مهرنازیست که فعلا رام عقل شده با اینکه عاشق عاشقیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لا اوبالی عشق باشد نی خرد&lt;br /&gt;عقل آن گوید کزو سودی برد&lt;br /&gt;یکه تاز و بی گداز و بی ریا&lt;br /&gt;در بلا چون سنگ زیر آسیا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برنامه تئاتر اینروزها:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نام تاتر: آی زندگی، چهره نشسته ات را دوست دارم.&lt;br /&gt;کارگردان: عقل&lt;br /&gt;کمک کارگردانها: خودشناسی؛ احساس؛ عشق&lt;br /&gt;تهیه کننده: درآمد های داشته و نداشته&lt;br /&gt;بازیگران: مهرناز م&lt;br /&gt;موضوع: مهرناز دوست دارد و سعی می کند که از زندگی به هر شکلی که باشد ، لذت ببرد و می برد. اما زندگی هم برایش بازیهایی در چنته دارد...!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-8492356702647612585?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/8492356702647612585/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=8492356702647612585&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/8492356702647612585'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/8492356702647612585'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title='تئاتری به نام زندگی'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-334698267281309314</id><published>2009-02-26T16:09:00.003-06:00</published><updated>2009-02-26T16:32:41.514-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از عشق'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'>میرود از سینه ها در سینه ها</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;به بهانه روزهای عشق نام گذاری شده ای که گذشتند و میایند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همینطور که نشسته ام و وبلاگها را می خوانم و هیچ کاری نیست که برای انجامش نگران باشم و به هیچ موضوع خاصی هم فکر نمی کنم،  یکهومیبینم که اضطراب مثل یک مهمان ناخوانده درونم رخنه کرده و دارد جا خوش می کند که به خودم میایم و مثل همیشه از محمد  می خواهم که تحلیلم کند: جا می خورم وقتی می گوید احتمالا این اضطراب اوست از سهامی که خریده و می ترسد که بالا نرود و یا مقاله ای که هنوز نوشتنش را شروع نکرده، که شاید به درون من هم نفوذ کرده باشد!!!نمی دانم چه بگویم. چند بار دیگر همین اتفاق میافتد بدون اینکه بدانم او در حال چه کاریست ، انگار که تشویش مثل یک عطر زننده نامرئی از سینه او به من راه  میابد. باور می کنم. یادم میاید که هنوز عاشقم و هنوز دوست می دارم. و می فهمم تا چه اندازه به او نزدیک شده ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز اما باز می اندیشم که نزدیک بودن جدا از اینکه نشانه دوستی است،  همیشه هم  مطلوب  نیست. گاهی باید دور شد، خلوت کرد. با خود بود. با او در میانش می گذارم. تحلیل می کنیم . برنامه های شدنی مختلف را می سنجیم. شاید در برنامه های آینده مان جایی باشد برای دور شدن، برای با خود بودن. شاید در دوجای مختلف کار کردن، سفرهای تنهایی رفتن ، خانه ای با اتاقی از آن خود و دیگر هیچ. &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-334698267281309314?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/334698267281309314/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=334698267281309314&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/334698267281309314'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/334698267281309314'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2009/02/blog-post_26.html' title='میرود از سینه ها در سینه ها'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-8963132623076458683</id><published>2009-02-19T15:34:00.002-06:00</published><updated>2009-02-19T15:55:40.787-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><title type='text'>مردن پیش از مردن</title><content type='html'>سفر تجربه خوبیست. مخصوصا اگر بخواهی که ببینی چقدر به اونچه که بهش اعتقاد پیدا کردی می تونی عمل کنی.  در واقع مثل مشق کردنه. تمرین همه اون چیزهایی که در تئوری می دانستی  در عمل. تمرین چگونه رفتار کردن با دیگری. اشتباه هم خواهی کرد و از اشتباهت یاد می گیری. البته چون پای همسفرهات در میان هست بیشتر باید مراقب باشی. و این قسمت سفر برای من از هرچیز دیگری که در سفر اتفاق بیافته با ارزشتر هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جاهای تازه رو دیدن هم جان رو تازه می کنه، مخصوصا اگر طبیعت باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما تمرینی که من در این سفر آخر کردم برایم جالب بود. تمرین مردن پیش از مردن. تمرین نخواستن. گرچه می تونستم موفق تر از اینها باشم، اما فکر کنم برای شروع بد نبود. مردن پیش از مردن در واقع یک حکمت عرفانی است که اگر بهش بتونیم عمل کنیم آزادی شیرینی به همراه میاره. رها شدن از بند نفس و خواسته های نفسانی. حتی اسمش را گذشت هم نمیشود گذاشت ؛ بلکه خود مردن است در عین زندگی ؛ خود خود نخواستن. چون تو در واقع وجود نداری که چیزی بخواهی. و به معنی دیگر آزادی از خواهشهای آزارنده و همیشگی  نفس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما برای فهمیدن عمیق این مفهوم باید یکبار آن آزادی رو بچشی. باید تشنه فهمش بشوی و بعد تمرین کنی.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-8963132623076458683?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/8963132623076458683/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=8963132623076458683&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/8963132623076458683'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/8963132623076458683'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2009/02/blog-post_19.html' title='مردن پیش از مردن'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-4161122089557314116</id><published>2009-02-07T21:33:00.005-06:00</published><updated>2009-04-10T17:23:04.814-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سرگردانی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'>طبیعت، نگاه ذهنی و زندگی</title><content type='html'>دلم طبیعت می خواهد به مقدار زیاد. به قول معروف طبیعت خونم کم شده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با اینکه به نظرخودم انتظار تحقق موارد زیاد یا دور از دسترسی رو در زندگی ندارم؛ اما دلم می خواد هرچه زودتر این دغدغه نان حل و فصل بشود تا بتوانم با خیال راحت کارهایی که دوست دارم را بکنم. با اینکه حتما خیلیها همین را می خواهند، اما فرق من و محمد اینست که ما حاضریم برای رسیدن به این راحتی خیال ریسک کنیم و از خواستنیهایی چند بگذریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثلا رفتن به شمال کانادا ؛ نزدیک قطب ؛ برای تدریس به مدت دوسال و بعد در جایی کوچک و بی نام و نشان مستقر شدن و هرکار خواستن کردن. هرکار خواستنمان هم شامل مطالعه هست و سفر و تحقیق و خودشناسی و تحصیل با خیال راحت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من شخصا دوست دارم وقتی به آن خیال راحت رسیدم؛ یعنی دغدغه مالی نداشتم، به بچه ها خدمتی بکنم، حالا چه تدریس ؛ چه سر زدن و کمک در پرورشگاهها. البته این آخری رو دوست دارم ایران که رفتم بکنم. می دانم که شاید کار با ارزشتر این باشد که همین حالا این کارها را بکنم ، فکر می کنم که در حال حاضر این در توان من نباشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در خودم این توانایی رو میبینم که در زبانشناسی ادامه تحصیل بدهم و محقق بشوم. پیشبینی می کنم که  در وزارت آموزش و پرورش کار بکنم به عنوان محقق و مولد برنامه درسی برای زبان دوم. همین نیم ساعت پیش هم به این برداشت رسیدم که انگار بدم هم نمیاید معلم فرانسه بشوم در مدارس دولتی تا یک چند سالی تا فرانسه ام حسابی قوی شود. آخر چالشهای اینطوری را دوست دارم. اصلا از اول هم برای همین رفتم سراغ معلمی در کانادا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در برنامه های بالا چالشی که در پیش است اینست که ما نمی دانیم تجربه کار در قطب شمال به  چه صورت خواهد بود و در مرحله بعدی تجربه در یک نقطه دور افتاده مثلا خارج یک شهرستان ، چه در ایران چه در کانادا. اما حاضریم امتحانش کنیم چون در مقابلش کار کردن هست تا آخر عمر و صبح بیرون رفتن و شب خانه آمدن و روز از نو روزی از نو. آنهم کاری که احتمالش زیاد هست که ارضائمان نکند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امیدوارم مورد ما تداعی حرف خانم خیامی نباشد که :فکر کارهای بزرگ به آدم این احساس رو میده که قادر به انجامشون هم هست ، اما در واقعیت و پای عمل که می رسد ، جور دیگری بشود. مثل لیلای فیلم  لیلا که فکر می کرد می تواند از خود گذشتگی کند و شوهرش را با زن دیگری در خانه تحمل کند ، اما وقتی که شب موعود فرارسید ، لیلا نتوانست در خانه بماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته نه اینکه ما کار بزرگی می کنیم، اما همینقدری که غیر زندگی  شهری معمول است شاید به ما جرات داده. شاید هم ما مثل همه به دنبال همان زندگی بهتر هستیم اما به زعم خودمان و به راه انتخابی خودمان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من که فعلا از این انتخابهای گوناگون هیجان زده هستم. تصور زندگی در طبیعت برای تمام عمر ، تصور دلگرم کننده ایست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما یک سوال: اگر حسهای ما از نگاه ذهنی ما به دنیا نشات بگیره، آیا میتوان ذهن رو به گونه ای تربیت کرد تا از بودن در هر محیط و از هر کاری احساس رضایت کنیم؟ یعنی با خودمان و جهان در صلح دایم باشیم؟ یعنی به دنبال به چیزی رسیدن نباشیم که اگر یک حالت خاص فراهم نشد و یا یک کار خاص نکردیم ، ملال پیدا نکنیم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من کسی را می شناسم که به این مساله اعتقاد دارد. ایران است. کاری را که دوست دارد می کند. باید دوباره در این مورد باهاش صحبت کنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-4161122089557314116?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/4161122089557314116/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=4161122089557314116&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/4161122089557314116'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/4161122089557314116'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2009/02/blog-post.html' title='طبیعت، نگاه ذهنی و زندگی'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-3966260443357320616</id><published>2009-01-31T15:27:00.007-06:00</published><updated>2009-04-10T17:24:11.769-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شهود'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برداشت شخصی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اجتماعی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فیلم'/><title type='text'>آدمیت</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;وبلاگ گردی می کردم رسیدم به یه&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=DTmgQ3h447E&amp;amp;feature=related"&gt; فیلم مستند از سیمون دوبووار در یوتیوب&lt;/a&gt;. با اینکه همیشه این خانم فیلسوف  و دیدگاهاش رو در جاهای مختلف تعقیب می کردم؛ یعنی یا نوشته هاشو خونده بودم و یا مقاله های مختلفی ازش خونده بودم و می خوندم چه به فارسی ، چه اینگلیسی و چه فرانسه؛ اما تنها اینبار بود که بالاخره فهمیدم چه خدمت بزرگی به بشر و به زنها کرده*. در زمان دوبوواراکثریت زنها این باور رو داشتند که برای بچه دار شدن و کار خانه آفریده شده اند واین در طبیعت زن سرشته شده، در صورتی که این جامعه اون زمان بوده که این فکر رو در زنها بوجود آورده بوده با قانونها و تبلیغها و آموزشی که در جامعه رایج بوده. دوبوار نگفته که زنها به هیچ وجه نباید بچه دار شوند و یا کار خانه کنند بلکه او زنها رو از قید مطلق گرایی تحمیلی  اجتماعی خلاص کرده که  زنها رو تنها در این دوموقعیت خاص و به زعم دوبوار یکنواخت و بی نتیجه و بی پیشرفت قرار داده و می پذیرفته. اون با زندگی و آثار مهمش نشون داده که چطور جامعه این قدرت و کنترل رو بر زندگی نیمی از افراد خود داشته و چطور تونسته به اونها خط و مشی زندگی بده تا جایی که به همینی که بهشون ارائه داده قانع بشوند و باور کنند که کار دیگری از اونها در زندگی ساخته نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی این رو فهمیدم به این فکر رفتم که پس چقدر جامعه روی انسان می تونه کنترل داشته باشه و این امکان هست که همین الان هم خیلی از اعتقادات من ورفتارم ناشی از تاثیری باشه که جامعه انسانی بر من داشته. مثلا همین که فکر می کنیم باید حتما خانه ای داشته باشیم و ماشینی و کاری و تحصیلی و شهرتی و ... آیا اگر در اجتماع  امروز زندگی نمی کردیم اصلا به این چیزها فکر می کردیم؟ باز فکر کردم شاید زندگی قدیمیها راحتتر بوده که این همه انتخاب نداشته اند برای دنبال کردن. و شاید راحتتر می تونستند با درون خودشون ارتباط داشته باشند و یا با طبیعت باشند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزهای قبل از این شهود بالا به این فکر می کردم که قدیمها که ایران بودم ، اگر کسی از خارج میامد یک جوری باهاش برخورد می کردیم که اینگار از ما برتر است و چون خارج زندگی می کند خونش رنگینتر. این از مهمان نوازیمان نبود چون این رفتارها را با اونها که از شهرستان می آمدند نمی کردیم. البته پدرم استثنا بود و با همه یکسان و مثل مهمان رفتار می کرد. شخص مشخصی رو هم در ذهن ندارم. اما اینگار این حس در هوا بود که اونها اینگار یک برتری نانوشته ای نسبت به ما دارند. همینطور وقتی شیراز می رفتیم بعضیها جوری با ما برخورد می کردند که اینگار ما خون اشرافی در بدنمان داریم و از اونها که در شهرستان زندگی می کردند برتریم. نه اینکه خودم اینطوری فکر کنم؛ بعضی از اونها که  ساکن شهرستان بودند با رفتارشون این رو القا میکردند و البته بودند شهریهایی که این القاعات رو با رفتارشون می پذیرفتند.  نمی دانم آیا این تاثیر آموزه های جامعه بود یا نه. فکر می کنم که جامعه تاثیر خودش رو داشت. الان که خودم یک خارج نشین شده ام با اینکه از امکانات بهتری نسبت به ایرانیها برخوردارم؛ نمی تونم قبول کنم که از نظر انسانی از اونها برتر هستم. چون این حس آشنای برتر بینی رو در اینجا هم حس می کنم که بعضی از خارجیها نسبت به ما مهاجر ها دارند و کاملا می فهمم که چقدر بی اساس هست. الان بیش از هر وقت دیگری این حس بی اساس رو می فهمم. چون من که نمی تونم آدمیت خودم رو نفی کنم. چون به عنوان یک انسان دقیقا حس می کنم که هیچ فرقی با خارجیها ندارم. به همون نسبت هم شهرستانیها با تهرانیها برابرند و خارج رفته ها با خارج نرفته ها. اصلا این همون اصل حقوق بشری است که انسانها رو با هم برابر می دونه و در سطحی دیگر اصلی خدایی است که انسانها رو از یک روح آفریده و برابر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما گاهی این قانونهای نانوشته اجتماعی هست که ما رو از همدیگر و حتی از آدمیت خودمون بیگانه می کنه.  اینه که دوست دارم بدونم اجتماع چه تاثیرات ناخواسته ای تونسته در من بذاره و با اون مقابله کنم. دوست دارم در این مورد بیشتر مطالعه کنم و حتما دنبال کتابهای کلاسیک مفید در این زمینه خواهم رفت. پیشنهاد مطالعاتی هم می پذیرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* خلاصه برام جالب بود من که اینهمه راجع به سیمون دوبووار خوانده بودم تازه متوجه شدم که چه کار مهمی کرده، اونهم توسط یک فیلم کوتاه مستند. و حتما هستند کسانیکه با وجود این همه آثار در مورد افکار و تاثیر این نویسنده و فیلسوف فرانسوی؛ هنوز در خم یک کوچه باشند و به نظر من خیلی مهم هست که این نویسنده و افکارش بیشتر برای عموم مردم شناخته بشود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-3966260443357320616?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/3966260443357320616/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=3966260443357320616&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/3966260443357320616'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/3966260443357320616'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2009/01/blog-post_31.html' title='آدمیت'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-6790625090408707875</id><published>2009-01-23T10:27:00.007-06:00</published><updated>2009-04-10T17:30:29.818-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برداشت شخصی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از عشق'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فیلم'/><title type='text'>زینت دنیا</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;هیچ وقت نتونستم بفهمم اونایی رو که برای ازدواج و زندگی همیشگی با کسی دودوتا چهارتا می کنند. یعنی مثلا احتمال اینکه بتونن با کسی تا آخر عمر احساس شادی و عشق و کمال کنند رو با یه حساب دودوتا چهارتا پس می زنند. مثلا می گن آره فلان دختر اگر باهاش ازدواج کنیم بریم خارج زندگی کنیم هی میخواد برگرده  و از این حرفها و نمیشه و یا فلان پسر کار نداره، یا کارش مهندسی نیست که من دوست دارم و بازم از این حرفها.  من اصلا نمی تونم هضم کنم چطور این حسابها میتونه هم وزن یک عمر با شه که با عشق سپری بشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین طور هم راجع به بچه دار شدن فکر می کنم. یعنی نمی تونم هضم کنم چطور کسانی می تونند محاسباتی مثل سختی بچه داری رو روی کفه مقابل ترازویی بذارن که روی کفه دیگش عشق ابدی قرار داره با یه موجود که از تن خودشون کنده شده و با دست خودشون پرورش یافته .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضی ها میگن در این دنیای خشونت و وانفسای فعلی بچه به دنیا آوردن ، جنایته. بهشون می گم که اتفاقا به خاطر همچین جریانی هست که ما به بچه ها نیاز داریم. به عشق بیشتر، به ازخودگذشتگی بیشتر و خدا این اختیار رو به ما داده. ما که از خدا بالاتر نیستیم. و تاگور گفته: تا وقتی بچه ای متولد میشه ، می توان به آینده بشریت امیدوار بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضیهای دیگر میگن اونایی که برای کامل شدن بچه میارن اشتباه می کنن، چون آدم باید خودش احساس کمال کنه بدون متصل بودن به بیرون. شاید این حرف درست باشه. اما وقتی من نوعی  این حس کامل نبودن بدون بچه رو دارم و راه دیگری هم برای از بین بردنش یا نیست یا نمی شناسم و وقتی خود خدا در قرانش میگه که همسر و فرزند زیور زندگی شما هستند، چرا من از این انتخاب طبیعی استفاده نکنم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی این آیه خدا هم خوب معنی داره ها. یعنی بچه داشتن اینطوری نیست که همه چیز باشه، بلکه در حد یک مایه زینت بخش در زندگیست که همانطور که زینت چیزها رو جلا و زیبایی میده و به روح صفا، بچه هم همون اثر رو داره و زندگی رو از یکنواختی در میاره و انسان رو به خودش سرگرم می کنه که زیاد در سرگردانی این دنیا قصه نخوره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در واقع اونها هدایای خدا هستند که به صورت امانت به ما داده می شوند و باید از همه نظر مراقبشان باشیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من دوست دارم این عشق رو هرچه زودتر تجربه کنم. از تصور ایجاد همچین رابطه ای قند در دلم آب میشود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.cinemaema.com/index.php?module=mGallery2&amp;amp;g2_itemId=61373"&gt;پی نوشت بدون شرح (حتی نقدهایی که برایش نوشته بودند رو هم نخوندم تا همچین حالش با من بمونه).ا&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-6790625090408707875?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/6790625090408707875/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=6790625090408707875&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/6790625090408707875'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/6790625090408707875'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2009/01/blog-post_23.html' title='زینت دنیا'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-4572234176025676436</id><published>2009-01-20T13:24:00.004-06:00</published><updated>2009-04-10T17:22:17.956-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برداشت شخصی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='علمی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='فیلم'/><title type='text'>رقص بودن</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;فیلم&lt;a href="http://www.mysticiran.com/"&gt; ایران عرفانی از خانم آریانا فرشاد&lt;/a&gt; رو دیدم. در مورد دراویش و رقص سماعشان. نمی دانستم زنان ایرانی درویش هم هستند و سماع هم می کنند. شاید تا قبل از اینکه &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Language_Instinct"&gt;کتاب  "غریزه زبان" آقای پینکر&lt;/a&gt; را بخوانم  که در آن از انسان شناسهایی میگه که عقیده دارند رقص و موسیقی و چند تا چیز دیگر جزو غرایزی بودند که انسان از اونها برای بقای خود استفاده می کردند؛ یا این ادعای آزمایش شده که انسان با غریزه شناختی درونی نسبت به طبیعت اطرافش  به این دنیا میاد و تا قبل از اینکه این موارد رو بیشتر بدانم ، از دیدن چنین صحنه هایی ناباورانه احساس حماقت و خرافاتی بودن این آدمها به من دست می داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما به ذهنم رسید : چه چیزی می تونه از وجود ما آدمها روی کره زمین شگفت انگیزتر و مرموز تر باشد؟ فکر می کنم همه این رقصهای خاص و ریاضتها ی مرتاضهای هندی یا رقص بومیهای افریقا ومواردی از این دست که گاهی ما رو متعجب می کنه و ناباور، در برابراسرارآمیز بودن وجود انسان در روی کره زمین رنگ می بازند. البته الان بیشتر به این باور نزدیک شده ام که اینها، این مراسمهای به ظاهر عجیب ، با غریزه اولیه ما و با دلیل بودنمون بر روی زمین نزدیک هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از خودم می پرسم : راه من کدوم یکی از اینها میتونه باشه؟ فکر می کنم الان در راه درستی باشم و احتیاجی به انجام مراسم خاص نداشته باشم. اما برای اینکه  از راه علمی تری پیش رفته باشم ، دوست دارم از تاریخ باستان بیشتر بدانم و از اوایل آمدن انسان به زمین و آیینها و غرایزی که داشته و ربطشون رو با وجود خدا وبقا و غیره و غیره کشف کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-4572234176025676436?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/4572234176025676436/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=4572234176025676436&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/4572234176025676436'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/4572234176025676436'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2009/01/blog-post_20.html' title='رقص بودن'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-492878275651804300</id><published>2009-01-18T20:16:00.008-06:00</published><updated>2009-04-10T17:20:36.119-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شهود'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سرگردانی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خوابهام'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'>خیلی دور</title><content type='html'>خواب دیدم کف دستهاشو می بوسم . دیگری با لباس عروسی از جلو خانه تهرانمان لبخند زنان اما مثل همیشه بدون سلام و احوال پرسی می رود به سوی ماشین بزرگ و نو و گران مردی از فامیل. من به همراه پدر تازه از راه رسیده ایم، با ماشین گران قیمت دیگری که هرچه می کنم پنجره های اتوماتیکش تا آخر بالا نمی آید و من نگران دزدها هستم و در همین حال که در تلاش بستن پنجره های ماشین به هر وسیله، او را می بینم که می گذرد از جلو خانه مان با لباس عروسی . به من نگاه می کند و لبخند میزند. بدون هیچ سلام و احوال پرسی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد من همه لباسهای بچگیم را به یاد می آورم که مادرم برایم می دوخت یا عمه برایم می خرید. لباس قرمز با گلهای سفید که تنم را می زد. لباس سبز با دامن چهارخانه سبزو صورتی. لباس آبی با عکس خروس و جوجه ها. و لباس ساتن سراسر کرم که وقتی از خواب بیدار شدم فهمیدم که هیچ وقت همچین لباسی رو نداشتم. بعد در همون خواب بهم الهام شد که این لباسها مال وقتی بوده که من هشت سالم بوده و همونجا حساب کتاب کردم دیدم یعنی بیست و دو سه سال پیش و به نظرم خیلی دور آمد. خیلی خیلی دور. انگار که من خیلی خیلی عمر کرده باشم. هیچ وقت فکر نمی کردم روزی از بیست و دوسال پیشی یاد کنم که متعلق به من باشه. همیشه ده سال و بیست سال و اینها مال آدمهای دیگر بود. اونها که برام قصه گذشته رو میگفتند و امروز صبح شده بود مال من. گذشته من بود.من دیگر جوان هجده ساله نبودم که پدر بر روی پاکت هدیه تولدش بنویسد: آغاز بهار جوانی و شادابیت را به تو دختر عزیزم تبریک می گویم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روز پیشش اما نمی دانم چرا اینقدر احساس جوانی می کردم و امروز که آماده بودم درس بخونم و کار پیدا کنم و امید دارم که کاری که دوست دارم رو بکنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دانم چه حسی بود. خوب یا بد یا ترسناک. اینکه بخشی از زندگی تو متعلق به بیست و اندی سال پیش باشد. خیلی دور.نمی دانم چه حسی بودکه من رو به نفس نفس زدن انداخته بود و محمد رو وادار کرده بود که منو بیدار کنه که نکنه خواب بد می بینم. بد نبود ولی شاید ترسیده بودم از این دوری سالها. حس خیلی عجیبی بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کتاب زبان از یاد رفته اریک فروم رو می خوندم ولی چیزی از این بخش آخرش سرم نشد. شاید کتاب تعبیر رویای فروید رو بگیرم یا کسان دیگر. گاهی خوابهای خیلی تکی می بینم که حس می کنم معنایی در پشتشون هست. دوست دارم بفهممشون و تحلیلشون کنم. درست مثل همین یکی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی این نوشته ام را دوباره می خواندم یادم آمد که وقتی نوشته خطاب به خودم رو از روی پاکتی که پدر در اون هدیه هجده سالگیم رو گذاشته بود می خوندم. حس عجیبی داشتم. یعنی یه جور شوک که یعنی الان واقعا اول جوانی و این فصل از زندگی منه. و یک جور بی حسی به اینکه یعنی چی اینقدر جوان بودن.یعنی اینگار باور کردنی نبود و عزیز ترین کسم داشت مرا یاد آوری می کرد به شادابترین دوره زندگیم. نمی دونم چطوری توصیفش کنم. اینگار که هم می فهمیدم و هم نمی فهمیدم که یعنی چه این جوان بودن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا که هنوز جوان هستم و در میانه راه یا فصل جوانیم، خوشحالم که این حسهای جالب را تجربه میکنم و تحلیل.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-492878275651804300?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/492878275651804300/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=492878275651804300&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/492878275651804300'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/492878275651804300'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2009/01/blog-post_18.html' title='خیلی دور'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-6774393553863264921</id><published>2009-01-14T12:46:00.007-06:00</published><updated>2009-01-18T17:13:06.211-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اجتماعی'/><title type='text'>دشمن شوخ چشم</title><content type='html'>دیروز&lt;a href="http://www.blogger.com/profile/14073949214795555504"&gt; محمد&lt;/a&gt; که رفته بود تو اینترنت موسیقی پیدا کنه برا گوش دادن به طور اتفاقی سخنرانی آقای عبدالکریم سروش رو از &lt;a href="http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/4875"&gt;اینجا&lt;/a&gt;  پیدا کرد که با هم گوش دادیم. خیلی مطالبش رو می دونستم. اما دوتا نکته این سخنرانی برام جالب بودن که می خوام اینجا بیارم. یکی این شعرزیر هست که سروش در جواب سوال مهم یکی از حضار می گوید که پرسیده بود چطور می شود به رذیلتهای نفس خودمون واقف بشیم ودر واقع  به عیوب خود پی ببریم؟ که جناب سروش فرمودند که سه راه هست: یک از دوستان نزدیک ، دوم خود انسان وقتی در احوالات درون خودش دقیق بشه و سوم دشمن آدم بهترین وسیله هست برای شناسایی عیوب. چون دشمن آدم بی رودروایسی عیب تو رو به چشمت می زنه و باعث میشه که تو اونو ببینی؛ کاری که خیلی از به ظاهر دوستان برات نمی کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از صحبت دوستی برنجم&lt;br /&gt;که اخلاق بدم حسن نماید&lt;br /&gt;عیبم هنر و کمال بیند&lt;br /&gt;خارم گل و یاسمن نماید&lt;br /&gt;کو دشمن شوخ چشم چالاک&lt;br /&gt;تا عیب مرا به من نماید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و نکته دیگه که می دونستم اما ازش استفاده کردم برای نوشتن در&lt;a href="http://visavisdemoi.blogspot.com/"&gt; وبلاگ فرانسم&lt;/a&gt;!!! سروش می گفت که برای اخلاقی شدن نباید انتظار داشته باشیم که همه عیوبمون رو یک شبه بفهمیم و از بین ببریم. بلکه باید در این کار قناعت داشته باشیم و ممارست کنیم. به این معنی که اگر روی دو سه تا از عیوب هم زوم کنیم که از بین برن و در این کار هم پشتکار داشته باشیم خیلی موفق تر خواهیم بود در از بین بردنشون و این ارزشش بیشتر از اونه که یه عمر بذاریم تا همه عیبامونو از بین ببریم بی نتیجه و یا اونقدر به خودمون سخت بگیریم در این راه که به قول خودش زنجیر پاره کنیم و از اونور بام بیافتیم و عیبهای دیگه ای پیدا کنیم. چون اصولا سنگ بزرگ نشانه نزدنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما از این و حرفهای دیگه استفاده کرد و می خواست بگه که نباید انتظار داشته باشیم ایران یکشبه تغییر کنه بلکه هرکس باید از خودش شروع کنه. حرفی که من قبلا هم &lt;a href="http://jazireyesargardani.blogspot.com/2005/01/blog-post_04.html#links"&gt;اینجا گفته بودم&lt;/a&gt; به یه نحوی دیگه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما من دیشب که استخر بودیم داشتم فکر می کردم که چی کار کنم تا دوباره حوصله کنم تو وبلاگ فرانسم بنویسم. آخه خیلی سخته  نوشتن به زبان دوم یا سوم. بعد این حرفهای آقای سروش یادم اومد و از قبل از معلمی شنیده بودم که حتی شده چند خط بنویسم باید اینکار رو بکنم برای یادگیری زبان. این بود که تصمیم گرفتم تا از امروز روزی شده فقط یک جمله به فرانسه تو وبلاگم بنویسم. چون نوشتن یک جمله خیلی ساده تر از وبلاگ نویسی هست! اینطوری فکر کنم خیلی راحتتر و سریعتر راه بیافتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*******************************&lt;br /&gt;دیروز اولین شاگرد فرانسه مو درس دادم و خیلی خوشش اومده بود. برای خودم هم جالب بود ببینم می تونم یا نه که دیدم حتی دوست هم دارم با اینکه از اول اول شروع کردم به درس دادن. البته بهش هم گفته بودم که فرانسه من در چه حدی هست و خودم یادگرفتم و از این حرفها و اون قبول کرده بود، چون از صفر می خواست شروع کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای فردا هم که میرم کلاس فرانسه ترم متوسط سه ، دارم لحظه شماری می کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بله درست فهمیدین ، من هم فرانسه درس میدم هم فرانسه می خونم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاگرد نبود دیگه؟!!!:دی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-6774393553863264921?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/6774393553863264921/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=6774393553863264921&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/6774393553863264921'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/6774393553863264921'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2009/01/blog-post_14.html' title='دشمن شوخ چشم'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-6700392598856202174</id><published>2009-01-06T13:17:00.005-06:00</published><updated>2009-01-18T17:31:33.172-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برداشت شخصی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سرگردانی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اجتماعی'/><title type='text'>صلح با جهان</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;a href="http://www.khorshidkhanoom.com/archives/002560.php"&gt;این خانم&lt;/a&gt; &lt;a href="http://jazireyesargardani.blogspot.com/2005/01/blog-post_13.html"&gt;داغ منو&lt;/a&gt; تازه کرد و همزمان باعث شد من یکبار برای همیشه تکلیفمو با این وضع روشن کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینگار که حدیث نفس خودم باشه. اینگار بابا مامانش حرفهای بابا مامان منو کپی کرده باشن یا از روی یک دستورالعمل پیشرفته باشن. نوشته این خانم رو که خوندم به این نتیجه رسیدم که انگار پدر مادرهای ما بچه مهاجرها یک جورایی دارند مبارزه می کنند و یا مقاومت. انگار که بخوان بگن ما یک تار موی  ایرانمونو به صدتا ویزای امریکا و اینگلیس و غیره نمی فروشیم. اینگار که بخوان بگن ما اونقدر کوچیک نشدیم که بخوایم درخواست کنیم از کشوری مثل امریکا تا ما رو بپذیره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دقیقتر که نگاه می کنم می بینم ، ریشه هاشونم میتونه دلیل مقاومتشون باشه. اونا یه عمری تو اون خاک بزرگ شدن. خیلی سخته که بخوان بکنن و برن یه جای دیگه. اونجا از بقال سر کوچه تا راننده اتوبوس و تاکسی و مردم عادی  اونها رو می شناسند و احترام می کنند . اونوقت ما انتظار داریم بیان اینجا که چی بشه. بیان بعد از یه عمر احترام ، دماغ بالاگرفتنهای این غربیهای از خودراضی رو ببینند که چی بشه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یاد آخرین باری افتادم که با پدرم رفتیم منوچهری که من کیف بخرم. با اینکه پدرم بعد از مدتها گذارش افتاده بود اونجاها اما اینگار همین دیروز بود براش. یه حال و هوای باحالی داشت که حتی منم کیف می کردم. اونوقت یهو شروع می کرد با یکی از آدما که همونجا وایساده بود یا با مغازه دارها حرف می زد و از گذشته و حال و آینده و هرچی که می خواست می گفت و اونام با احترام و دوستانه و مهربانانه همراهیش می کردن. فکرش رو بکن. آدمهایی که اصلا پدرمو نمی شناختن انگار که صدسال باهاش دوست باشن باهاش گپ می زدند فقط به خاطر اینکه باهاش همزبون بودند و هم خاطره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا این پدر من بیاد اینجا بگه چی؟ با کی حرف بزنه؟ با کی حال کنه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا باید من اینقدر خودخواه باشم که خوشی اونو نبینم و نخوام؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درسته که&lt;a href="http://jazireyesargardani.blogspot.com/2005/01/blog-post_13.html"&gt; منم دارم اینجا له له میزنم&lt;/a&gt; برای بوی تنش یا حتی یه بابا گفتنش، اما حق ندارم که بخوام اون باز هم از خودش بگذره برای من. من خودم انتخاب کردم اینجا بیام هرچند انتخابم اجباری بوده باشه ، اما ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اون طرف به خودم که نگاه می کنم ؛ با اینکه بیست و چند سال بیشتر اونجا نبودم، اما همونطور که خورشید خانم میگه اینگار ریشمو زدن اومدم اینجا. یعنی قبلها اینجوری فکر می کردم. حالا اما به یه نتیجه تازه تری رسیدم. اینکه ریشه من مثل ریشه پدر مادرم هنوز پر و محکم نشده بود تو ایران وقتی که اومدم. اصلا خودم می خواستم ریشمو بکنم و پشت سرمم نگاه نکنم اینقدر که آزار دیده بودم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما حالا دوست دارم که هیچ جا ریشه نکنم. اصلا نمی خوام قبول کنم که ریشه ای در کار بوده. دوست دارم با جهان در صلح باشم و با خودم. دوست دارم با این دردی هم که از دوری گاهی به من می زنه مثل سرما که به گیاه میزنه بسازم. همین. نه بجنگم و نه نفی اش کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;" class="b"&gt; &lt;div class="m1"&gt; &lt;p&gt;کل عالم صورت عقل کلست&lt;/p&gt; &lt;/div&gt; &lt;div class="m2"&gt; &lt;p&gt;کوست بابای هر آنک اهل قل است&lt;/p&gt; &lt;/div&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;" class="b"&gt; &lt;div class="m1"&gt; &lt;p&gt;چون کسی با عقل کل کفران فزود&lt;/p&gt; &lt;/div&gt; &lt;div class="m2"&gt; &lt;p&gt;صورت کل پیش او هم سگ نمود&lt;/p&gt; &lt;/div&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;" class="b"&gt; &lt;div class="m1"&gt; &lt;p&gt;صلح کن با این پدر عاقی بهل&lt;/p&gt; &lt;/div&gt; &lt;div class="m2"&gt; &lt;p&gt;تا که فرش زر نماید آب و گل&lt;/p&gt; &lt;/div&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;" class="b"&gt; &lt;div class="m1"&gt; &lt;p&gt;پس قیامت نقد حال تو بود&lt;/p&gt; &lt;/div&gt; &lt;div class="m2"&gt; &lt;p&gt;پیش تو چرخ و زمین مبدل شود&lt;/p&gt; &lt;/div&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;" class="b"&gt; &lt;div style="font-weight: bold;" class="m1"&gt; &lt;p&gt;من که صلحم دایما با این پدر&lt;/p&gt; &lt;/div&gt; &lt;div style="font-weight: bold;" class="m2"&gt; &lt;p&gt;این جهان چون جنتستم در نظر&lt;/p&gt; &lt;/div&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;" class="b"&gt; &lt;div class="m1"&gt; &lt;p&gt;هر زمان نو صورتی و نو جمال&lt;/p&gt; &lt;/div&gt; &lt;div class="m2"&gt; &lt;p&gt;تا ز نو دیدن فرو میرد ملال&lt;/p&gt; &lt;/div&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;" class="b"&gt; &lt;div class="m1"&gt; &lt;p&gt;من همی‌بینم جهان را پر نعیم&lt;/p&gt; &lt;/div&gt; &lt;div class="m2"&gt; &lt;p&gt;آبها از چشمه‌ها جوشان مقیم&lt;/p&gt; &lt;/div&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;" class="b"&gt; &lt;div class="m1"&gt; &lt;p&gt;بانگ آبش می‌رسد در گوش من&lt;/p&gt; &lt;/div&gt; &lt;div class="m2"&gt; &lt;p&gt;مست می‌گردد ضمیر و هوش من&lt;/p&gt; &lt;/div&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;" class="b"&gt; &lt;div class="m1"&gt; &lt;p&gt;شاخه‌ها رقصان شده چون تایبان&lt;/p&gt; &lt;/div&gt; &lt;div class="m2"&gt; &lt;p&gt;برگها کف‌زن مثال مطربان&lt;/p&gt; &lt;/div&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;" class="b"&gt; &lt;div class="m1"&gt; &lt;p&gt;برق آیینه‌ست لامع از نمد&lt;/p&gt; &lt;/div&gt; &lt;div class="m2"&gt; &lt;p&gt;گر نماید آینه تا چون بود&lt;/p&gt; &lt;/div&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;" class="b"&gt; &lt;div class="m1"&gt; &lt;p&gt;از هزاران می‌نگویم من یکی&lt;/p&gt; &lt;/div&gt; &lt;div class="m2"&gt; &lt;p&gt;ز آنک آکندست هر گوش از شکی&lt;/p&gt; &lt;/div&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;" class="b"&gt; &lt;div class="m1"&gt; &lt;p&gt;پیش وهم این گفت مژده دادنست&lt;/p&gt; &lt;/div&gt; &lt;div class="m2"&gt; &lt;p&gt;عقل گوید مژده چه نقد منست&lt;/p&gt; &lt;/div&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-6700392598856202174?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/6700392598856202174/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=6700392598856202174&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/6700392598856202174'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/6700392598856202174'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2009/01/blog-post_06.html' title='صلح با جهان'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-1213340288263801111</id><published>2009-01-04T18:13:00.009-06:00</published><updated>2009-01-18T17:10:16.347-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><title type='text'>این باغ فقط گل و بلبل نیست</title><content type='html'>باغ درون را می گویم. خیلی وقتها باید زخم خارها را بپذیری تا دستت به آن گل خوشبو کمی آنطرفتر برسد . گاهی &lt;a href="http://mehrnazsbearings.blogspot.com/2009/01/blog-post.html"&gt;مثل چندروز&lt;/a&gt; پیش یکهو گلهایی رو پیدا می کنی که پیش از اون از وجودشون خبر نداشتی. گاهی یک گوشه اش را که مدتها سر نزده بودی میبینی که علف هرزه در آورده است. دلت می سوزد. گاهی آتیش می گیرد. مثل وقتی که می فهمی یک خصوصیت مهارنشده ات چطور مثل یک گیاه بیش از حد رشد کرده  بی رحمانه نشاط زندگی رو از گل خوشبوی باغ همسایه گرفته..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا من با استعاره حرف می زنم. چون می خوام بقیه بهتر متوجه بشن یا بر عکس نفهمن که من دقیقا چه خصوصیت بدی دارم؟ و اون خصوصیت بدم دقیقا کی رو آزار داده؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همینقدر می تونم بگم که این شعر سپهری کنار وبلاگم رو برای همین گذاشتم. تا من رو مهار کنه. تا مثل قطره به سنگ سخت هربار که می خونمش قسمتی از اونو بکنه و از بین ببره.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-1213340288263801111?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/1213340288263801111/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=1213340288263801111&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/1213340288263801111'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/1213340288263801111'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2009/01/blog-post_04.html' title='این باغ فقط گل و بلبل نیست'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-541327971880991389</id><published>2009-01-03T17:06:00.001-06:00</published><updated>2009-01-03T17:08:44.169-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از عشق'/><title type='text'>زندگی دوباره</title><content type='html'>&lt;a href="http://mehrnazsbearings.blogspot.com/2009/01/blog-post_03.html"&gt;اینم ادامه دولت عشق&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-541327971880991389?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/541327971880991389/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=541327971880991389&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/541327971880991389'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/541327971880991389'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2009/01/blog-post_03.html' title='زندگی دوباره'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-7305986661364197577</id><published>2009-01-02T12:47:00.005-06:00</published><updated>2009-01-03T16:54:09.267-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شهود'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از عشق'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اجتماعی'/><title type='text'>از دولت عشق</title><content type='html'>&lt;a href="http://mehrnazsbearings.blogspot.com/2009/01/blog-post.html"&gt;این نوشته جدیدم هست&lt;/a&gt; در&lt;a href="http://mehrnazsbearings.blogspot.com/"&gt; وبلاگ حال و هوای من &lt;/a&gt;که دوست دارم اینجا هم بگذارمش چون در مورد دوست داشتن هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعدشم یه نظرخواهی گذاشتم تو &lt;a href="http://mybookreadings.blogspot.com/"&gt;وبلاگ کتابخوانی&lt;/a&gt;م که اگر دوست دارید نظر بدین. این نظر خواهی برام خیلی جدیه &lt;a href="http://mybookreadings.blogspot.com/2008/12/blog-post_2279.html"&gt;به این دلیل&lt;/a&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://mehrnazsbearings.blogspot.com/2009/01/blog-post_03.html"&gt;اینم ادامه نوشته جدید&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-7305986661364197577?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/7305986661364197577/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=7305986661364197577&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/7305986661364197577'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/7305986661364197577'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='از دولت عشق'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-3175157133978046966</id><published>2008-12-29T20:58:00.005-06:00</published><updated>2008-12-29T23:37:17.519-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شهود'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برداشت شخصی'/><title type='text'>یک ایده جهان شمول</title><content type='html'>آب کم جو ، تشنگی آور به دست&lt;br /&gt;تا بجوشد آبت از بالا و پست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این شعر می تونه مصداق موقعیتهای مختلفی باشه. امروز من روبه یاد یکی از هفت قانون شفای کریشنا مورتی انداخت که می گفت : خواسته و آرزوتون رو رها کنید تا بهش برسید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر می کنم مثلا برای اونهایی که دوست دارند شناخته بشند و کارشون ارج داده بشه هم صدق کنه. برای کسایی که سخت به دنبال چیزی هستند و یا به دنبال ثابت کردن اینکه چه آدمهای خوب یا کار درست یا توانایی هستند. این شعر به این آدمها میگه که بجای دنبال اثبات خوب بودن، به دنبال خوبی باشند و خوبی کردن؛ بجای اثبات توانایی ، برروی تواناییشون تمرکز کنند و اینکه چگونه بیشتر پرورشش بدند. اونوقت هست که به خودی خود شناخته می شند و بدون اینکه بفهمند چگونه ، تواناییشون دنیا رو  می گیره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کلا این شعر رو خیلی شعر جهان شمولی می دانم و در همه ابعاد زندگی انسان موثر. اگر فقط اونرو با تموم وجود بفهمیم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-3175157133978046966?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/3175157133978046966/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=3175157133978046966&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/3175157133978046966'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/3175157133978046966'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2008/12/blog-post_29.html' title='یک ایده جهان شمول'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-7802326192579400580</id><published>2008-12-23T12:55:00.002-06:00</published><updated>2008-12-23T13:38:02.095-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برداشت شخصی'/><title type='text'>عرفان نظری</title><content type='html'>بیشتر دانشی که من تا الان از عرفان نظری کسب کردم ، شفاهی بوده. آخرینش با کنجکاوی من برای دونستن اینکه دانش کتبی این معرفت شهودی رو از چه کتابی شروع کنم و بحثی که در این رابطه با محمد شروع کردم، شکل گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عرفان بسته به جهان بینیها و خداشناسیهای مختلف عرفای گوناگون ، صورتهای مختلفی پیدا کرده. مثلا غزالی خداترس بوده و عرفانش از همین دیدش شکل گرفته. اون آدمی رو دارای قوه های عقل و شهوت و غضب  می دونه که میگه باید عقل بر اون دو دیگر غالب باشد. یا مثلا مولوی جنبه رحمت خدا رو می دیده و عرفان او از این دیدش تاثیر گرفته. یا حافظ که ملامتگر بوده و با سعدی که اهل عشق و حال بوده کاملا فرق داشته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در حالی که گروه بزرگی از عرفا فقررو مایه مباهات می دونستند، سعدی تنها عارفی است که ثروت رو مایه سلامت فکر می دونه که به انسان این فرصت رو میده که به خود بپردازد و یا همان تزکیه نفس کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمد می گفت اونهایی که مثلا ملامتگری می کنند و به خودشون سخت می گیرند در همه زمینه ها تا تزکیه نفس کنند، ممکن هست از اون طرف بام افتاده و به آدمهای خشن و عصبی تبدیل شوند. یا مثلا بعضی از حکمتها مناسب مردم قدیم بوده و الان به کار نمی آید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با اینکه این حرفش رو قبول دارم و موضع نهاییش رو هم تا حدودی فهمیدم. اما برای اینکه به قول خانم خیامی که می گفت: ":سعی کنید از خودتون تولید فکر کنید به جای اینکه تفاله تفکر دیگران رو نشخوار کنید"؛ به این نتیجه رسیدم که هر آدمی بسته به شناختی که از خودش پیدا می کنه میتونه به سراغ بخشی یا همه عرفان عرضه شده توسط عرفای مختلف بره و از اونها بهره ببره. مثلاچه بسا که ملامتگری برای کسی که فهمیده که خیلی از خودش غره هست چیز خوبی باشه ونه برای هرکس دیگر. یا مثلا کسی که به مقدار زیادی در روز حسرت زندگی دیگران رو می خوره به بخش دیگری از این عرفان احتیاج پیدا می کنه و کلا همه عرفان برای همه آدمها نیست و هرکس ازظن خود باید یارش بشود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با این اوصاف من اول باید خصوصیات ناشایست خودم رو بکاوم بعد ببینم کدام عرفان برایش نسخه ای پیچیده و برای اینکار فکر کنم باید از خواندن کتاب خودکاوی کارن هورنای یا هر کتاب مفید دیگری شروع کنم و از تاریخ عرفان سر در بیارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما شاید بپرسید من اصلا چرا باید خودکاوی کنم. پاسخ روشن است. من از این کار لذت می برم و خودم رو دنیای ناشناخته ای می دونم که ارزش شناخته شدنش از دنیای بیرون من به مراتب بیشتر است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-7802326192579400580?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/7802326192579400580/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=7802326192579400580&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/7802326192579400580'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/7802326192579400580'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2008/12/blog-post_23.html' title='عرفان نظری'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-2453110555483813896</id><published>2008-12-20T15:38:00.003-06:00</published><updated>2008-12-20T16:27:34.962-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><title type='text'>لایه های نفس</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;و اما تو در تو بودن انسان یعنی چی؟ تا اینجا که فهمیدم یعنی مثلا اگر من این وبلاگ رو برای خودشناسی خودم می نویسم ، لایه ای در من ممکنه باشه که از خونده شدن توسط دیگران لذت میبره و باز لایه ای دیگه که برای اینکه بگه منِ من (نفسم) اونقدر هم دله نیست، این ادعا رومدام رد می کنه وباز یه لایه دیگه که به کمک لایه قبلی میاد یا شاید هم بخشی از اون لایه باشه مدام به من یاد آوری میکنه که من از خونده شدن توسط دیگران فقط وفقط برای این لذت میبرم چون به خودشناسییم کمک میکنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یا حتی وقتی توی یه پستی خودم رو به "ظاهر" زیر سوال می برم که مثلا من چقدر نادان هستم و از این حرفها ، ممکنه یه لایه از من (نفس من) در کار باشه که از اینکه بقیه فکر کنند من چقدر راستگو و بی شیله پیله هستم لذت میبره در حالی که لایه دیگری همزمان این ادعا رو نفی میکنه تا لایه دیگری از نفس من رو ارضا کنه که می خواد من رو آدمی بی ریا نشون بده. و این لایه ها می تونن همینطور ادامه داشته باشن. و همه اونجان تا خدمت نفس من رو بکنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اونا حتی الان که اینو مینویسم هم در کارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشکل وقتی پیش میاد که با بها دادن به یکی از این لایه ها و ندیدن ریشه علت وجود اون لایه یک شخصیت کاذب در انسان ایجاد میشه. مثلا اگر مواظب نباشه به یک آدم ریاکار تبدیل میشه یا دروغگو و غیره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کلا مبارزه با نفس یعنی دیدن و شناختن این لایه ها و باهاشون ور رفتن و مقابله کردن و یا در بعضی موارد نادیده گرفتنشون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما چرا مولوی میگه که انسان گردون و دریای عمیق هست؟ این میتونه معنای خیلی مثبتی در مورد وجود آدمی داشته باشه. دوست دارم در این مورد بیشتر بدونم. مثلا کرامت نفس یک بخش مثبت از نفس هست.  دوست دارم در مورد لایه های دیگر آدمی هم بدونم. مثلا جدیدا "زیبایی" و تاثیرش برروی آدمی توجهم رو جلب کرده. هزارتا موضوع هست که می خوام بدونم و همچنان وقت کم میارم.&lt;br /&gt;     &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-2453110555483813896?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/2453110555483813896/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=2453110555483813896&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/2453110555483813896'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/2453110555483813896'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2008/12/blog-post_20.html' title='لایه های نفس'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-810327128007537920</id><published>2008-12-16T15:50:00.001-06:00</published><updated>2008-12-16T15:53:50.529-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><title type='text'>تو در تو</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق&lt;br /&gt;بلکه گردونی و دریای عمیق&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"تو" ی اول همان ضمیر دوم شخص مفرد است و "تو" ی دوم به معنی " میان"  و "درون" و "لایه" هست.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-810327128007537920?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/810327128007537920/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=810327128007537920&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/810327128007537920'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/810327128007537920'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2008/12/blog-post_16.html' title='تو در تو'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-7558474726076256564</id><published>2008-12-12T15:47:00.002-06:00</published><updated>2008-12-12T16:30:46.150-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برداشت شخصی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اجتماعی'/><title type='text'>بازی شهرت</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;با اینکه این عنوان ممکنه کلیشه به نظر برسه، اما من منظورم واقعا مقایسه شهرت با بازیه. شاید بهتر باشه گفت : بازی تعقیب شهرت. به هر حال به نظر من با شهرت درست باید مثل یک بازی رفتار کرد. البته بازی خطرناکی هست و اگر بشه سمتش نرفت خیلی بهتره. ولی این بازی گاهی اونقدر کشش داره که آدم رو غرق خودش میکنه. مثل مونوپولی. اما خطرناک هم هست ، مثل اتومبیلرانی باسرعت. شهرت یا تعقیب شهرت فکر می کنم باید مثل یک بازی مفرح باهاش برخورد بشه و نه یک بازی اعصاب خوردکن و یا خطرناک. اگرچه شاید ماهیت این بازی اینطور نباشه. اما یک نگاه هم که بندازیم به آخر بازی، چندان چنگی هم به دل من نمی اندازد. یاد دو چیز می افتم یکی کارتون سیمسون که مشهور شده بود و توی دستشویی هم ازش فیلم می گرفتن و دیگری شعر امیلی دیکنسون که شهرت رو به قورباغه ای تشبیه می کنه که تمام مدت با اون صدای بد و گوشخراشش دایم یک صدا رو از خودش خارج می کنه و اون اسم تو هست که همه جا پخش میشه. خب بعدش چی؟ . &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اونهایی که شهرت رو جدی می گیرند؛ بازی می خورند. نمونه معاصرش هم همین وبلاگ نویسی هست که اونقدر خودش رو به درو دیوارزد و ضد ونقیض گفت تا بلکه مشهور بشه ؛ ولی همین کارش باعث شد که گیر بیوفته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کلا این آخریها به این نتیجه رسیده ام که اکثر قریب به اتفاق کارهایی که آدمیان می کنند بازی بیش نیست. بازی که اونها رو به همین زندگی وصل میکنه و مانع این میشه که از خودشون بپرسن چرا اینجا هستن. فکر می کنم دونستن این موضوع قبل از اینکه مهلتمون تو این دنیا تموم بشه ، میتونه بازی جدیتر و مهمتری باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عارفها گفتند که خودشناسی به ما رو به جواب اون چرا خواهد رسوند. چنان که شاید حلاج رسید. اینها رو که می نویسم می بینم که چقدر در این زمینه نادان هستم. چندتا کلمه یاد گرفتم و از همون استفاده می کنم. اگر این بازی برام مهم باشه باید خیلی مطالعه کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما اونقدر بازیهای سرگرم کننده توی این دنیا ریخته که...&lt;br /&gt;حتی انگار خود خدا هم خواسته که ما در خواب بمونیم و سرگرم باشیم و گرنه چطور میگه در قران که همسر و فرزند زینت دنیای شما هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از میان این بازیها بازی خودشناسی و دانش و بچه من رو بیشتر از هر بازی دیگه ای به خودش مشغول میکنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید کسی اعتراض کنه که چطور علم و پیشرفتش می تونه بازی باشه. می خوام بگم تا وقتی علم ما رو تنها به این زندگی وصل می کنه و چیزی از ماورا سر خرگوش رو به ما نشون نمیده؛ برام جذابیتی نداره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای همین تنها علومی که به خودشناسی کمک می کنند و اونها که شاید کمک می کنند انسان بیشتر زنده بمونه جالب هستند. شاید هم نه. تا وقتی که انسان از اون فقط برای زنده بودن و بهره از شهربازی زندگی استفاده کنه حتی اون علم هم بی معنی میشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-7558474726076256564?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/7558474726076256564/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=7558474726076256564&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/7558474726076256564'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/7558474726076256564'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2008/12/blog-post_12.html' title='بازی شهرت'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-6328327408292255718</id><published>2008-12-09T12:24:00.006-06:00</published><updated>2008-12-09T13:22:55.477-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برداشت شخصی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سرگردانی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'>بازی وبلاگ نویسی</title><content type='html'>نمی دونم از کجا شروع کنم. گرچه مثل همیشه می دونم که می خوام در مورد افکاری که به من الهام می شوند بنویسم و از شناختی که نسبت به خودم و زندگی پیدا کرده ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفته بودم که مطلبی برای نوشتن داشتم. درواقع از خودم پرسیده بودم که اگر من به خودشناسی فکر می کنم، پس چرا وبلاگ می نویسم که دیگران بخوانند. بعد به فکرم رسید که وبلاگ نویسی نباید بیش از یک بازی برای من اهمیت پیدا کند. الان که اینها را می نویسم به یاد می آورم که من به این امید اینجا شروع به نوشتن کردم که خودم رو کشف کنم و اگر دیگرانی هستند که مرا می خوانند برای این باشد که از نظراتشان به چیزی در مورد خودم پی ببرم اما گاهی این را فراموش می کنم. گاهی تعداد خواننده هام برایم مهم می شوند و شکل و ظاهر وبلاگم. یعنی به قول محمد گاهی بازی می خورم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینکه می خواستم شکل وبلاگم رو عوض کنم از اینجا شروع شد که فکر کردم به افکارم نظم بدهم. حالا که کتابهای مختلف می خواندم ، دوست داشتم جایی باشد که فکرهایی که به ذهنم می آید را مرتب در آن بنویسم و سیر فکری خودم رو بررسی کنم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این دو روز گذشته که در اینترنت به دنبال راهی برای بهتر کردن وبلاگم بودم اما، بازی خوردم. تغییر ظاهر وبلاگم آنقدر برایم مهم شده بود که خواب و خوراک نداشتم.و کمی هم غصه خوردم که نباید می خوردم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی خیلی جالب بود که می خواستم در مورد بازی بودن کل کارهایی که در زندگی می کنیم بنویسم و اینکه ارزش جدی گرفته شدن ندارند؛ اونوقت خودم از یکی از همین بازیها ، بازی خوردم!!!جالبتر اینکه تصمیم هم داشتم هر قسمت وبلاگ جدیدم را به نام یک بازی در زندگی اسم گذاری کنم (مثلا بازی آینده، بازی حال، بازی گذشته...) تا همیشه یادم باشد که در همان حد به مسایل زندگی نگاه کنم؛ اونوقت این رو اونقدر جدی گرفته بودم که داشتم غصه شو می خوردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا با اینکه نظم دادن به افکارم برام مهم هست برای شناسایی بیشتر خودم، به همین اکتفامی کنم که از اونهایی که اینجا رو می خونند و می تونند راهنمایی کنند ، کمک بگیرم که چطور می تونم چند نوشته رو در وبلاگم به طور همزمان چاپ کنم؟ یعنی تا جایی که جستجو کرده ام در اینترنت زبانهای برنامه نویسی جدیدی برای این کار هست به اسمهای پی اچ پی و ام تی که نمی دانم آیا با سیستم اچ تی ام ال بلاگر هماهنگ هستند یا نه و اصلا چطور می شه چنین برنامه ای رو برای پوسته وبلاگم بنویسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید هم اشتیاقم به یادگیری و احتیاج من رو مجبور کنه که کتابی در این مورد بگیرم و بخونم. فعلا که کتابهای دیگه در صف هستند و مهلت امانتشان به زودی به سر خواهد اومد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و من باز حرفهای دیگه دارم که کاملا با اون بالاییها فرق می کنه و نمی دونم چرا دلم نمیاد اینجا بنویسمشون. آیا باز هم در دام بازی قشنگی و هماهنگی افتادم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر کنم برای امروز کافی باشد. بقیه بازی برای فردا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فردا در مورد اولین و آخرین رویام می نویسم و در مورد بازی شهرت. می بینید باز این دوتا موضوع به هم نمی خورند و دوست داشتم توی دوتا ستون مختلف می نوشتمشون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهرناز سرگردان میان خواستن و خواندن و نوشتن ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-6328327408292255718?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/6328327408292255718/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=6328327408292255718&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/6328327408292255718'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/6328327408292255718'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2008/12/blog-post_09.html' title='بازی وبلاگ نویسی'/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-628205273500219480</id><published>2008-12-06T02:09:00.007-06:00</published><updated>2008-12-08T23:34:08.439-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برداشت شخصی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'></title><content type='html'>چند تا نکته:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دنبال مصاحبه های احتمالی نویسنده کتاب "&lt;a href="http://jazireyesargardani.blogspot.com/2008/11/veils-and-words-emerging-voices-of.html#links"&gt;حجابها و کلمه ها&lt;/a&gt; " ،از خانم فرزانه میلانی می گشتم که گفتم ببینم آیا مصاحبه ای از خانم آذر نفیسی نویسنده کتاب " لولیتا خوانی در تهران" پیدا می کنم یا نه. که موفق شدم. یادم آمد که در حقیقت این کتاب اولین کتابی بود که در مورد ایران معاصر با شوق و ذوق و در ظرف یک هفته خوانده بودم چندسال پیش که اینجا دانشگاه می رفتم با اینکه خیلی هم وقت اضافه نداشتم. می خوام بگم&lt;a href="http://jazireyesargardani.blogspot.com/2008/12/normal-0-false-false-false.html#links"&gt; سفرجستجوی  هویت من&lt;/a&gt;  در کتابهای از این دست از همون موقع شروع شد. این کتاب در من بسیار تاثیر گذار بوده و از نثر ادبی اون هم بسیار لذت بردم. اون کتاب اولین پنجره من شد به شناخت خودم در رابطه با جایی که در اون بزرگ شده بودم. وقتی که مطمین شدم یکی از شاگردهای خانم نفیسی در واقع استاد من بوده ، خواندن کتاب برام خیلی هیجان انگیز ترشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***********************************************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با خواندن کتاب کلمه ها و حجابها ، به این فکر می رم که این فرضیه که زنها مشکلات بزرگتری دارند که اول اونها باید حل بشند پس حرف زدن از چرایی وجود حجاب اجباری و یا مبارزه با اون مال الان نیست و یا بی اساس هست ؛ اشتباهه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون مبارزه برای گرفتن طبیعیترین حق هیچ وقت نمی تونه اشتباه باشه و یا بی اساس. اینگار که حق نفس کشیدن رو ازت بگیرن . وقتی در برابرزیر پا رفتن حق به این بدیهی و طبیعی سکوت کنیم. اونوقت چطور می تونیم انتظار داشته باشیم که حقوق دیگرمون که ثانوی هستن و در اثر زندگی در اجتماع صاحبشون شدیم و باید بشیم احقاق و یا رعایت بشن؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;****************************************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به زودی می خوام شکل اینجا رو عوض کنم تا بتونم نظم بیشتری به نوشته هام بدم. امیدوارم بشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه چیزهایی هم در ذهنم داره چرخ می زنه برا نوشن. یعنی آماده لبریز شدنه اما چون به این موضوعها نمی خورد ، ننوشتمشون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این روزها خدا یه نشانه هایی از خودشو داره نشونم می ده. وگرنه چطور ممکنه من تا اومدیم کانادا از میون کارتن کارتن کتابهای فارسیم که خونه دوستمون بود دیوان فروغ رو بیاورم و کتاب عاشقانه ها تالیف خانم چیستا یثربی؟ و اونوقت کتاب خانم میلانی دستم بیافته و به جای ترجمه اینگلیسی شعرها ، فارسیشونو بلند بلند از روی دیوان بخونم و کیف کنم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یا امروز توی آسانسور تا رفتم برم کارت پستال بخرم برای کریستمس بفرستم چندتا دلو شاد کنم، یه خانمی داشت صندلی چرخدارشو می برد بذاره دم در. کهنه بود ولی قابل استفاده. اما چه تصادفی. واقعا خدایی بود. آخه ما نه وقت داشتیم و نه حوصله برای دنبال صندلی رفتن. ولی خودمونیم چقدر راحته. آخیش.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-628205273500219480?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/628205273500219480/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=628205273500219480&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/628205273500219480'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/628205273500219480'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-9120203732821851692</id><published>2008-12-02T15:23:00.000-06:00</published><updated>2008-12-02T15:26:17.737-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شهود'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برداشت شخصی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اجتماعی'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:punctuationkerning/&gt;   &lt;w:validateagainstschemas/&gt;   &lt;w:saveifxmlinvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:ignoremixedcontent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:compatibility&gt;    &lt;w:breakwrappedtables/&gt;    &lt;w:snaptogridincell/&gt;    &lt;w:wraptextwithpunct/&gt;    &lt;w:useasianbreakrules/&gt;    &lt;w:dontgrowautofit/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:browserlevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;  &lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" latentstylecount="156"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal  {mso-style-parent:"";  margin:0cm;  margin-bottom:.0001pt;  mso-pagination:widow-orphan;  font-size:12.0pt;  font-family:"Times New Roman";  mso-fareast-font-family:"Times New Roman";  mso-fareast-language:EN-US;} @page Section1  {size:612.0pt 792.0pt;  margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt;  mso-header-margin:36.0pt;  mso-footer-margin:36.0pt;  mso-paper-source:0;} div.Section1  {page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable  {mso-style-name:"Table Normal";  mso-tstyle-rowband-size:0;  mso-tstyle-colband-size:0;  mso-style-noshow:yes;  mso-style-parent:"";  mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt;  mso-para-margin:0cm;  mso-para-margin-bottom:.0001pt;  mso-pagination:widow-orphan;  font-size:10.0pt;  font-family:"Times New Roman";  mso-ansi-language:#0400;  mso-fareast-language:#0400;  mso-bidi-language:#0400;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;با هر کتابی که در مورد ایران می خونم قسمتی از پازل برایم ساخته می شود. هر قسمت این پازل مربوط به بخشی از هویت ایرانی من هست. در همه این کتابها اینگار که من هستم که دارم زندگی می کنم. در ایران بعد از انقلاب، در دوران جنگ، دانشگاه، دوری و مهاجرت، زندگی در غربت. من بخشی از تاریخ هستم، من دارم بخشی از تاریخ رو زندگی می کنم. با هر کدام از این کتابها من دوباره و دوباره زندگی می کنم. با هر بار زندگی با این کتابها بخشی از فرهنگ و هویت من برایم شناخته تر می شود. اگر ایران می بودم شاید هرگز چنین کتابهایی به دستم نمی رسید؛ یا حداقل به این سرعت وسهولت. تمام اون فکرهایی که برام در حد حدس و حس مبهم بوده مثل ابری که از جلوی خورشید کنار بره، برام کم کم به یقین و روشنایی و شناخت مبدل شده اند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;خیلی جالبه که این خوندنها با کارهای دیگری که در روز می کنم یکجورهایی مربوط میشه و من انگار که در یک جریان شهود مدام قرار گرفته باشم. این جریان البته از خیلی قبل شروع شده؛ شاید با خواندن پرسپولیس ستراپی. اما اینگار این آخری به یکی از نقاط اوجش رسیده ( درست مثل داستانها به کلایمکس). این نقطه اوج فکر کنم با خواندن کتاب "کلمه ها و حجابها" (که در پایین بهش اشاره کرده ام) سربالاییش شروع شد. آخر کتاب سختی بود برای خواندن. اما محتویش آنقدر برایم مهم و جالب بود که بخشهای نفس گیرش را به یک نفس بخوانم؛ شبی یک بخش. در مورد زنان و ادبیات زن نوشت بود در ایران و تاثیر حجاب در همه حالتها و فرمهای آن؛ تحمیلی یا خودخواسته؛ برزندگی و آثار این زنان. از طاهره قرة العین که مثل هیچکس نبود در شجاعت و بلاغت و اراده و شعور تا آنجا که عاجز از درکش اورا دیوانه می خواندند تا پروین اعتصامی که ابعاد دانش و نبوغش با خواندن این کتاب بر من بیشتر آشکار شد که باز ناتوان از هضم چنین نبوغی و دستهاشان از زدن کوچکترین افترای بی عفتی ( چون خانم اعتصامی نه در شعرهایش و نه در زندگی شخصی با رفتارش کوچکترین بهانه ای برای این کار نداده است.) یا متوسل به نفی شاعر بودنش شده اند و یا در بهترین حالت که همچنان جای خرده دارد او را شاعری مردانه خوانده اند. تا فروغ که پرده ها را دریده و "بانگ هستیش" را فریاد زده. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;شاید هم از فروغ شروع شد. و دیدن &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;دوباره&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;فیلم "ده" از عباس کیارستمی. و بزرگداشت روز زن در ایرن و شک من به این همه دورویی در مورد بهشت که قرار است زیر پاهای مادرم باشد و من اگر مادر می شدم و در خانه می ماندم و این حجاب اجباری که یک جورهایی با آن تکریمهای روز زن جور در نمی آمد و نه با هیچ منطقی. و "سفر از سرزمین نه" که آخرین مرحله شهودم بود برای اینکه بفهمم چطور ما زنها در ایران به ابزار سیاسی تبدیل شدیم در جمهوری اسلامی؛ تنها با قبول پوشیدن یک روسری &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و بعد مردها چه در سیاست و چه بیرون آن هرچه می خواهند بر سر ما بیاورند با مقدس کردن کلمه مادر مثل خیلی چیزهای دیگر که مقدسش کردند تا به هدفشان برسندو بعد کیا رستمی که با فیلمش این تقدس را می شکند و البته فروغ و طاهره که خیلی پیش از اینها شکسته بودندش. و آمدن من به این سرزمین که گرچه غربت است اما آزادی هست ؛ حداقل آنقدری هست که بتوانم هر چه می خواهم بخوانم و بشناسم. اینگار که فکرهم در اون سرزمین منجمد می شد از شدت کمبود آزادی و سانسور اطلاعات. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;و بعد نقطه اوج که سر پایینی می رود با به خاطر آوردن همه خاطرات مربوط به همان حسهای مبهم. یاد آوری نگاهها و رفتارهایی که بر من برچسب &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;جنس دوم می زدند در ایران که با این کتاب آخری چراییش را بیشتر فهمیدم. خاطره فراموش نشدنی کلاس درسی که در آن مرد همکلاسی نمی توانست جواب من را به اینگلیسی بدهد که کتاب "زن زیادی" آل احمد را شفاهی نقد کرده بودم. می خواست بگوید که جای زن در خانه است چون زن مقدس است و از این حرفها اما استاد مجالش نداده بود چون می بایست به اینگلیسی بحث می کرد که نمی توانست. و تداعی کلاس زبانی که تعطیل شد برای برپایی آموزه های مثلا دینی که قرار است شخصی ترین بخش آدمی باشد در مدرسه دختران موسی در اوایل انقلاب به اقرار نویسنده کتاب و خیلی یادگاریهای دیگر.... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-9120203732821851692?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/9120203732821851692/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=9120203732821851692&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/9120203732821851692'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/9120203732821851692'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2008/12/normal-0-false-false-false.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-173974214744035370</id><published>2008-12-01T15:09:00.004-06:00</published><updated>2008-12-01T20:08:31.374-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='My readings'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://www.goodreads.com/book/show/807004.Journey_from_the_Land_of_No_A_Girlhood_Caught_in_Revolutionary_Iran?utm_medium=api&amp;amp;utm_source=blog_review" style="float: left; padding-right: 20px;"&gt;&lt;img alt="Journey from the Land of No: A Girlhood Caught in Revolutionary Iran" src="http://photo.goodreads.com/books/1178567571m/807004.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.goodreads.com/book/show/807004.Journey_from_the_Land_of_No_A_Girlhood_Caught_in_Revolutionary_Iran?utm_medium=api&amp;amp;utm_source=blog_review"&gt;Journey from the Land of No: A Girlhood Caught in Revolutionary Iran&lt;/a&gt; by &lt;a href="http://www.goodreads.com/author/show/74190.Roya_Hakakian"&gt;Roya Hakakian&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;If you are a westerner who is a little bored with his or her routine and marvelously comfortable life looking for "exotic" things to happen right in front of his/her eyes; this book is NOT for you.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;If you are interested in history unfolding itself with its tiniest details to leave you awestruck with an array of incredible events so that you feel a little of emotion in your otherwise numb emotional system; this book is NOT for you.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;If you easily get bored by people talking about their real feelings after you just asked them how they were, and if you cannot bear to follow any monologue unless it initially or eventually somehow trails back to you or your ways of life; this book is NOT for you.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;If you are not an Iranian or have not lived in Iran long enough or have not read much about the culture beforehand; this book is NOT for you.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;If you think the world should revolve around you or the kinds of you and all books in English are or must be written to satisfy your taste; this book is NOT for you.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;For me, an exile by choice, any such books written by people experiencing more or less the same destiny, each revealing a part of my identity as an Iranian, even if it is done through a sheer account of a childhood only in memories, is a precious gem I strive to collect and polish with my own understandings of my Iranian identity.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-173974214744035370?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/173974214744035370/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=173974214744035370&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/173974214744035370'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/173974214744035370'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2008/12/journey-from-land-of-no-girlhood-caught.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-8695149368181110950</id><published>2008-11-26T20:56:00.003-06:00</published><updated>2008-11-27T12:11:33.418-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شهود'/><title type='text'></title><content type='html'>تا وقتیکه بچه ای به دنیا می آید می توان به آینده بشریت امیدوار بود." رابین رادات تاگور"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دانم این را اصلا می خوانی یا نه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند وقت پیش سعی کردی دوباره به من وصل شوی؛ اما اینبار به ظاهر از در دوستی تا ادامه رابطه زشتی که در نوجوانی با من داشتی. تا اون موقع اصلا ندانسته بودم که چرا با من اون رفتارهای زننده رو داشتی. اما به یکباره بر من روشن شد. آدم کینه توزی نبودم ؛ اما نتوانستم حتی بعد از سه بار درخواست تو به خودم اجازه بدهم که تو دوست من بشوی. نه اینکه فکر می کردم تو همان دختر روزهای  نوجوانی باشی. نه. و نه اینکه می خواستم کینه تو را مثل یک کیسه سیب زمینی گندیده تا آخر دنیا به دنبال خودم بکشم؛ نه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما تو از جنس من نبودی. دوستی ما امکان پذیر نبود ؛ حداقل برای منی که یاد گرفته بودم روحم را باید حفظ کنم. برای منی که  مهمترین بخش زندگیم را می خواستم اختصاص بدهم به خود شناسی.  برای تو اما تا آنجا که می شناختمت ظاهر مهم بود و اونچه که بیرون از تو بود. شاید برای همین بود که تن به عمل جراحی هم داده بودی. اصلا برای همین بود که به جای اینکه مواظب روحت باشی که چگونه با هر کلمه زشتی که وقت و بی وقت ؛ بی جا و به جا به سوی من پرت می کردی؛ یک تکه شو کثیف و لگدمال می کردی؛  به اونهایی که بیرون از تو بودند و به ظاهر از تو زیباتر چسبیده بودی و فکر می کردی با حرفهات چیزی از ظاهر اونها تغییر میکنه. شاید هم فکر می کردی که اون چیزی که در درونت احساس خنکی می کنه از زدن اون حرفها همون روحته؛ غافل از اینکه اون نفس تو هست که&lt;br /&gt;شادی می کنه و دشمن درجه یک روح تو.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما این نوشته برای تو نیست. چون شاید برای تو دیر شده باشد که تغییر کنی. این را برای فرزند ت می گویم که یادش بدهی. مادرت که یادت نداد. حداقل تودر حق فرزندت این خوبی را بکن. یادش بده که ظاهر آدمها ملاک خوب یا بد بودنشان نیست. بهش بیاموز که اونچه که از دهانش بیرون میاد بخشی از روحشه که ازش مایه می ذاره. پس هرچی کلمات نیکوتری به کار ببره روحش دست نخورده تر می مونه و در نتیجه اسرارآمیزتر و جذب کننده تر. دیگر حتی اگر ظاهرش هم به خوبی دیگری نباشد؛ آنقدر شخصیت جذابی خواهد داشت که حتی ظاهرش رو هم زیبا جلوه خواهدداد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; دوست دارم اگر این چیزهایی که گفتم کوچکترین تاثیری در تو کرد ؛ نه برای دل من یا خودت ، تنها برای کودکی که در آینده خواهی داشت؛ برای اینکه روحش که دست نخورده است همانطوری بماند، برای اینکه یک وقت ندانسته آنرا دستکاری نکند، به او یاد بدهی که مواظب کلام و رفتارش باشد. به او نشان بدهی که زیبایی درونی خیلی با ارزشتر از زیبایی ظاهری هست و موندگار تر. شاید که او تو رو از این جایگاهی که هستی و من نمی دانم چه جایگاهی هست بالا بکشه. این آرزویی هست که من هم با داشتن یک بچه انتظار تحققش رو دارم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-8695149368181110950?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/8695149368181110950/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=8695149368181110950&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/8695149368181110950'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/8695149368181110950'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2008/11/blog-post_26.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-2007452780475051028</id><published>2008-11-20T18:34:00.003-06:00</published><updated>2008-12-06T15:11:15.155-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Society'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://www.goodreads.com/book/show/778091.Veils_and_Words_The_Emerging_Voices_of_Iranian_Women_Writers?utm_medium=api&amp;amp;utm_source=blog_review" style="float: left; padding-right: 20px;"&gt;&lt;img alt="Veils and Words: The Emerging Voices of Iranian Women Writers (Contemporary Issues in the Middle East)" src="http://photo.goodreads.com/books/1178265485m/778091.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://www.goodreads.com/book/show/778091.Veils_and_Words_The_Emerging_Voices_of_Iranian_Women_Writers?utm_medium=api&amp;amp;utm_source=blog_review"&gt;Veils and Words: The Emerging Voices of Iranian Women Writers&lt;/a&gt; by &lt;a href="http://www.goodreads.com/author/show/85796.Farzaneh_Milani"&gt;Farzaneh Milani&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;Interesting viewpoints 1&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;It is interesting that the institutional veiling of women as an initial attempt to control them and limit them to their houses has resulted in liberating some women to get involved in the public section of the society, esp in Iran.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;It is eye-opening to know that in places where the mutilations of women's bodies and other such violences against women are practiced , it is mostly a sign of fearing women's power or women on their own as unknown beings.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I was not aware of the incentives such a society pours on its women to pacify their frustration with the institutional veiling. She has only mentioned this with no clear examples. Maybe only one: when the society tries to give more respect and glamor to the veiled woman than to the less veiled one.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;As Milani has mentioned, veiling has been predominant in the history of Iran, even before Islam; and been used not only by authorities to control women, but also by women themselves as a means to impose their will at different stages of their political and social life.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Also she refers to two contemporary attempts on forced unveiling by Reza Shah and institutional veiling of women in Iran as respectively a shot for modernizing women and a stab at controlling and politically manipulating them. The latter effort in another hypothesis can be a reaction to women's gradual empowerment in the aftermath of the first bid.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Historically, anti-veiling Iranian women today are resisting the force from the establishment restricting them in any which way.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-2007452780475051028?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/2007452780475051028/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=2007452780475051028&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/2007452780475051028'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/2007452780475051028'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2008/11/veils-and-words-emerging-voices-of.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-8258825736339698664</id><published>2008-11-19T14:38:00.001-06:00</published><updated>2008-11-19T16:16:35.785-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='علمی'/><title type='text'></title><content type='html'>یک کشف جدید:کتاب مثل غذا در دهان تولید بذاق می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تعجب نکنید. من نمونه تجربی این ادعا هستم.&lt;br /&gt;این مدت که به کتابها وصل شده ام از طریق کتابخانه مرکزی شهر که درست پشت خانه مان هست، نمی دانم چطور است هربار که می روم تا کتابی بگیرم و یا کتابی را آنلاین سفارش می دهم و یا اسم کتابی را به یاد می آورم که مدتها بود می خواستم بخوانم؛ احساس می کنم که بذاق دهانم بیشتر می شود. اگر نگویم مثل سگ راه می افتد، اغراق نکرده ام اگر بگم که این روزها خیلی بیشتر آب دهانم را قورت می دهم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مطمئن هستم با این همه علم و تحقیقی که در  دنیا صورت گرفته ؛ حتما کسی بوده که در این مورد تحقیق کرده باشد. می گویید نه. ثابت کردنش خیلی آسان هست. کافی است گوگلش کنید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-8258825736339698664?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/8258825736339698664/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=8258825736339698664&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/8258825736339698664'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/8258825736339698664'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2008/11/blog-post_19.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-5988071986106699227</id><published>2008-11-17T18:53:00.000-06:00</published><updated>2008-11-17T19:30:24.980-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'></title><content type='html'>واما چرا من آرزوی مرگ می کردم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون در جهان سوم زندگی می کردم ودر جهان سوم اونچه که منو به زندگی وصل می کنه یا گیر نمی آمد  یا سانسور می شد. دانش رو میگم. وگرنه چطور تنها چیزی که من رو به زندگی امیدوار می کرد یادگیری زبان فرانسه بود؟  مانده بودم که چطور کسی در سی سالگی آرزوی مرگ می کند؟ تصور هیچ آینده ای من روبه زندگی نمی کشوند. به نظرم هیچ چیزی در دنیا نبود که ارزش زندگی کردن برای به اون رسیدن رو داشته باشه. نه پول؛ نه تفریح نه همه اون چیزهایی که دیگران رو به زندگی می چسبوند جوری که دلشون نمی اومد ازش جدا شن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قبول دارم شاید من افسرده بودم ولی اینایی که گفتم در افسردگی من نقش داشتن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حا لا اما از شوق فردا رو دیدن و خواندن اونچه که می خوام بعضی شبها خواب از سرم می پره. بعضی وقتها می ترسم که این رویا دیری نپاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما وقتی مجله تازه ای رو کشف می کنم که توش از فیزیکدانی گفته که تونسته دنیا رو با فرمولهای ریاضی توضیح بده؛ یا کتابی می خونم در مورد پدیده اعجاب انگیز زبان؛ یا کتابهایی که تونستن زندگی رو در ادبیات نشون بدن و یا اونهایی که سعی می کنن زندگی اجتماعی رو سرو سامون بدن و هزارها هزار علوم در حال کشف دیگه رو که حتی ندیدم ونشناختم؛ تصور می کنم؛ اونوقته که دلم می خواد باشم و بدونم و یاد بگیرم. اونوقته که دیگه آرزوی مرگ نمی کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دونم چرا از خواندن دوباره این سطور اشکهام جاری شدن؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دونم آیا خدا هم از عمد در انسان این حس به یادگیری رو گذاشته تا اونو پا بند کنه؟ هرچی هست حس قویی در من هست. و این تکنولوژی اینترنت که چطور همه دانشها و همه تلاشها برای رسیدن به اونو آسانتر کرده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاهی اوقات اینکه می تونم صدای یک آدمی رو که توی کشور فرانسه هست اینور توی هال خونه خودم در کانادا بشنوم به معنی واقعی کلمه شگفت زده میشم. آیا انسان خدای کوچک روی زمین هست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید خیلی ها این حرفهای رو که من می زنم زده باشن. اما من مثل ماهی هستم که مدتی از آب بیرون افتاده بوده و حالا انداختنش توی دریا. تصور کنید که چه تقلایی خواهد کرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-5988071986106699227?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/5988071986106699227/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=5988071986106699227&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/5988071986106699227'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/5988071986106699227'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2008/11/blog-post_17.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-1898362383356045182</id><published>2008-11-11T23:58:00.000-06:00</published><updated>2008-11-12T00:23:00.906-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'></title><content type='html'>گفت من مستسقی ام آبم کشد--به کسر ک&lt;br /&gt;گرچه می دانم که هم آبم کشد---به ضم ک&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حکایت من بود که امشب محمد برام روشنش کرد و حکایت همه عاشقها. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در حال حاضر من به شدت تشنه یادگیری هستم و چندین کتاب رو با هم گرفتم و می خونم. چندین کتاب هم از کتابخونه های مختلف سفارش دادم برسند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر روز نمی دانم چطور به یک چشم برهم زدنی می گذره و من هرروز ساعتها بی خستگی می خونم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس اندازی که در این دوسال کرده ایم روز به روز کم و کمتر می شه. اما من خوشی و لذتی که از این خواندنها می برم رو حاضر نیستم با کار کردن در این مدت تا دانشگاه رفتن از خودم دریغ کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه با اینکه می دونم همین کتاب خوندن می تونه دخلمو در بیاره اما باز نمی تونم و نمی خوام ازش دست بکشم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من الان در مرحله رویایی زندگیم هستم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-1898362383356045182?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/1898362383356045182/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=1898362383356045182&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/1898362383356045182'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/1898362383356045182'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2008/11/blog-post.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-7632848906678945694</id><published>2008-10-13T19:48:00.002-05:00</published><updated>2008-12-01T12:24:00.146-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'></title><content type='html'>از میان بازیهای زندگی؛ بازی ادامه تحصیل را انتخاب کرده ام و بچه دار شدن. البته این دومی را بازی جدیتری می دانم و به معنی زندگی نزدیکتر. اما از یادگیری بیش از هر چیز دیگری لذت می برم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به آدمها و خودم که نگاه می کنم می بینم که همه در حال "تقلا کردن" هستند. البته در ذهن آنها شاید این باشد که دارند برای بهتر زندگی کردن "تلاش" می کنند. نمی دانم چرا به ذهن من این کارهایی که می کنیم برای زندگی کردن ویا بهتر زندگی کردن با واژه "تقلا" تداعی می شوند. آیا چون من کلا آدم منفی بینی هستم؟ آیا چون ناز نازی هستم؟ آیا به این خاطر که شاید افسرده هستم؟ و یا از دید عرفانی من سرچشمه می گیره؟!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زندگی مدرن انسانها رو لوس و ناز نازی کرده.  اینترنت و ماشین و مایکروویو و موبایل و مبل و میز و یخچال و ماشین رخت شویی و ماشین ظرف شویی و همه و همه ما رو به خواستن و خواستن و خواستن، نزدیک و نزدیک و نزدیکتر می کنه و از ساده زیستی دور و دور و دورتر و تلاشها رو به تقلا نزدیکتر. این اما یک فرضیه هست. اینکه آیا زندگی مدرن ، آسانتر از زندگی بدوی است یک سوال به ظاهر ساده با جوابی پیچیده است. اما آیا انسان دیگر قادر هست که به عقب برگرده و زندگی بدوی داشته باشه؟ اما زندگی مدرن چه تاوانهایی داره؟ مهمترین تاوانش اینه که "تقلا" برای داشتن رو در رأس  قرار میده و آدمها رو حریص می کنه و نازنازی.&lt;br /&gt;اگر به یک کشور در حال توسعه بروید این نازنازی بودن خودتون رو به عنوان کسی که مدتی رو در جهان توسعه یافته گذرونده  کاملا حس خواهید کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید خانهء خواستنهای انسان از پای بست خراب است. هرکس به آنچه دارد راضی نیست. هرکس به دیگری چشم دوخته و آنچه که دیگری دارد؛ بی آنکه بداند همان دیگری بر او و داشته هایش غبطه می خورد. کسی که کار ندارد به آنکه کار دارد غبطه می خورد و او که کار دارد به فکر اینکه کاش زمان می داشت که به کارهای مورد علاقه اش می رسید. او که شغل و خانه و ماشین دارد و به قول دیگران از زندگی جلو؛ به فکر آنست که چرا دیگری فلان مهارت را دارد و من ندارم. غافل از اینکه همان آدم صاحب مهارت غبطه زندگی او را می خورد. دیگری عشق و محبت و علاقه و یار شفیق دارد اما به فکر داراییهای آن دیگریست؛ باز هم غافل از اینکه آن دیگری به دارایی معنوی او غبطه می خورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر می کنم اینها هم  بخشی از "تقلاهای" آدمها را تشکیل می دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما معنی زندگی. همین یکی دو روز پیش به ذهنم آمد که اگر خدای نکرده و زبانم لال پدریا مادرم به من احتیاج پیدا کنند، آنوقت خیلی راحت همه چیز را اینجا ول خواهم کرد و به کمکشان خواهم رفت و زندگی ام را تا آنجا که باشند وقفشان خواهم کرد. فکر کردم آنوقت زندگی ام معنی دیگری خواهد داشت . معنی واقعی تر و نزدیکتر به حقیقت زندگی که به قول دوستی همان "عشق" هست و "دوست داشتن". برای همین هست که می خواهم بچه داشته باشم و آنرا بازی جدی تری می دانم. عشق ورزی به موجودی که خودم خلق کرده ام؛ زندگی من را رونق خواهد بخشید ومن را به ادامه زندگی پایبندتر.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انسانهای مدرن از بچه گریزان این قرن، معنی زندگی را گم کرده اند. گرچه خدا هم با بازی ادامه دار بقای نسل یک جورهایی می خواد ما رو تو این دنیا نگه داره تا شاید یک جرقه ای جایی کسی رو به معنی زندگی وصل کنه.&lt;br /&gt;عشق و عشق ورزی به قول همون دوست معنی زندگی شده برای من تا این لحظه. یعنی از همه بازیهای دیگر بیشتر به دلم می نشینه و با ذات انسانیم هماهنگه. پس تلاش برای بقا فقط و فقط تا جایی لازم و کافیه که ما رو به سرچشمه عشق وصل نگه داره؛ باقی همه بیش از اندازه هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی     معذوری اگر در طلبش می کوشی»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«باقی همه رایگان نیرزد ، هشدار      تا عمر گرانمایه بدان نفروشی»&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-7632848906678945694?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/7632848906678945694/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=7632848906678945694&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/7632848906678945694'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/7632848906678945694'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2008/10/blog-post.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-432775442889600397</id><published>2008-09-27T22:51:00.001-05:00</published><updated>2008-11-12T00:30:21.835-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اجتماعی'/><title type='text'></title><content type='html'>وقتی نوجوان بودم فکر می کردم ایرانی یعنی همین اطرافیان خودم. همین قوم و خویشها که از نظر فرهنگی هم سطح خودمان هم بودند. کم کم که بزرگتر شدم دیدم هم وسعت گرفت. دیگر خانمهای چادری را هم می دیدم که ایرانی هستند ولی مثل من فکر نمی کنند. در سفرهای داخل ایران ؛ ملیتهای مختلف را  می دیدم اما فکر نمی کردم که چندان با من متفاوت باشند و یا تفاوتشان را در فرهنگشان نمی دیدم، بلکه فکر می کردم تنها خانواده ها با هم فرق دارند. &lt;br /&gt;از وقتی از ایران خارج شده ام و به مساله هویت حساستر ؛  بیشتر و دقیقتر به ایران و ایرانی نگاه کرده ام ؛ همانطور که به کانادا و فرهنگ غربی دقیقتر شده ام.&lt;br /&gt;اما در همین سفر آخرم به ایران بود که انگارتمام این تمرکز کردنها  در یک الهام ناگهانی به من شهود شد. دیگر من شاخص یک ایرانی نبودم و ایران به تهران محدود نمی شد.&lt;br /&gt;دیگر تمدن ایرانی برایم کلمات مبهمی بودند.  ایرانی کسی بود که هنوز نمی توانست هظم کند که زنی که مطابق میل خودش لباس می پوشد ، یک فاحشه نیست. اون کسی که در خیابان به خودش اجازه می ده بی پرده در مورد اندام جنسی زنی که از کنارش رد می شه نظر بده، هم یک ایرانیست.  ایرانی فکر می کند که باید جان کسی را که ازروی ناچاری به بزهکاری افتاده گرفت تا مساله بزهکاری حل شود.  ایرانی ظرفیت  تشخیص مطابقت جرم و مجازات را ندارد. این ایرانیست که جان یک انسان دیگر را می گیرد به جرم رابطه جنسی. این ایرانیست که می تواند راه را در خیابان برتو ببندد و بازخواستت کند به بهانه امنیت اجتماعی.&lt;br /&gt;در ایران است که می بینی کسی که قرار است حافظ جان و مال مردم باشد، متجاوز به  آن می شود لحظه به لحظه.&lt;br /&gt; این ایرانیست که بلد نیست تشکر کند و یا لطفاً بگوید.&lt;br /&gt;این ایرانیست که به اسم زرنگی خودش را جلوی تو می اندازد در صف حتی اگر در مهد تمدن هم زندگی کرده باشد. &lt;br /&gt;همه اینها ریشه و علت دارند. اگر ایران در دوره ای از تاریخ به خاطر فرد یا افراد خاصی یک تمدنی را ایجاد کرده؛ در حال حاضر به اینجا رسیده که در دنیا به عنوان یک کشور خشن ومردمش نا متمدن شناخته می شوند. نمونه های این بی تمدنی را هم که در بالا آورده ام.&lt;br /&gt;نمی دانم تکرار اینکه ایران روزی مهد تمدن بوده، چه دردی را از اوضاع فعلی آن حل خواهد کرد؟&lt;br /&gt;دیگر از به یاد آوردن حرف اون کانادایی که ایرانیها رو آدمهای وحشی می دونست، به خشم نمیام. نه اینکه با حرف اون در مورد همه ایرانیها موافق باشم . اما حداقل بویی از واقعیت داره . سنگسار یک زن حتی اگر آدم کشته باشد؛غیر از  وحشیگری چه می تواند باشد؟ واقعیتها من رو نباید به خشم بیاره؛ بلکه باید به فکر ببره و ببینم که من کدوم یک از خصوصیات یک ایرانی رو ارث بردم و سعی در اصلاح خودم داشته باشم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-432775442889600397?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/432775442889600397/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=432775442889600397&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/432775442889600397'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/432775442889600397'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2008/09/blog-post.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-7310868368563363559</id><published>2008-09-16T21:14:00.004-05:00</published><updated>2008-11-14T14:05:05.195-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;w:worddocument&gt;   &lt;w:view&gt;&lt;/w:view&gt;&lt;w:zoom&gt;&lt;/w:zoom&gt;&lt;w:punctuationkerning&gt;&lt;w:validateagainstschemas&gt;&lt;w:saveifxmlinvalid&gt;&lt;/w:saveifxmlinvalid&gt;&lt;w:ignoremixedcontent&gt;&lt;/w:ignoremixedcontent&gt;&lt;w:alwaysshowplaceholdertext&gt;&lt;/w:alwaysshowplaceholdertext&gt;&lt;w:compatibility&gt;&lt;w:breakwrappedtables&gt;&lt;w:snaptogridincell&gt;&lt;w:wraptextwithpunct&gt;&lt;w:useasianbreakrules&gt;&lt;w:dontgrowautofit&gt;&lt;/w:dontgrowautofit&gt;&lt;w:browserlevel&gt;&lt;/w:browserlevel&gt;  &lt;/w:useasianbreakrules&gt; &lt;/w:wraptextwithpunct&gt;&lt;!--[endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:latentstyles deflockedstate="false" latentstylecount="156"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal  {mso-style-parent:"";  margin:0in;  margin-bottom:.0001pt;  mso-pagination:widow-orphan;  font-size:12.0pt;  font-family:"Times New Roman";  mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1  {size:8.5in 11.0in;  margin:1.0in 1.25in 1.0in 1.25in;  mso-header-margin:.5in;  mso-footer-margin:.5in;  mso-paper-source:0;} div.Section1  {page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;  /* Style Definitions */  table.MsoNormalTable  {mso-style-name:"Table Normal";  mso-tstyle-rowband-size:0;  mso-tstyle-colband-size:0;  mso-style-noshow:yes;  mso-style-parent:"";  mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;  mso-para-margin:0in;  mso-para-margin-bottom:.0001pt;  mso-pagination:widow-orphan;  font-size:10.0pt;  font-family:"Times New Roman";  mso-ansi-language:#0400;  mso-fareast-language:#0400;  mso-bidi-language:#0400;} &lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;از چاقو داشت خون می چکید. چاقو رو تا دسته در شکم طرف فرو کرده بودم و بیرون آورده بودم. تمام روپوشم خونی شده بود. لایه ای از خون به صورتم پاشیده شده بود. چشمهام از حدقه بیرون زده بود و احتمالا شبیه خون آشامها شده بودم. از قیافه اونهایی که از جلوم رد می شدند؛ اینطور می شد حدس زد. اما نه؛ من تنها روپوش گل گلی پوشیده بودم با روسری سبز ساده!!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اینجا تهران بود؛ پایتخت ایران. مرکز شهر، در پیاده رو منتظر محمد بودم که فقط برای چند لحظه رفته بود از دوستش که در یکی از همین ادارات کار می کرد، قدری پول ایرانی بگیرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;مردی که همین چند لحظه پیش سر چهارراه از جلومون رد شده بود؛ الان کمی بالاتر، مثل یک لاشخور من رو زیر نظر داشت و انتظار می کشید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اومدم بشینم رو صندلی نگهبان که نگهبان سریع خودشو به من رسوند که کچا می رم (با لباس خونی و چاقو در دست؟) گفتم منتظر همسرم هستم که بیاد. گفت بهتره برم تو کتابخونه بشینم. آخه من آدم کشته بودم نباید منو می دیدند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اینهم از امنیت اجتماعی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;روسری رو که به روش جدید که می انداختم حسابی از پشت گردنم باد می خوردم و خنک می شدم. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;یکجور دهنکجی به قانون دیکتاتوری و بی حساب هم بود. فقط باید می ترسیدم که نگیرنم. آخه آقایون امنیت اجتماعی برای من فراهم کرده بودند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;در داروخانه زن بی پرده و بر و بر من را نگاه می کند. بهش چند بار لبخند می زنم. اینگار که به دیوار لبخند می زنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;چند روز است آمده ام مهد تمدن. روز اول برای یک لیوان آب جوش باید دو دلار بدهم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;در مال، همینطور که گیج می زنم تا محمد را پیدا کنم کسی دستم را می قاپد و شروع می کند با من حرف زدن. تند تند حرف می زند و منتظر جواب سوالهایش هم نیست. انگار که متنی را حفظ کرده باشد. ناخن انگشتی را می خواهد که بیشتر از همه می شکند. انگشت شصتم را نشانش می دهم که کمی سرش شکسته. اسفنجی در میاورد و شروع می کند با هر طرفش روی ناخونم کشیدن. میان هر بار کشیدن نظری می دهد و نظری می پرسد که انگار منتظر شنیدنش نیست. در آخرین مرحله کرمی به ناخنم می مالد و در حالی که آخرین ضربه های اسفنج را به آن می زند از من قول می گیرد که جیغ نزنم. وقتی اسفنج را بر می دارد، دهانم از حیرت باز مانده است و جیغ کوتاهی کشیده ام. ناخن شصت دست راستم چنان برقی می زند که انگار لاک خورده باشد. شکستگیش جوش خورده. تنها فاصله بین من و ناخنهای براق و سالم یک چهل دلاری پول بی زبان هست که درازایش یک کیف صورتی همراه با یک سوهان ابری و یک کرم بدن بی هیچ منتی تقدیم من خواهد شد. و اگر بعد از دو سال با سوهان کهنه شده به همین محل برگردم، یک کیف صورتی دیگر هم به من می دهند. همه اینها را در عرض پنج دقیقه گفته است. بدون فکر و به عادتی که در چین برای از سر باز کردن فروشنده های سمج به کار می بردم بهش می گم که باید با شوهرم مشورت کنم، نا باورانه می گه: راستی؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;کاملا فراموش کرده بودم که به جهان اول برگشته ام و به عنوان یک زن مدرن نگاه می شم که به خودش متکی هست و باید تصمیمهای مربوط به خودش رو خودش بگیره. بر عکس چین و یا ایران که تا این حرف رو می زدم همه به راحتی قبول می کردند. بگذریم از اینکه من هم سواستفاده می کردم و برای اینکه چون و چرا نشنوم ، هر کاری می خواستم می کردم و می گفتم محمد از من خواسته!!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;خلاصه بعد پیش خودم فکر کردم ، فروشنده کانادایی حتما حسابی کف کرده و باورش نمی شده همچین جوابی بشنوه.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اما این رو نوشتم تا به امروز وصلش کنم که می خواستیم یک خط تلفن بگیریم تا بتونم در رزومه ام بنویسم، برای گرفتن کار. اینجا اگر کار نداشته باشی ، همینطور پول بی زبون هست که باید بدهی تا باشی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;شونصد عدد انتخاب مختلف داری برای خط تلفن که اگر عقلت خیلی هم تیز باشد و اینها رو بتونی از هم تفکیک کنی، نهایت به اینجا می رسی که هیچکدومش به نفع تو نیست و اینها همه برای اینه که بگن ما کارمون درسته و همه بازاری بازی هست و این حرفها. ارزونترین خدمات رو هم که انتخاب کنی ، هزار تا هزینه های فرعی از این ور و اون ورش در میاد که خلاصه به همون بازار گرمی و اینها بر می گرده!!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;اینهم از مهد تمدن یا سرزمین بچاپ بچاپ.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;در این چند روز، چندین بار به یاد چین افتادیم. کارمون که سر جاش بود. سفر می کردیم. چپ و راست رستوران می رفتیم. خرید می کردم. همه به ما توجه می کردند و کلی پول پس انداز می شد و خلاصه مثل پادشاهها زندگی می کردیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="" lang="FA"&gt;خلاصه مساله اینست: کجا بودن؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;/w:snaptogridincell&gt;&lt;/w:breakwrappedtables&gt;&lt;/w:compatibility&gt;&lt;/w:validateagainstschemas&gt;&lt;/w:punctuationkerning&gt;&lt;/w:worddocument&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-7310868368563363559?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/7310868368563363559/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=7310868368563363559&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/7310868368563363559'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/7310868368563363559'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2008/09/normal-0-false-false-false.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-7585229251933392992</id><published>2008-02-17T03:00:00.001-06:00</published><updated>2008-11-12T00:31:45.367-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اجتماعی'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بالهای روسریرو می برم از پشت سرم رد می کنم و جلوی گلوم گره می زنم. از قبل فکر کردم اگر گوشواره های مروارید سیاهمو بندازم با رنگ آبی یشمی روسری ابریشمم خواهد اومد و با کت نیم تنه سرمه ای و دکمه های سفیدش هم؛ که اینگار از عاج فیل درست شده. شلوار جین. چکمه های سیاه. کمی رنگ و لعاب تا از سادگی دخترانه در بیام. احساس خوبیه؛ هماهنگی رنگهای شاد و زنده.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;توی خیابان همه جا سیاهه. آسمون خاکستری. یاد دیوید می افتم که می گفت ایرانیها لباسهای معمولی می پوشند. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;همه سیاه پوشند. همه مثل هم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;چشمهای راننده تاکسی در تمام مسیر از خوشحالی توی آینه راننده&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;برق می زنه. اینگار که کیفش کوک باشه که خانم خوشگل و خوش تیپی رو سوار کرده. شایدم از اینکه دربست به تورش خورده خوشحاله. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;مسوول باجه با ریشخندی خبر از پیش فروش همه بلیطهای تاتر میده. اینگار خیلی خوشحال باشه که بلیط گیر ما نیومده.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;به خودم جرات می دم بعد از ده دقیقه که نگاههای کنجکاو آدمهای توی صف رو با نگاههای بی تفاوت و حق به جانبم پاسخ دادم؛ برم طرفشون و بپرسم آیا کسی حاظر میشه بلیطشو به چند برابر قیمت بفروشه که هنوز حرفم تموم نشده بود و در حالی که متلک یکی از جوونا تو هوا می ماسید که می گفت با با خانم شمام چه حوصله ای...؛دستی با یه بلیط به سمتم دراز شد. باورم نمیشد.زود گفتم چقدر تقدیم کنم که با خنده گفت هیچی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;باورم نمیشد. اصرار کردم. یکی گفت خانمش توی نمایشه. تشکر کردم و رفتم توی صف.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;از تاتر که بیرون اومدم، گفتم برم ببینم آیا برای فردا می تونم بلیط گیر بیارم. مردم داشتن از در اصلی تو می رفتن. از مردی که پشتش به من بود پرسیدم چه تاتریه. گفت تاتر بین الملل از سوییس؛ بلیط داری؟ &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;نه، اما برای فردا بلیط می خوام. این تاتر سوییسیه به زبان خارجیه؟ آره دیگه. اما متوجه می شی. مگه میشه؟ زیر نویس نداره؟ تا حالا تاتر خارجی نرفتی؟ شاید داشته باشه. بلیط بخوای من چندین تا تو کشوم دارم. از کجا؟ بلیط مهمانه. مگه کجا کار می کنید؟ تو وزارت ارشاد. چقدر می فروشین. نه همینطوری می دم. مهر مهمان دارن؛ دلم نمیاد پول بگیرم. دستهاشو بهم میماله. تو کشوم هستن. چه تاتری رو می خوای؟ افرای بیضایی. مال تالار وحدته؛ اینجا نیست. داری؟ نمی دونم باید ببینم. فردا بهم زنگ بزن ساعت چهار بهت بگم. ادارتون کجاست؟ تو وزرا. شمارمو می دم بهم زنگ بزن.تمام مدت به همه جا نگاه می کنه الا به من. توی کیفم تند تند دنبال خودکارم می گردم. ازش می پرسم خودکار داری؟ فکر می کنه کارت ازش می خوام میگه نه. شمارمو بزن تو گوشیت بهم زنگ بزن. از عمد گوشیمو در نمیارم که فکر کنه ندارم. بلاخره خودکارمو پیدا می کنم و شروع میکنم به نوشتن. سه تا شماره نگفته میگه البته من دوتا خط دارم این یکی رو به شما میدم. فردا زنگ بزن بیا همینجا بگیر و برو. باشه.تنها میای؟ نه؛ شاید با همسرم بیام. بهت نمیاد شوهر داشته باشی. توی دلم می گم چرا؟ جدیدا دخترهای خوشگل و قد بلند و خوش اخلاق بی شوهر می مونن؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;مرسی؛ خداحافظ. از اون وری میری ؟ با هم بریم. نه آقا. خدا حافظ.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;نمی دونم چرا یاد جمله زن بازیگر تاتری که دیده بودم می افتم: " زنها با زنجیرهایی که از قبل به پاشون بستن به این دنیا میان. یا با بارهای نامریی. با بندهایی که دستو پاشونو می گیره" قوانین نا نوشته... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;پالتوی گل بهی بلند خزدارمو روی مانتوی سیاه چسبونی که خریدم می پوشم. مروارید سیاهمو روش میندازم. روسری ابریشمی کرم و قهوه ای با طرحهای شرقی. کلاه بافتنی نارنجی مدل فرانسوی رو هم کج می پوشم روش. محمد بهم میگه تیپ زدم. شال ابریشمی پشمی سرخابی رو هم از ترس سرما میبندم دور گردنم. همه نگام می کنن. بعضیها انگار جن دیدن. حتی اونها که با دوست دخترهاشون هستن؛ یواشکی و غیر یواشکی نگاه می کنن. آخه قحطی زیباییه در این سیاه بازار. زنها هم نگاه می کنند. با تحیر و گاه تحسین. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;به نظرم می رسه که راننده فقط برا زنا بوق می زنه. چشمهاش حالت عجیبی دارن و دهنش تمام مدت نیمه بازه. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;حواسم هست که حواسش به منه. محلش نمی ذارم. یکم جلوتربرای دختری که ماتیک صورتی زده و موهای فرش از روسریش ریخته بیرون و عینک آفتابی زده نگه می داره. دختره اینگار متوجه نشده. براش چندتا بوق می زنه و با دست مسیرشو نشون میده. دختره که میشینه می ره تو نخش. دختره گوشی که دستشه رو میذاره رو گوشش. بدون حرف. معلوم نیست کی زنگ زده یا کی بهش زنگ زدن. یهو یه گوشی دیگه از تو کیفش در میاره. دوتا دوتا بهش زنگ زدن. صداش خیلی یواشه. نمی دونم طرف پشت تلفن چه جوری میشنوه؟!&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;محمد توی فکره. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;جلوی تالار نگاهی به محمد می کنم و ازش دور میشم. به سمت دختر پسرهای منتظر می رم و با خوشرویی و پررویی می پرسم که بلیط اضافه دارن یا نه. بعد از پنج دقیقه خوش و بش با چند نفر یه بلیط مهمان گیر میارم که با قیمت مناسب می خرم. در این میون مردی که وانمود می کنه دنبال بلیطه خودشو می زنه به من. بر می گردم میبینم کلی جا هست. سرش داد می زنم که چرا داره سو استفاده می کنه. کوچه علی چپش خیلی چپه! &lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;میام سمت محمد. ماجرای شوخیهام و اون مرد پررو رو بهش می گم. می پرسه کجاست. نگاهی میندازم و پیداش می کنم. اونقدر پررو که به روی خودش نمیاره. نمی دونم تو ذهن محمد چیه. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;توی سالن با مردی که دوتا صندلی اونورتره شروع به صحبت می کنم. وقتی می فهمم دانشجوی تاتره ، از تاترهای مطرح می پرسم. از مشکلات تاتر ایران. از کلاس تاتر آقای سمندریان که به قول اون شده محل تفریح جوون جقله ها.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;مردی که سمت راستم نشسته می پرسه: " ساعتی چند می گیری؟" با اینکه عین همین عبارت رو شنیدم به گوشهام اعتماد نمی کنم. "بله؟"&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;"پرسیدم تاتر چه ساعتی شروع میشه؟"&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;"والا قرار بوده ساعت شیش شروع شه ولی متاسفانه..." رومو کردم یه طرف دیگه اینگار دارم با خودم حرف می زنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;تمام مدت تاتر با صدای بلند نفس میکشه. نگاهش می کنم. چشمهاش بازه. کمی بعد چرت می زنه. کمی بعد با چشمهای باز بلند بلند نفس میکشه. اینگار...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;شب که خونه بر می گردم. خیلی می ترسم تا برسم. کیف کولیمو چسبوندم به سینم. به خودم لعنت می فرستم که به خاطر تفریحش تاکسی در بست نگرفتم تا تکه تکه برم و شهر رو سیر کنم.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;آقایون پژو و سمند برام بوق می زنن. وای میسن. وقتی می بینن رامو کج می کنم، گاز میدن میرن.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;موتورها به من که می رسن گازشونو کم می کنن. وانمود می کنن موتورشون خرابه. ساعت هشت و نیم شبه. تاکسی نیست شخصی ها بیشتر از یه کورس نمیبرن. با ترس می رسم خونه. به خودم تلقین می کنم که تاتر خوبی بود. گرچه مثل سیندرلا خوشبختی دختره به دست نویسنده نمایشنامه بود که بیاد در لباس پسر عموی مهندس از فلاکت نجاتش بده.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;بی ربط نیست که زن کارگردان مسن و کار کشته ، بازیگر اصلی &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;جوان هست. بی ربط نیست که &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;….&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span style=""&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;اینها رو چند روز پیش نوشتم. دو روز بعدش با کسی حرف می زدم که از مشهد اومده بود. همدوره دانشگاهشو بعد از سالها ملاقات کرده بود. همدورش جانباز شیمیایی بود که طبق تعریف اون مدام سیگار می کشید. به خاطر شرایطش ازدواج نکرده بود. از اینکه این چیزها رو اون بالا نوشته بودم ، تا مدتی &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;احساس کم تجربگی و حماقت می کردم. انگار که مردم مشکل دیگه ای نداشتن غیر از مشکل چی پوشیدن&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;و نگاه به زن.&lt;span style=""&gt;  &lt;/span&gt;البته هزارها مشکل دیگه هست که مردم باهاش دست و پنجه نرم می کنند. من اونهایی رو که می بینم میگم. &lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;و اون چیزهای رو که بیشتر باهاش در ارتباطم و در زندگیم تاثیر داره. شاید خودخواهانه به نظر بیاد ؛ اما وقتی کلمه ها به من وحی می شوند، چاره ای جز گفتن و نوشتن نیست و نه چیزی شیرین ترو چه منتی از این بالاتربه امید تغییری هرچند کوچک.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;  &lt;p class="MsoNormal"&gt;&lt;span dir="rtl" style="" lang="FA"&gt;&lt;span style=""&gt; &lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-7585229251933392992?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/7585229251933392992/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=7585229251933392992&amp;isPopup=true' title='12 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/7585229251933392992'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/7585229251933392992'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2008/02/blog-post.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-5221487125754635320</id><published>2007-07-28T05:20:00.000-05:00</published><updated>2007-07-28T05:25:27.698-05:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>خدايا شكرت كه چشمم رو باز كردي. ديداري و اشاره اي و خواندن مجدد نوشته ها يم باعث شد كه متوجه اشتباهم بشوم. من حق نداشتم در مورد زندگي آدمهاي اطرافم اينچنين اظهار نظر كنم. در واقع قبلترها بيشتر با احساساتم نوشته ام تا بر اساس مصلحت و يا دور انديشي. من نمي تونم براي خوبي و بدي زندگي ديگران حكم بدهم و قضاوت كنم. هركس زندگيش به دست خودش هست. مهمتر از اون اينكه خوشبختي در دل آدمهاست و نه در نگاه و نظر ديگران.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اينكه شايد با نوشته هايم قلب كسي يا كساني را شكسته باشم بر خودم مي لرزم و اشك در چشمانم جمع مي شود. اما از نوشتن در اين وبلاگ پشيمان نيستم. نوشتن باعث رشد من و وسعت ديدم شده. درست مثل همين آخرين تجربه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوست دارم از همين جا جلوي چشمهاي همه از كساني كه دلهايشان را با اين اشتباه  نا خواسته  شكسته ام ، حلاليت بطلبم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-5221487125754635320?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/5221487125754635320/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=5221487125754635320&amp;isPopup=true' title='13 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/5221487125754635320'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/5221487125754635320'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2007/07/blog-post.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-4914154569270361086</id><published>2007-04-05T23:13:00.000-05:00</published><updated>2007-04-05T23:44:05.232-05:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>چون وبلاگم به طرز عجیب غریبی در چین فیلتر شده اینجا جواب کامنتهای نرگس و جان شیفته رو میدم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نرگس خانم:  معلومه که محمد چنین عکس العملی رو نداشت و چه بسا خندش هم میوفتاد چونکه اون حتی از هر دوتا برنجی که می پزه یکیشو می سوزونه ( چون معمولا به عنوان یک آدمی که زیاد در مورد زندگی فکر می کنه ، همیشه حواسش اینور اونوره).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و باز در جوابت می گم که این حساسیت رو قبول دارم اگر از توش یک ثمره ای مثل نوشته دیروز من در بیاد که بتونه چند نفر رو به خودشون بیاره یا در کمترین حالتش به یادم بیاره که من می تونستم چطوری زندگی کنم و الان چطوری دارم زندگی می کنم. چون راجع به زندگیم فکر کردم و به قراردادهای نادرست تن ندادم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; باز فکر می کنم که داری در مثل مناقشه می کنی و لب کلام منو نمی گیری. حرف مدیر چینی در واقع منو به یاد مردها و فرهنگ ایرانیها انداخت. همینطور حالا که این حرف رو پیش کشیدی می خوام بگم که این فرهنگ حتی جهانی هست با درجات مختلف. من حتی ازاین مدیر کاناداییمون که زن هم هست گاهی حرفها و عکس العملهایی می بینم که "حساسیتهای فمینیستی" من اونها رو قبول نمی کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هردوی شما می خوام بگم این خیلی واضح هست برای من که حساسیتی که باعث بشه من زندگیمو بخاطر حرف مردم تغییر بدم؛ یک حساسیت مخرب و به درد نخور هست. اما اونی که به من کمک کنه در خانوادم، محیط کارم و یا اجتماعم تغییر بوجود بیارم ؛ لازم و ضروریه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-4914154569270361086?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/4914154569270361086/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=4914154569270361086&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/4914154569270361086'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/4914154569270361086'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2007/04/blog-post_1203.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-5050984888439836960</id><published>2007-04-05T05:10:00.000-05:00</published><updated>2007-04-05T05:14:54.835-05:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>می خوام جواب کامنت نرگس عزیز رو که زحمت کشیده و نوشته من روخونده  و نکاتی رو که به نظرش رسیده رو توی قسمت نظرخواهی نوشته ؛ اینجا بیارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نرگس خانم: &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1) کاش وقتی این نظر رو می نوشتی هر از گاهی هم نوشته من رو نگاه می انداختی و می دیدی که آیا به موردی که می خواهی بگویی اشاره ای کرده ام یا نه. مثل قسمتی که اشاره کرده ای که بعضی از روی عشق و علاقه برای خوانواده شون کار می کنند که من هم در آخر نوشتم اشاره کرده ام به عشق و علاقه مادری.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2) بیشتر جاها در مثل مناقشه کرده ای و حرفهایی رو که من نا گفته گذاشته ام ، خلافش را به عنوان  نظر من مطرح کرده و مورد انتقاد قرار داده ای. مثل پاراگراف اول، دوم نامت. من اصلا نگفته ام که کار خانه زن و مرد دارد. من اصلا چیزی به اسم "کار خانه" نمی شناسم. هرچی هست کار شخصی آدم هست و یک مقدار کارهایی که اگر آدم با یک غریبه هم همخانه بود باید انجام می داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3) اگر بخواهی با آوردن کلمه "شاید" بحث پاراگراف آخرت رو به جایی برسونی، چندان موفق نخواهی بود. چون من هم می تونم بگم: "شاید" مدیرمون این حرف رو به محمد نمی زد. که احتمالشم بیشتره چون چینی ها از ایرانیها هم سنتی تر هستند. به زودی در سایت گودریدزم در این مورد می نویسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4) این درست نیست که به جای پذیرفتن آدمها و یا فهمیدن شرایطشون راحتترین راه رو انتخاب کنیم و به اونها بر چسب حساس بودن بزنیم. البته من حساس بودن در این مورد رو قبول دارم و بهش ارزش می دم. چون تا این حساسیت ها نباشه تغییری در وضعیت زنها بوجود نمیاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5) شاید چون من بیشتر از تو  سرم توی این چیزها بوده؛ مثلا مجله زنان می خواندم و یا بیشتر از تو ایران بوده ام و مرتب می روم ، بیشتر با مسایل زنان ایران آشنا هستم. می دونم خیلی از این نمونه ها که گفتم در ایران وجود دارند. مردهایی که کار خونه رو زنانه می دونند. مادرهایی که فقط به دخترهاشون آشپزی و خیاطی یاد میدن. دکمه لباس پسر رو براش می دوزن اما به دختره می گن خودت باید دکمه لباستو بدوزی. فکر می کنی برای چی این جمله های کلیشه ای بوجود اومدن؟ برای اینکه در باور ایرانیها وجود دارند. جمله ای مثل: " چه فایده دختر بره دانشگاه؟ آخرش باید بره کهنه بشوره." اون پاراگرافی رو که در مورد پیامبر گفتم برای این بود که یکی از مردهای ایرانی در یکی از این سفرهام داشت ازش استفاده می کرد که بگه جای زن تو خونست و مقام زن بالاست و از این مزخرفات.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6) یکی از همین خانمهای تحصیلکرده با همچین طرز فکرهایی همین خانمی از آشناها هستند که خودشون رو قدردان شوهرشون میدانند که "اجازه دادن" ادامه تحصیل کنند و یا کار کنند. همین خانم برای پیدا کردن عروس برای پسرشون مخالف بودند که پسرشون با یکی مثل خودش که دکتر هست ازدواج کنه از ترس اینکه نتونه از پس کار خونه و بچه داری بر بیاد. و حالا که عروسش که موقع ازدواج فقط دیپلم داشت؛ داره دکتراشو میگیره با حالت ناراحتی به من می گه که ده ساله عروسش داره درس می خونه. آره نرگس جان از این آدمها در ایران کم نیستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم می خواست که آخر پستم اضافه می کردم که ما مادر ها باید این ترازو رو معتدل کنیم و به پسرهامون یاد بدیم که یک انسان مستقل چه خصوصیاتی داره. این قراردادها رو از بین ببریم. به تاریخ بسپریم اون روزهایی رو که مادر ها به پسراشون می گفتن: "زن بگیری سرو سامون می گیری." و یا " حالا که زن گرفتی دیگه غذات درست می شه" و ....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آره نرگس جون این "حساسیت" ها و "دیدن " جزییات رابطه ها و بزرگ کردن و نشون دادن اشتباهات فکری برای تغییر و بهبودی نیاز هستند. آره فرهنگ ایرانی ما نیاز به تغییر و تحول داره.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-5050984888439836960?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/5050984888439836960/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=5050984888439836960&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/5050984888439836960'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/5050984888439836960'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2007/04/blog-post_05.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-4021900221353707604</id><published>2007-04-04T00:43:00.001-05:00</published><updated>2008-11-12T00:32:54.604-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اجتماعی'/><title type='text'></title><content type='html'>امروز که کلاسم تموم شده بود و از راهرو می گذشتم تا برسم به آسانسور؛ مدیر چینی بخش بین المللیمون منو دید و طبق معمول که می خواد اینگلیسیشو که چندان هم خوب نیست تمرین کنه، رو کرد به من و گفت که آیا کلاسم تموم شده و من گفتم آره. گفت پس داری میری خونه غذا بپزی. و من گفتم نه، غذا نمی پزم. اما بلافاصله و با حالتی که انگار اصلا نشنیده چی می گم، پرسید که آیا می دونم این بازار میوه و تره بار ووچینگ کجاست؟ بهش  گفتم که آره ؛ اما "ما" خریدمون رو از سوپرمارکت نزدیک خونه می کنیم. رسیدیم به در اتاقش و اون درحالی که می خواست هم بحث رو جمع کنه و هم یه کلمه اینگلیسی دیگه از من یاد بگیره  تایید کرد که سبزیجات سوپر مارکت "بهداشتی " تر از سبزیهای بازار هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی آسانسور و توی راه خانه همش در این فکر بودم که این مدیر چینی که از قضا مرد هم هست چی پیش خودش فکر کرده؟ که من هم مثل زنهای دیگه قبول دارم که هم در خانه کار کنم و هم در بیرون. آخه یعنی من اینقدر از دنیا بی خبرم؟ یعنی چی اصلا؟!!! یعنی من یک آدم بی فکر هستم که بدون هیچ تحلیلی می ذارم یک کلیشه و یک قرارداد قدیمی زندگی منو تحت تاثیر قرار بده و کنترل کنه.؟!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از من پرسیده بود...، نه؛ فرض رو بر این گذاشته بود که من دارم می رم غذا بپزم. مثل اوایل که دو هفته پشت سر هم از کلاس می رفتم خونه که غذا بپزم و با کلاس فرانسه ای که صبحهای شنبه می رفتم رمقمو گرفته بود. با اینکه از غذا پختن برای خودم و محمد لذت می بردم، گذاشتمش کنار؛ چون خستم می کرد. کارم درست بود. دیگه در سلف مدرسه غذا می خوریم. غیر از آخر هفته ها که یا بیرون می رویم ؛ یا پات لاک* می ذاریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرض کرده بود که من هم یک زن سنتی و پای بند قراردادهای اجتماعی هستم. برای خودش بریده بود و دوخته بود و حتی خودش رو هم به نشنیدن زده بود. و من داشتم می رفتم خونه که زبان چینی بخونم برای ساعت دو که با معلم چینیم قرار داشتم. دیروز ظهرش به جای "غذا پختن" ، سهمیه کتاب اینگلیسی خواندنم را به جا آورده بودم. فردا می خواستم فیلم فرانسوی ببینم به جای "پختن"... به زودی می خواستم برنامه ورزشی بگذارم برای خودم و محمد. برای تمام هفته و ماه و سال و زندگیم برنامه داشتم. اونوقت اون مرد با یک پیش فرض ساده منو با زنهای سنتی که تمام زندگیشون به خونه داری و ترشی و مربا و شوهر و بچشون خلاصه می شه ؛ یکی کرده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آهای خانمهای دکتری که کار خونه می کنید؛ آهای خانمهای مهندس که با اینکه دستتون تو جیب خودتون می ره باز خودتون رو مسوول کار خونه می دونید چون زن هستید؛ اشتباه می کنید. چرا زندگیتون رو دارید با یک قرار داد اجتماعی که می تونه نباشه محدود و تباه می کنید. اگر می خواید که ثابت کنید که خیلی توانا هستید و علی رغم دکتری مرتب ترین و تمیز ترین خونه رو درست می کنین؛ اشتباه می کنین. شما در واقع هم زندگیتون رو محدود کردین و کارهایی رو که می تونید انجام بدید برای خودتون رو از خودتون دریغ کردین؛ هم برای ثابت کردن چیزی که به هیچ دردی نمی خوره به خودتون فشار آوردین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بذارید کنار این کلیشه به درد نخور و محدود کننده : "کار خانه مال زن است" رو. این کلیشه  مال اون عهدیه که زنها تحصیلات نداشتند، موقعیتهای شغلی در انحصار مردها بود و زنها سالی یکبار بی آنکه خودشان بخواهند بچه می آوردند. معلوم است که نمی شد بی کار بشینند در خانه. اما الان وضع فرق کرده و قرار نیست که شرایط تغییر نکند. باید این شرایط رو تغیر بدهیم حتی اگر مجبور شویم  کسانی را که مثل مدیر چینی من خود را به نشینیدن می زنند وادار به شنیدن کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر پیامبر هزار و چهارصد سال پیش گفته که زنها برای کار خونه باید پول دریافت کنند یا برای شیر دادن به بچه؛ فقط و فقط برای این بوده که به زنها قدرت مالی که اصلا در اون زمان نداشتند بده. نه این که ما تو قرن بیستم بچسبیم بهش و بذاریم مردها وانمود کنن که زن و بچه جزو مایملک اوناست و ما فقط دستگاه تولید و نگهداری هستیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من خودم برای کار خانه با محمد مشکلی نداریم. البته بوده زمانی که من هم اسیر این کلیشه های زن و مردی بوده ام. اما تازگیها به خودم آمده ام. این کلیشه ها باید تغییر کنند.  درست است که من اگر بچه بیاورم ، بهش می رسم و ترو خشکش می کنم ولی نه از روی وظیفه بلکه از روی عشق و علاقه مادری که با ارزشتر است. درست مثل رابطه ای که سعی می کنم با محمد داشته باشم ؛ از روی علاقه تا از روی وظیفه ، سنت و یا اجبار.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-4021900221353707604?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/4021900221353707604/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=4021900221353707604&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/4021900221353707604'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/4021900221353707604'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2007/04/blog-post_04.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-7527995295849734581</id><published>2007-04-02T00:56:00.001-05:00</published><updated>2008-11-12T00:34:40.888-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برداشت شخصی'/><title type='text'></title><content type='html'>نتیجه دوم اخلاقی برای پست قبلی من میتونه این باشه که باید قالبهای ذهنی پیش ساخته در ذهن رو که از موقعیت اجتماعی آدمها ساختیم ؛ کنار بگذاریم و آدمها رو اونطوری که واقعا هستند ببینیم. بدون پیش فرضها و عمومیت دادن و برچسب زدن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون تمام اون دیدهایی که در پست قبلی ازشون گفتم در رفتار انسان با طرف مقابلش تاثیر داره و میتونه در روابطمون مشکلات جدی ایجاد کنه .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه بسا آدمهایی که فقط دیپلم دارند، اما باهوشند و یا آزارشون به کسی نرسیده و یا حتی خیرشان دایم به دیگران می رسد و هزار تا خوبی دیگر دارند. و چه بسا آدمهای تحصیلکرده که حتی بلد نیستند چطور با همسرشان برخورد کنند چه برسد به دیگران.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه بسا آدمهایی که زندگی سختی داشته اند اما نگذاشتند اون زندگی رویشون تاثیر بگذارد و از آنها آدمهای سختی بسازد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه بسا آدمهایی که هم اهل عشق و حالند (اما به سبک خودشان) و هم اهل درس و بحث، و هم از زندگی و روابط آدمها سر در می آورند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه اینها بستگی داره به همت آدمها ؛ به مقداری که وقت و فکر و انرژی گذاشتن برای تغییر و بهتر شدن و خود شناسی و البته به شرایط بیرونیشون که برای هر کسی با دیگری متفاوته.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-7527995295849734581?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/7527995295849734581/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=7527995295849734581&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/7527995295849734581'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/7527995295849734581'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2007/04/blog-post_02.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-2761546176680209559</id><published>2007-04-01T09:30:00.001-05:00</published><updated>2008-11-12T00:36:02.348-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برداشت شخصی'/><title type='text'></title><content type='html'>از نظر کسی که تحصیلات عالیه در سطح دکترا و فوق دکترا و پورفسوری و فوق پورفسری  یکی از اولویتهای زندگی و از ارزش بالایی برخورداره؛  من یک آدم متوسط الحال به نظر می رسم، که چندان هم قابل جدی گرفتن نیست . در نظر چنین فردی من حتی می تونم یک آدم معمولی به نظر بیام که از نظر ذهنی قادر به رسیدن به چنان درجات عالی نبوده و در نتیجه ارزش چندانی برای معاشرت و به قول عامیانه "تحویل گرفتن" نداره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از نظر کسی که در بچگی همش مورد سوظن بوده و یا با آدمهایی بزرگ شده که همیشه بهش طعنه می زدن یا مسخرش می کردن و یا از نظر روانی زیر فشار می گذاشتنش، من می تونم یه آدم عقده ای و یا حتی خبیث به نظر بیام که همش می خوام با حرفهام طرفمو بکوبم و آزار بدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از نظر کسی که اهل مسخره بازی در آوردن و همه چیز رو به شوخی گرفتنه، من می تونم یه آدم خیلی عنق و جدی و به درد نخور باشم که بلد نیست چطور از زندگیش لذت ببره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از نظر کسی که دیپلمشم به زور گرفته و دانشگاهشم یا نرفته یا به زور پول و پارتی از دارغوزآباد کتول فارق التحصیل شده، من یه آدم خرخون هستم که از زندگی چیزی نمی دونم و به قول عامیانه " ه رو از ب تشخیص نمیدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس من در واقع هیچ وقت در نظر دیگران خود واقعی خودم نیستم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتیجه اخلاقی اینکه : من نباید به نظر دیگران در مورد خودم اهمیت بدهم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* من اینجا می تواند "من نوعی" باشد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-2761546176680209559?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/2761546176680209559/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=2761546176680209559&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/2761546176680209559'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/2761546176680209559'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2007/04/blog-post.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-3608602090016169112</id><published>2007-03-26T06:01:00.002-05:00</published><updated>2009-04-01T12:31:06.067-05:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='life'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://enchantina.blogspot.com/2007/03/blog-post_23.html"&gt;This piece of writing&lt;/a&gt; reminded me of the time when I wanted to pass “the konkoor” exam in Iran. If somebody asked me who I would like to become I would answer right away: “an architect”. I didn't know then that my answer was an unconscious attempt to be approved by a society that has put a high value on such careers. I didn't know that half a dozen of my other classmates were going to choose the same major and so were more than half the grade 12 Iranian students that year. I didn’t even care to know. I was thinking this was a unique path that I had opted for. I was searching for talents like math and arts in my brief childhood. I even ignored the fact that I could not draw one single picture of the things around me! But by the time I had to pick out my major, somebody came to my rescue. My brother sat patiently with me to see what I truly wanted. After some back and forth questioning and answering he got it out of me that it was only because the architecture was the most popular and prestigious career of the time and the fact that it somehow was supposed to prove I was a smart kid after all; that I had put my hands on it!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;He ordered me very blatantly to forget about all this nonsense and tell him what it was that I really liked. I don’t know what magic fell on me that for the first time after somebody had asked me about my interest I opened my mouth and declared that if they let me be, I would study English for the rest of my life!!! Those words and of course my brother’s insistence that I should choose what I like rather than what people liked , saved my whole career. I had the most reproductive, interesting and rewarding next 4 years at the university which I still remember with fondness and delight. I know now that I made the right choice. It is clear as day to me that I have a talent in learning languages and I can be a successful linguist if I have the chance to try my hands on it. Sometimes though I think I might not be the kind of person to learn about my subject of interest through attending a “previously molded” program at university where they limit you and strain you to their own ways and resources. On the other hand I enjoy being in an academic environment like a university. I should soon find out if it is a real interest or a society-imposed one.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;You talk about the different molds in and out of which people are constantly fitting themselves, and also of the shortage of time for making all these important decisions; and I think of death. The last part of your writing makes me look from above; to all this struggle and disappointment for wanting to be a certain way before reaching the end; as if the end is really the end; the end of everything; what if it is not!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I only look at what I have in this world as the means to keep me going …&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;This makes me relax. This makes me not want things in this world so badly that my vision is blurred. I don’t say I deny my talent or talents. I don’t say I never try. I only don’t struggle. I see these opportunities in the world as the means to keep me content with living, the way it is planted in the nature of our existence: “with a want for survival”. If it is predestined in me to live, then I try to live delightfully. Going to university, getting a degree, reading, writing, learning, even having a baby are the means of having a delightful life not the end. The end is a conundrum that is not yet solved even by the most ingenious philosophers. These means are for me to live happily. They are not there to make my life miserable if I don’t happen to do them or have them. So I don’t fret too much over these issues. So life is never too short for me. I don’t feel the need to do something as soon as possible. Then everything in my philosophy of life fits in. There is nothing to be worried about; nothing to be afraid of; nothing to struggle for.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;What if knowing yourself and your talents and trying to fulfill them is part of why you are here?!!! As I have come to this before, the positive answer to the above question gives me a peace of mind. I feel the calmest whenever I am doing something that is according to my preference and interest. So I am here to live for an unknown reason. I have the talents that I feel the most comfortable with. I keep close to them so I live contently. Then there is death that is supposed to solve the mystery of the existence…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I don’t know all the answers to the mystery of the world and this much I know might change as I go further on the path of life; but I know one thing for sure: I know that death is coming; the dear, profound, ever-existing death with all its beauty and meaning that it is giving to life.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-3608602090016169112?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/3608602090016169112/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=3608602090016169112&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/3608602090016169112'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/3608602090016169112'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2007/03/this-piece-of-writing-reminded-me-of.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-4955443328348449660</id><published>2007-03-09T22:52:00.000-06:00</published><updated>2007-03-09T23:03:26.825-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Personal insight'/><title type='text'></title><content type='html'>The other day I found happiness in a most unusual place. In the office of an ordinary Chinese girl, whose job is some sort of public relations in the school. I simply read these three words on the white board hung on her office wall, written in a cheerful, carefree handwriting:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;“Be happy baby!” On top of it there was the Chinese pronunciation of the word: hello (Hallo) and next to them a caricature of a cheerful young girl. I asked who drew that and she said it was her drawing.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;The words have been ringing in my ears since then. I feel somehow happier than before. As if being happy is as simple as whispering it to yourself; having the words written down in front of you on the wall. I felt happy just to teach my new students this term.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;That night as I looked at the dirty cover of the table which I was about to scrub; what I usually find no energy or enthusiasm to do; I felt happy. I remembered how easy happiness can be. I was amused by how words as simple as that could change ones mood.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I am not sure of that as I am typing these letters. But I can imagine the Chinese girl to be happy with whatever she is and whatever she has; so happy to be able to command herself with those cheerful words. She doesn’t have half the opportunity I have had in my life and she is happy. Why can’t I be? I found the happiness itself that day.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I remembered just after these thoughts what I read the same day in one of the blog’s comment section. She had written that after she had broken her leg and after having several unfortunate things happening to her, she had realized how good life had been before that; the same life that she was always nagging about! Then she had wished that we would be better off with good events making us feel good about life than bad chances like the ones she had determine our mood. And I think I just had that wish coming true for me that day. I hope it lasts for ever.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-4955443328348449660?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/4955443328348449660/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=4955443328348449660&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/4955443328348449660'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/4955443328348449660'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2007/03/other-day-i-found-happiness-in-most.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-5563599965840366124</id><published>2007-03-05T01:45:00.000-06:00</published><updated>2007-03-05T01:49:21.365-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اجتماعی'/><title type='text'></title><content type='html'>ایرانیها آدمهای صاحب نظری هستند. من هم یکی از آنها هستم. اونها در مورد همه چیز از بند کفش تو گرفته تا اینکه فرق سرتو از کدوم ور باز کنی بهتره، در مورد تو نظر میدن. و این اصلا غلو نیست. کافیه مثل من مدتی خارج از ایران باشی و با آدمهایی که کاملا از این نظر با ایرانیها فرق می کنند آمد و شد کنی تا شاید بفهمی من چی می گم. البته اگه درجه ایرانی بودنت و عرق ملیت زیاد باشه ، شاید اصلا متوجه این جنبه از شخصیت ایرانیها که خودتم یکی از اونها هستی نشی. درست مثل اون انسان شریفی که من تو این سفرم به ایران ملاقات کردم و سیزده سال در امریکا زندگی کرده بود اما سر میز غذا درست بعد از اینکه من آخرین مرغهای دیس غذا رو برای خودم می کشیدم؛ نه ورداشت و نه گذاشت و بی رودروایسی گفت که من باید مواظب خودم باشم تا چاق نشوم!!! انگار که من کودک 6 ساله ای باشم که هیچ چیزی بلد نیست. با اینکه 6 ساله ها هم این روزها خیلی چیزها می دانند. و البته این جور آدمها نمی دانند که چه کار زشتی می کنند و اسمش را می گذارند "دلسوزی"!!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مثلا همین جریان بند کفش. یه بنده خدایی که من تازه به جمع خانوادشون پیوسته بودم و چندان هم به هم نزدیک نشده بودیم، یکبار که برای بستن بند کفشم پشت در خانه شان معطل شده بودم بی مقدمه گفت: چرا کفش بی بند نمی پوشی؟ کفشهای بندی خیلی بی خودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما در مورد فرق سر (این موردها رو می نویسم که یک وقت فکر نکنید غلو می کنم؛ اینها واقعا اتفاق افتاده اند و به طور روزانه و حتی لحظه ای در حال پیش آمدنند.)یکی دیگر از همین افراد خانواده جدید یکبار با لحن خاصی رو کرد به من و گفت که فلانی موهاشو کوتاه کرده انگار که نباید می کرده. پیش خودم گفتم چه چیزها ؛ خوب دلش می خواسته ، موهای خودش بوده ، کوتاه کرده؛ به کسی ربط نداره که حتی راجع بهش حرف بزنه. اما نشون به اون نشون که من هر بار که موهامو کوتاه می کردم از بچه 16 ساله این خانواده نظر می شنیدم تا آدم بزرگهاشون که مثلا چرا موهاتو کوتاه کردی یا فلان مدل بهت میاد و انگار نه انگار که من بهشان می گفتم که من از موی کوتاه خوشم میاد.  و این نظر پردازیها مختص این خانواده نیست. همین خواهر خودم به اسم خودمونی بودن و نزدیکی از در تو اومده و نیومده داد زد: کچل کردی مهرناز!!!  همه ایران همین هست. از راننده تاکسیش در مورد زندگی تو نظر می دهد تا بقال سر کوچه اش و رییس جمهورش. و این اصلا بزرگ نمایی واقعیت نیست بلکه عین واقعیت است. فقط اگر من بخواهم همه اش را اینجا بنویسم، مثنوی صد من کاغذ خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اونوقت کاناداییها از اونور پشت بوم افتاده اند. اونقدر دقت می کنند در مؤدب بودن که کسی رو نرنجونن که وقتی می خوان مثلا کسی رو از مصاحبه ای رد بکنند اونقدر از طرف تعریف می کنند که وقتی طرف بعدها خبری از مصاحبه کننده ها نمی شنوه، باورش نمی شه که از مصاحبه رد شده باشه!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با کاناداییها که نشست و برخواست می کنی فقط چیزهای مثبت در مورد خودت می شنوی. درست برعکس ایرانیها که هرچی عیب هست و نیست رو بر می دارند درستی می زنند توی صورتت تا خوب ببینیشون و هرچی اعتماد به نفس تا اون موقع جمع کرده بودی همش دود بشه بره هوا!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین مدیر کانادایی من هر روز که منو می بینه محال که یه حرف خوب راجع به ظاهر من نزنه. با اینکه من اصلا به خودم هم ور نمی رم و کاری هم با موهام نمی کنم که قشنگ تر شه؛ اما از همینی هم که هست اونقدر تعریف می کنه که خودمم باورم میشه که نه بابا موهام چندان هم که فکر می کردم بد نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایران که میری بعد از یک مدتی این رو حسابی حس می کنی. دیگه کار به جایی می رسه که حتی در مورد زمان آمیزش جنسی تو و حتی زمان و ساعت دنیا اومدن بچت هم نظر می دن. حتی اگر باور کنین می خوام بگم من در مورد وضعیت قرار گرفتن در موقع آمیزش جنسی هم نظر شنیدم. کی میگه ایران نمیشه در مورد سکس حرف زد؟ فقط کافیه صبر کنید تا قاطی مرغا بشین. &lt;br /&gt;خدا نکنه خونه کسی باشی و صبح بخوای بری حموم. اطلاییه صادر میشه که تو حتما شب پیشش بله...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نظر دادن به نظر من برای بهتر کردن وضعیت یک طرف یک چیز هست و حس خوب دادن و مواظب حس طرف بودن هم یک چیز دیگر. ایرانیها این دو رو با هم قاطی کرده اند و به اسم شربت دلسوزی به زور به حلق هم می ریزند؛ ثانیه به ثانیه. اصلا تصور تحمل زندگی در ایران مثل یک کابوس می مونه برای من که به این موضوع بیدار شدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما کلا می خوام نتیجه بگیرم که وقتی ملتی از بالا در مورد طرز زندگیش بهش خط داده می شه و بهش می گن تو احتیاج به یه هدایت کننده داری و خودت نمی دونی که چطوری زندگی کنی ؛ نتیجش همین میشه که هر کسی به خودش این حق رو می ده که در مورد کوچکترین مساله زندگی دیگری نظر بده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;والسلام.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-5563599965840366124?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/5563599965840366124/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=5563599965840366124&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/5563599965840366124'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/5563599965840366124'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2007/03/blog-post.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-116711167036769451</id><published>2006-12-25T23:11:00.001-06:00</published><updated>2008-12-01T20:17:39.281-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><title type='text'></title><content type='html'>اول. من تنها کمی بیشتر از وقتی بیست سالم بوده راجع به خودم می دونم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوم. آدم جدی هستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوم. سختمه که حرفهای معمولی بزنم. مثلا اینکه چه غذایی دوست دارم . یا سایز لباسم چنده یا مثلا دیروز چی کارا کردم. مگر اینکه برای خودم جالب باشه. یا ربطی داشته باشه به اینکه چیزی در مورد خودم بدونم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهارم.&lt;br /&gt;تا همین چندوقت پیش نمی دونستم که تا الان که توی جمع آدمها که نظر من رو نادیده می گرفتن&lt;br /&gt;برا این بوده که به ذهنم نمی رسیده که می تونستم بخوام در مورد نظرم رای گیری بشه و من این رو نخواسته بودم.و این حس بدی رو در درون من گذاشته بود راجع به خودم. اما بیشتر وقتها به ذهنم می رسه که آدمها حوصله رای گیری و این حرفها رو ندارند و خودخواه تر از اون هستند که بهش تن بدن. البته خیلی وقته که تو جمعی بطور جدی حضور نداشتم. اول به خاطر اینکه چند ساله که روش زندگیم و محل زندگیم این اجازه رو بهم نداده و دیگه اینکه حس هم نکردم که احتیاج دارم تو جمع خاصی باشم. آخرین بار هم که تو جمعی بودم با اینکه رای گیری شد اما گروهی که رای نیاورده بودند اونقدر در اجرای رای گروهی که رای آورده بودند اجحاف و بی ادبی کردند که عملا رای گیری اولیه بی معنی و به درد نخور شده بود. جالب اینکه اکثر افراد این گروه دانشجوهای دکترا از دانشگاهای معتبر ایران و امریکا بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنجم. وقتی محمد گفت که دوست داره یه وقتی رو تنها با دوستش سپری کنه؛ واقعا حس کردم که چقدر تنها هستم و واقعا اینکه آدم فقط یه دوست تو این دنیا داشته باشه، خیلی سخته. با اینکه کسایی هستند در گوشه کنار این دنیا که دوستهای من هستند به رسم این روزگار. اما کسی به نزدیکی محمد به من نیست. فکر می کنم باید چیزی بیشتر از کلمه دوستی بین دو نفر وجود داشته باشه تا اون رابطه وجود داشته باشه. دوستی رو قربون صدقه رفتنهای الکی و احوال پرسیهای ساختگی نمی دونم. محمد دوستی واقعی رو دوستی بدون توقع می دونه. با اینکه این حرف رو خیلی با معنی می دونم؛ گاهی مثل اکثر آدمها برام سخت میشه که بهش عمل کنم. اما حقیقت دوستی بدون توقع اینه که دوستی رو با اینکه چون کسی دوست تو هست پس باید یک سری کارها رو برات بکنه و یک سری کارها رو نه؛ نسنجیم. دوستی رو به جای وصل کردن به چیزهای مادی به حسها وصل کنیم و ببینیم اصلا آیا دوستمون در حال و هوای انجام اون کارها هست یا نه. و یا اگر کاری از اون سر زد که ازش انتظار نداشتیم باید یقین داشته باشیم که حتما نتونسته و یا ندونسته تا اینکه با گمانهای بد به سراغش بریم. این حرفها پیش از اینکه حرف من باشه حرف محمد بوده. و من دارم از اون یاد می گیرم. دوست دارم از دوستانم چیز یاد بگیرم. برای همین این بازی رو با انتخاب این دوستها ادامه می دم. دوست دارم اونها هم برام بنویسن که راجع به دوستی چه فکرهایی دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولین نفر کسیه که حرفهام باهاش بیشتر از سلام و احوال پرسی از روی عادت هست و من هربار که باهاش حرف می زنم چیزی ازش یاد می گیرم. &lt;a href="http://enchantina.blogspot.com/"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://enchantina.blogspot.com/"&gt;http://enchantina.blogspot.com/&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دومین نفر رو تازه بعد از سالها پیدا کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://cocopapaya.blogspot.com/"&gt;http://cocopapaya.blogspot.com/&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ببخشید من واقعا سرم شلوغه و وبلاگ زیاد نمی خونم. این دوتا هم ظاهرا قبلا انتخاب شدن. ولی خوشحال می شم اگه در مورد شماره پنج نوشته من نظر بدن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوب یعنی من بازی رو باختم حالا؟!!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-116711167036769451?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/116711167036769451/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=116711167036769451&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/116711167036769451'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/116711167036769451'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2006/12/blog-post_25.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-116505138378444781</id><published>2006-12-02T02:31:00.001-06:00</published><updated>2008-12-01T20:19:21.036-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'></title><content type='html'>دوست دارم که بتونم چیزهایی رو که بهم شهود میشه به صورت مداوم اینجا بنویسم. اما به عنوان معلمی که سال اول تدریسشه وقت نکردم این کار رو بکنم. همینطور اینکه بلاگ اسپات اینجافیلتره و هر از گاهی آزاد میشه. سعی می کنم افسوس نخورم چون با جهان بینیم نمی خونه!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما معلمی رو دوست دارم. تا وقتی که تواناییهامو به چالش بکشه. اینکه چجوری برنامه بریزم تا شاگردهام بیشترین یادگیری رو داشته باشن.اینکه چطوری با مشکلی که همون در حین درس دادن بهش برخوردم کناربیام و حلش کنم؟!اینا به من انرژی میده . می تونم تصور کنم چطور معلمی در اثر بی علاقگی و بی استعدادی تعداد زیادی از به اصطلاح معلمهایی که به هر دلیلی غیر از عشق به تدریس و یا به بچه ها یا به درسی که میدن؛ به یک شغل معمولی و پیش پا افتاده تقلیل پیدا کرده. برای من اهمیتی نداره تا وقتی که از این کار لذت می برم، برای من بهترین انتخابه. اما می دونم که تواناییهای من بیشتر از اینها هم هست؛ با اینکه معلمی رو به هیچ وجه شغلی نمی دونم که احتیاج به هیچ استعدادی نداشته باشه. معلمی به نظر من اگه بخواد به بهترین وجهی اجرا بشه به خلاقیت زیاد و یک دانش یا همون استعداد غریزی احتیاج داره. با اینکه مدیرم منو یک معلم بالقوه می دونه و فکر می کنه به طور طبیعی معلم هستم؛ خودم فکر می کنم استعدادمو دوست دارم در جاهای دیگه خرج کنم. مثلا ادامه تحصیل بدم و یا محقق بشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;**************************************************************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با محمد همه چیز راحته. با محمد می تونم خودمم باشم. با محمد که هستی چیزی نیست که بتونه تو رو ناراحت کنه. اصلا هیچ چیزی در زندگی یا هیچ قسمتی از زندگی نباید باعث نگرانی یا ناراحتی تو بشه. برعکس آدمها که من هم گاهی به صفشون می پیوندم،که تو خیلی چیزها ناراحتی و زشتی و بدی پیدا می کنن: این کار بده؛ اون کار زشته؛ چرا اینجوری هستی و اونجوری نیستی...محمد همه چیز رو ساده کرده: همه چیز خوبه و همه خوبن و همین که هستی خیلی خوبه. با محمد در عین حال که خیلی اساسی تغییر می کنی و به سمت خوب بودن پیش می ری؛ در همون حال به خود خودت نزدیک و نزدیکتر می شی و خودتو بیش از پیش قبول می کنی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با محمد می تونم در مورد بدترین موضوعها از نظر اجتماع حرف بزنم، اما اصلا متهم نشم که آدم بدی هستم . با محمد می تونم اشتباه کنم و از اشتباهام درس بگیرم؛ بدون اینکه درونم با تحقیر کوچکترین خراشی برداره. با محمد می تونم مسخره ترین کارهارو بکنم و باز با احترام با من برخورد بشه. با محمد می تونم خیلی از تجربه هایی رو داشته باشم که هیچ وقت در زندگیم نداشتم و نمی تونم تصور کنم با کس دیگهای بتونم در آینده داشته باشم. با محمد من بیش از پیش خودم هستم و از خودم بودن راضی!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-116505138378444781?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/116505138378444781/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=116505138378444781&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/116505138378444781'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/116505138378444781'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2006/12/blog-post.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-116115031685345845</id><published>2006-10-18T00:41:00.000-05:00</published><updated>2006-10-18T00:45:17.090-05:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>دارم یاد می گیرم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-116115031685345845?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/116115031685345845/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=116115031685345845&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/116115031685345845'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/116115031685345845'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2006/10/blog-post.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-115256488081422072</id><published>2006-07-10T15:54:00.001-05:00</published><updated>2008-12-01T20:22:10.338-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'></title><content type='html'>صداش می کنم پیشی. صدام می کنه کاکُل.گاهی هم پنبه صداش می کنم؛ گاهی پلنگ. اوایل که لبهاشو می بوسیدم؛ چشم راستشو می بست. اسمشو گذاشتم پیشی یه ِچشی. خودش اینجوری توجیح می کنه که چون مو خیلی دوست داره و منو هم دوست داره اسممو گذاشته کاکل. من نمی دونم چی شد که صداش کردم پیشی. شاید چون از پشت تلفن وقتی حرف می زد به نظرم می رسید یه گربه داره میو میو می کنه. صداش ازبس نرم و لطیف بود. نمی دونم چی شد که دیگه هرچی اسم روش می ذاشتم با حرف "پ" شروع می شد: پشمک،پنگول،پرنده، پسته...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اسم "دلبر" که عمم منو گاهی باهاش صدامی زد هم خوشش اومده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه بار که تو همون حالو هواهای قشنگش بود گفت من چَمَنَکِتَم. اسم جدیدش شد چمنک.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی چیزهای دیگه هم همدیگر رو صدا می زنیم که محبتمون رو برسونیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چندوقت بود می خواستم اینا رو اینجا بنویسم. اما هربار از خودم می پرسیدم: خوب که چی؟ چه معنی میده و چه فایده ای داره این چیزها رو نوشتن؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا اینکه اون روز که برای هزارمین بار داشتیم در مورد وضعیتمون با هم مشورت می کردیم و من کلافه شده بودم و داشتم از کوره در می رفتم بهم گفت: مهرناز؛ پس ما با بقیه چه فرقی می کنیم اگه نتونیم در مورد مسایلمون با هم مشورت کنیم و از کوره در نریم؟ همه می تونن همدیگر رو ببوسن یا قوربون صدقه هم برن. اما تو سختیها و این جور وضعیتهاس که معلوم میشه چقدر همدیگر رو می شناسن یا می تونن همدیگر رو تحمل کنن و با هم کنار بیان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راست می گفت. مثل همیشه که در مورد همه مسایل مهم از قبل فکر کرده بود، خیلی خوب این نکته رو فهمیده بود. همه می تونن به همدیگه حرفهای خوب خوب بزنن. همه بلدن همدیگر رو ببوسن و یا بغل کنن. اما کنترل روی خود داشتن و وقت سختیها از کوره در نرفتن و فراموش نکردن اینی که دارن سرش داد می زنن همسرو دوست و رفیقشونه ؛ کار هر کسی نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تمرکز می خواد.من واقعا اینو در اطرافم دیده ام. زوجهایی که هزارتا متلک و کنایه به هم می زنن. سر هم داد می زنن. اما فکر می کنن همین که جلوی بقیه همدیگر رو می بوسن یا بغل می کنن، کافیه که بقیه بدونن اونا همدیگر رو دوست دارن. انگار اونها تنها زوجی هستند که این کار ها رو بلدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمد تو خیلی واردی. گاهی فکر می کنم باید در مورد روابط زن و شوهرها کتاب بنویسی. حیف که آدمها همدیگر رو با مدارک دانشگاهیشون می سنجن. اما به نظر من تو که درمورد کوچکترین اما مهمترین مسایل زندگی فکر کردی از صدتا دکتر روانشناس هم بیشتر می دونی. کسی رو نمیشناسم که مثل تو این قدر روابط آدمهارو بررسی کرده باشه و به چنین نتایج جالب و واقعی رسیده باشه. به آدمها نگاه می کنم و می بینم که چقدر درست اونها رو می سنجی. خیلی برام جالبه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احساس می کنم این چند سال که با تو بودم بیشتر از آدمهای مسن و پرتجربه چیز یاد گرفته ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمدِ من، با تمام وجود دوستت دارم و امیدوارم وقتی میام پیشت اینو با رفتارم بیشتر و بیشتر بهت ثابت کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهرنازِت&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-115256488081422072?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/115256488081422072/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=115256488081422072&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/115256488081422072'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/115256488081422072'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2006/07/blog-post_10.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-115198116128218009</id><published>2006-07-03T21:05:00.001-05:00</published><updated>2008-12-01T20:23:21.549-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><title type='text'></title><content type='html'>احساس می کنم در این چند ماه به قدر یک سال پخته تر شدم . با تمام وجودم حس می کنم که تغییر کردم. روابط آدمها رو از همیشه بهتر می فهمم. نه اینکه باهاشون موافق باشم. و یا دیگه حالا تاییدشون کنم.بلکه حتی زشتیهاشون رو بهتر می بینم و سعی می کنم مثل اونها نباشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما یه کار دیگه ای که باید بکنم اینه که تمرین شفقت داشتن بکنم و اینکه خوبیهای آدمها رو ببینم . کارهای کوچک خوبی که می کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید کار بهتر به قول محمد این باشه که اینقدر به آدمها فکر نکنم و به فکر تزکیه خودم باشم. و اگر هم می کنم برای این باشه که درس بگیرم و ادب بیاموزم از بی ادبیشون. و شفقت بیاندوزم با دیدن خوبیهاشون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الان که به نظرم رسید که این توجه من به آدمها و رفتارشون برای این بوده که تا پیش از این رفتارهای بی ادبانه و نادرست رو تشخیص نمی دادم. یه جایی در میون راه متوجه شدم که چه رفتارهایی اشتباه هست. یعنی محمد منو هشیارکرد. حالا برای همینه که همین رفتارهارو در آدمها تشخیص می دم. چون عمق نادرستیشونو حس کردم و تاثیری رو که روی خود آدم و دیگران دارند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا که اینو فهمیدم ؛ فکر کنم وقت اون اومده که به طور اختصاصی به خودم بپردازم و به فکر درست کردن درون خودم باشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دشمن خویشیم و یار آنکه مارا می کُشد&lt;br /&gt;غرق دریاییم و ما راهم موج دریا می کُشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*******************************************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احساس می کنم مثل بچه های اول دبستانی هستم که تازه خوندن و نوشتن یاد گرفته و داره نوشته هاشو به همه نشون میده تا بگه که خوندن و نوشتن یاد گرفته. اما اینگار که داره درسی رو که یادگرفته به یه اینگلیسی زبان نشون میده که چیزی سر در نمیاره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دونم چند نفر از نوشته های من سر در میارن. دیدی باز هم داشتم گول می خوردم و به دیگران فکر می کردم. اما نمی دونم چرا دوست دارم دیگران هم این چیزهارو بدونن.&lt;br /&gt;آخه در نظر من این کشفهایی که می کنم مهمترین بخش زندگی هستند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-115198116128218009?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/115198116128218009/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=115198116128218009&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/115198116128218009'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/115198116128218009'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2006/07/blog-post.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-115160488894437772</id><published>2006-06-29T13:14:00.001-05:00</published><updated>2008-12-01T20:24:49.343-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><title type='text'></title><content type='html'>به پدرم فکر می کنم. به خوبیهایی که کرده و می کنه. و اینکه تا حالا کسی رو ندیدم که به پاش برسه. مهمون که داشتیم؛ هرکس که می خواست می بود؛ اونقدر هواشو داشت و اونقدر ازش پذیرایی می کرد که به نظر می رسید اون آدم مهمترین آدم دنیاست. اونقدر مهربونی می کرد که طرف اصلا حس نمی کرد که مزاحم شده و یا زیادی مونده. خلاصه نمی ذاشت حس بدی بهش دست بده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از مادرم هم می شنیدم گاهی که برای رضای خدااز فلان آشنادرخونش پذیرایی می کنه. اما پدرم به نظر می رسید که از جون و دل این کارها رو می کردو برای هیچ کس هم تفاوتی قايل نمی شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو این سفر خیلی چیزها یاد گرفتم.محمد کمکم کرد. هنوز هم اعتقاد دارم که نباید از کسی توقعی داشت.&lt;br /&gt;هنوز هم می دونم که کوچکترین کاری که کسی برای کسی می کنه شایسته تشکره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم می خواد مثل پدرم باشم. آسون نیست می دونم. اینکه از برنامه خودم بزنم تادل مهمونمو شاد کنم. چون اینجا هم باز با روح آدمی سرو کار دارم.دلم می خواد سنت مهموننوازی ایرانیها رو هرجا که برم زنده نگه دارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آره ایرانیها مهمانواز هستند. اما خیلی فرق می کنه تو کاری رو از روی رودرواسی انجام بدی یا از روی دل.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پدرم این کار رو از دل و جون می کردو من بهش افتخار می کنم. می دونم کار سختیه خودخواه نبودن و به فکر دیگری بودن. ممکنه در گفتن همه ما فکر کنیم که اینطور نیست و کاری نداره اما در عمل اینکه از کاری که دوست داری و یا چیزی که دوست داری بگذری برای دیگری کارآسونی نیست. هشیاری مداوم می خواد. شفقت مداوم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-115160488894437772?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/115160488894437772/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=115160488894437772&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/115160488894437772'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/115160488894437772'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2006/06/blog-post_29.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-115113223845736593</id><published>2006-06-24T01:56:00.001-05:00</published><updated>2008-12-01T20:26:00.409-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شهود'/><title type='text'></title><content type='html'>دو روز پیش که از قوی شدن و آزاد شدن با هم حرف می زدیم و اینکه تمرین کنم که حرف تلخ یا ملامت بشنوم و ناراحت نشم. باز یه چیز تازه به من شهود شد. نمی دونم تو هم متوجه شدی یا نه. اونجا که متوجه شدم تمرکز کردن روی این موضوع آزادی میاره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی برام جالب بود. بعد از اون یه قسمت از این شعر حافظ در مورد ملامت کشیدن به ذهنم اومده بود و اطمینان داشتم که باید به این موضوع ربط داشته باشه. در اینترنت گشتم و پیداش کردم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم&lt;br /&gt;که در طریقت ما کافریست رنجیدن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دقیقا در مورد کیشِ ملامتگری بود. و خوب که فکر می کردم چقدر با تفکر زایدِ جعفر مصفا مربوط بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دقیقا حس کرده بودم چطور انسان می تونه به اون مرحله برسه که حرفهای دیگران چه خوب و چه بد نتونن روش تاثیر بذارن. در واقع اون همون مرحله کنترل روی خود داشتنه. و این خیلی برام جالب بود. و جالب تر چگونگی پیش آمدن این حرفها بین ما بود که به این شهود منتج شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جالبه همین باعث شد به حافظ هم علاقه مند بشم و شعرهاشو نگاهی بندازم. نمی دونم چرا این بشر که به این واضحی حرفهاشو زده؛ باز مردم می گن که هرکس می تونه اونه برا خودش تعبیر کنه. فکر می کنم این فقط حرف آدمهاییه که نمی تونن واقعیت حرفهای حافظ رو یا بفهمند و یا قبول کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا جایی که من غزلهاشو خوندم یا پندهای عرفانی دیدم یا از خرقه ملامت گریش گفته بود و یا از معشوق دنیاییش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***************************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیروز که رفتم سفارت چین برای ویزا در داون تاون واشینگتن بودم. پیاده رفتم تا لب رودخانه. هوا خیلی گرم بود. قصد داشتم از روز قبل برم و موزه های معروفشو ببینم. فقط برای اینکه کمی نرمال باشم شاید و شاید هنوز خودم هم باور نداشتم که این جور جاها هیچ کششی برام ندارند. کمی روی نیمکت روبروی رودخانه نشستم. هر کاری کردم خودمو راضی کنم برم دیدن موزه ها نتونستم. خیابان "ام" به قول نرگس جای خوبی بود برای گشتن. پر از مغازه. نهار که خوردم. مثه سگی که خونشو گم کرده باشه ولی از روی غریزه یا بوی آشنا می دونه کجا باید بره؛ یه راست آدرس کتاب فروشی مشهور شهر رو سراغ گرفتم و تا شب همونجا موندم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما چیزهایی که اونجا فهمیدم، این بود که اشتیاقم به خوندن مطالب ایرانیهای مقیم خارج بیشتر از اینکه برای تاثیرشون روی زندگی من باشه؛ برای برطرف کردن حس کنجکاویمه و سرگرم شدن. برا همین امروز که ساسان منو نبرد کتابفروشی که بقیه کتاب جدیدرو بخونم زیاد هم ناراحت نشدم. گذشته از اینکه می خوام تمرین نخواستن هم بکنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کتاب سیمون دوبووار رو هم که بعد از سالها وقفه یهو دیدم و خوندم بخشهاییشو به این نتیجه رسیدم که در مورد زنها نظراتش چندان قوی نیست. حداقل که در مورد من صدق نمی کرد. اون در حقیقت واقعیت موجود رو داشت با معیارهای ساختگی و به پشتوانه ادبیات توجیه می کرد. به نظرم توجیههاش حتی با دانش روانپزشکی و علمی امروزهم جور در نمی آمد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما خوب شاید در زمان خودش ؛ پیشرفته بوده. مثلا می گفته زنِ عاشق می خواد محبتی رو که در بچگی به علت دختر بودن از پدر دریافت نکرده از مردی که همه اونو به عنوان موجود برتر قبول دارن دریافت کنه. در واقع برای همین فقط زن عاشق میشه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر کنم دفعه بعد که گذارم که کتابفروشیه بیوفته برم بخش کتابهای عرفانی و اخلاقیشو ببینم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینم از این. برم ببینم حافظ دیگه چی میگه...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-115113223845736593?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/115113223845736593/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=115113223845736593&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/115113223845736593'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/115113223845736593'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2006/06/blog-post_24.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-114953955433917345</id><published>2006-06-05T15:06:00.001-05:00</published><updated>2008-12-01T20:28:06.021-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><title type='text'></title><content type='html'>می دونی چند روزه به چی فکر می کنم؟ به اینکه آدمها که این همه فیلمهای علمی تخیلی بی سروتَه درست می کنند؛ اگر می دونستند که چه غریبه ای در درونشون لانه کرده، چی می کردند؟ اگر متوجه می شدند که در حقیقت اونها یکنفر نیستند و یکی دیگه در درونشون با اونها زندگی می کنه، چی می شد؟ یک غریبه به اسم شخصیت که آدمها رو هزارتو می کنه. که کنترلشون می کنه و همه زندگیشونو تحت الشعاع قرار داده. اگه می فهمیدند که با چه دیوی در درونشون دارند زندگی می کنند؛ اگر حس می کردند که چطور زندگی بدون اون دیوه آسونتر و دلپذیرتر و واقعیتر میشه و این زندگی که الان می کنند یک فراواقعیت ناخواستس که بهشون تحمیل شده؛اونوقت آیا زندگی از فیلمهای تخیلی هم تخیلی تر نمی شد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من که همین الان هم که خودم رو از دنیای این آدمها دور می بینم،احساس می کنم این دنیا با آدمهاش از هر فیلم علمی تخیلی برای من تخیلی تره. انگار که من رفته باشم با آدمهای مریخ زندگی کنم یا برعکس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دونم چرا دیگه هیچ فیلم علمی تخیلی منو ارضا نمی کنه و فکر می کنم اگر آدمها این چیزهایی رو که من و خدا می دونه چندتا آدم دیگه تو این دنیای به این بزرگی؛ فهمیدیمو می دونستند، اونها هم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دونم آیا میشه از این واقعیت فیلم هم ساخت؟ تا بلکه اون چیزی رو که مولوی به علت نبودن تکنولوژی نتونسه با ابزار دیگه ای به آدمها بفهمونه، یه جورایی به سبک امروزی منتقلش کرد؟ این فقط یک فکر خامه. کاش می تونستم این کار رو بکنم. شاید بعدها یکجورایی بهم الهام بشه...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-114953955433917345?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/114953955433917345/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=114953955433917345&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/114953955433917345'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/114953955433917345'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2006/06/blog-post.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-114913692594439416</id><published>2006-05-31T23:25:00.001-05:00</published><updated>2008-12-01T20:29:18.185-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سرگردانی'/><title type='text'></title><content type='html'>پیشی اینقدر محکم هولم دادی که باز شدم رفتم اون دور دورا&lt;br /&gt;یهو پریدی پروندیم از لب حوض&lt;br /&gt;زدی تنگ آبو انداختی از هولت&lt;br /&gt;آخه می دونی تقصیر تو هم نبود؛&lt;br /&gt;دنیا دُمبتو کشیده بود&lt;br /&gt;روزگار بازیت داده بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امان از دست روزگار...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شدم کلاف سردرگُم&lt;br /&gt;قلبم مثه گنجیشکه می زنه&lt;br /&gt;مثه ماهیه افتادم بیرون از آب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کی میای کلافمو باز کُنی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیشی من هنوز کاکُلتما&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دونم چرا این یکی زیاد به دلم نمی شینه شاید چون می خواستم همون موضوع اول رو ادامه بدم. شاید هم چون بوی جدایی میده. نمی دونم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-114913692594439416?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/114913692594439416/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=114913692594439416&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/114913692594439416'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/114913692594439416'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2006/05/blog-post_31.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-114896357151781742</id><published>2006-05-29T23:02:00.001-05:00</published><updated>2008-12-01T20:30:57.489-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><title type='text'></title><content type='html'>چند وقته می خوام فلسفه زندگی رو که بهش رسیدم اینجا بنویسم تا جایی ثبت بشه. حالا نه اینکه فلسفه زندگی ولی اونچیزهایی که در مورد زندگی به ذهنم اومده و بهش باور پیدا کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اول اینکه یک خدا یا یک قدرت مافوقی وجود داره که یک چیزهایی رو کنترل می کنه و یک هدفی هم داره که ما ازش بی خبریم و عقلمون بهش نمی رسه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوم اینکه این خدا از رگ کردن هم به ما نزدیکتره. تا جایی که گاهی حتی فکر می کنم خدا در منه یا من قسمتی از خدا هستم و یا من همون خدا هستم که قراره به خودم برسم. خدا یعنی "به خود آ". و بعد در جریان این به خدا رسیدن و به خود آمدن انسان باید تلاش کنه که اول خودشو بشناسه. نفس یا همون شخصیت اجتماعیشو یا ایگو شو ببینه و تشخیص بده و از خودش تمییز بده و از بین ببره یا ضعیفش کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای این کار باید همیشه در حالت هشیاری باشه. همیشه مرگ اندیش باشه. بدونه که ابدی نیست و این دنیا تنها یه گذرگاهه. برای تزکیه نفسش باید از چیزهای مادی چشم پوشی کنه. باید ببخشه چه معنوی چه مادی. باید حواسش باشه دایم به این که با روح دیگران داره چه اثری می ذاره. باید همه اون کارهایی رو که بزرگان در گذشته گفتن برای تزکیه نفسش بکنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر می کنم آدمی یه رابطه ای هم باید با طبیعت داشته باشه. حس می کنم اگر آدم مدت مدید در طبیعت باشه یه رازهایی بهش آشکار بشه. حداقلش اینه که در طبیعت آدمی به خودش نزدیکتر می شه و اگه خودش قسمتی از خدا باشه همه اینها به هم ربط پیدا می کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این میون خوبی کردن به دیگران روح آدم رو صیقل میده و باز به خودش نزدیکتر می کنه. من همه اینها رو به هم مربوط میدونم. و خودم رو به خدا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینه که فکر می کنم گاهی چرا نرم یه گوشه دنیا بی هیچ تشریفاتی زندگی کنم تا مرگم فرابرسه. زندگی کنم و فقط تزکیه و فکر و مطالعه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آهان ؛ فکر می کنم مطالعه هم منو به خودم و طبیعت و خدا وصل می کنه . منظورم مطالعه علوم حقیقی در مورد انسان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخ اگر غم نان نبود...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیگه چه چیزهایی راجع به خودمو زندگی فکر می کنم؟............نمی دونم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید بازم به این لیست اضافه کنم. فکر کنم فعلا همین کافی باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قبل از پابلیش یادم اومد که بگم عشق و سکوت هم از اون پدیده هان که آدم رو صیقل میده و به خودش نزدیک می کنه و این هردو البته زیر مجموعه هون چیزهان که بزرگان گفتن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما اینکه چرا من فکر می کنم اینها کارهایی هست که "باید" انجام بشه ، دلیلش رو این میدونم که این کارها به من آرامش میده و حس خوب به من می ده و چیزی که به آدم این حسهای خوب رو می ده نمی تونه غیر طبیعی باشه و از انسان به دور.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مقابلش به دنبال ثروت و مقام و مادیات رفتن همراه هست با رنج و حسرت و پشیمانی و همه حسهایی که به انسان حال خوبی نمیده و برای همین هست که اعتقاد دارم انسان برای دنبال این چیزها بودن آفریده نشده و اگه دنبال این چیزها میره داره به بیراهه میره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه چیز دیگم می خواستم بگم و اون اینه که شاید همون به دنبال اخلاقی بودن رفتن همه این چیزهایی رو که اسم بردم که آدم رو به خودش نزدیک می کنه رو جمع بزنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-114896357151781742?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/114896357151781742/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=114896357151781742&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/114896357151781742'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/114896357151781742'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2006/05/blog-post_114896357151781742.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-114893373119065107</id><published>2006-05-29T15:15:00.001-05:00</published><updated>2008-12-01T20:33:12.791-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><title type='text'></title><content type='html'>عزیزم بهم پیشنهاد کرده بودی که حالا که در سفرم از سفرم بنویسم و جاهایی که میرمو کارهایی  که می کنم. خودت که می دونی این چیزها برام جذابیت نداره. گرچه تفاوت حرکات و رفتار کاناداییها با آمریکاییها کمی برام جالب بود و خصوصا در نیو یورک کاملا فاحش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما هرجا که میرم و هرکی رو که می بینم نمی تونم متوجه رفتارهای اشتباهی که با آدمها عجین شده نشم. و نمی تونم به یاد تو نیوفتم و حس نکنم تفاوت به این بزرگی رو. آدمهایی که از کوچکترین اشتباه همدیگه نمیگذرن. آدمهایی که غرور و نخوت زشتشون کرده. دوست ندارم حتی راجع بهشون بنویسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوست دارم از تو بنویسم که این آدمها منو به یادت میندازن. که حتی در حظور این آدمها هم سعی می کنی شفقت داشته باشی و باز یه خوبی توشون ببینی. سعی می کنم مثل تو باشم و اگه تنگ نظریشون باعث ناراحتی مادی من میشه ؛ بذارم بشه تا بلکه تو این دنیای تنگی که برا خودشون ساختن کمی نفس بکشن. و همین که من معنی شفقت و مهربانی رو بیشتر با روحم درک کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عزیزم دلم برات تنگ شده و شاید بزرگترین تجربه ای که از این دوری نصیبم شده باشه این باشه که قدر تو رو بیشتر بدونم و سعی کنم که مثل تو باشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستت دارم و برای با تو بودن لحظه شماری می کنم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-114893373119065107?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/114893373119065107/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=114893373119065107&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/114893373119065107'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/114893373119065107'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2006/05/blog-post_29.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-114844568315109721</id><published>2006-05-23T23:36:00.000-05:00</published><updated>2006-05-24T11:05:27.846-05:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>برای دوست تازه بازیافته ام که معنی این شعر را خوب می داند؛ درست مثل من.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با دوست کنج فقر بهشت است و بوستان&lt;br /&gt;بی دوست خاک بر سر جاه و توانگری&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-114844568315109721?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/114844568315109721/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=114844568315109721&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/114844568315109721'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/114844568315109721'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2006/05/blog-post.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-114584961213371474</id><published>2006-04-23T22:26:00.001-05:00</published><updated>2008-12-01T20:34:44.865-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'></title><content type='html'>پیشی من گلوله کامواتم.&lt;br /&gt;گنجشک لب حوضتم.&lt;br /&gt;ماهی تو تنگ آبتم.&lt;br /&gt;بیا پنجولاتو بکش بهم.&lt;br /&gt;بیا با چشای قشنگت منو ببین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیشی دارم میام پیشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوشحالی؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاکُلت&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-114584961213371474?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/114584961213371474/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=114584961213371474&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/114584961213371474'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/114584961213371474'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2006/04/blog-post_23.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-114551827914998675</id><published>2006-04-20T02:08:00.001-05:00</published><updated>2008-12-01T20:35:56.055-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'></title><content type='html'>دیشب انگار خلاقیت زنانه ام به اوج خودش رسیده بود. به محض اینکه سرمو گذاشتم روی بالش این فکرها به ذهنم هجوم آوردند؛ یا بهتر بگم بر من آشکار شدند: فکر کردم اگر دو تا سه سال کار کنیم و پس انداز ، احتمالش هست که بتونیم بچه داشته باشیم. حتی اگر تو توی حال و هواش نباشی ، من می تونم بزرگش کنم. بعد از دو تا سه سال هم می تونم برم سراغ زبانشناسی و همزمان هم می تونم روی زبان یادگیری بچمون تحقیق کنم!!! چطوره؟ به نظر که برنامه تر و تمیزی میاد. تنها مشکلش میتونه این باشه که نمی خوام بچمو بفرستم مدرسه و می خوام تو خونه آموزشش بدم. حالا یا هردو میشیم معلمش و یا براش معلم خصوصی می گیریم. خوب برا خودم می برم و می دوزم ها!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باز به ذهنم رسید که چه اتفاقی خواهد افتاد اگر من بچمو بر طبق جهان بینی خودم بار بیارم. مثلا اگر بچم جلوی من لم بده و بشینه بهش نخواهم گفت که صاف بشین و یا زشته این جور نشستن. و یا مثلا اگر کاری براش بکنم ازش نمی خوام که ازم تشکر کنه و خودت می دونی چیزهایی که باعث بوجود اومدن گره در درونش میشه رو ازش نخواهم خواست که رعایت کنه. اونوقت فکر کردم پس با اجتماع چطور کنار خواهد اومد و باز فکر کردم مردم خواهند گفت ببین این زن پر مدعا بلد نبود بچشو تربیت کنه!!!ولی واقعا چی کار خواهیم کرد؟ می دونم که می گی ما که بچه نمی خوایم ، چرا فکرشو کنیم. اما من واقعا می خوام بدونم. یعنی میشه به بچه گفت آدمها این مرامها رو از خودشون ساختن و اگر می خوای باهاشون مراورده کنی باید این چیزها رو بلد باشی ولی عملا مهم نیستند؟!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی برام جالبه که یه انسان بدون گره بزرگ کنم و ببینم چه اتفاقی میوفته. شاید حتی کمکمون کنه مارو هم بالا بکشونه؟ این رو که مطمئن هستم ؛ وجود بچه خودخواهیمونو کمتر خواهد کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز صبح به محض بیدار شدن، مثل یک کشف مهم به ذهنم اومد که من قراره به چهل سالگی و پنجاه سالگی برسم و پیری رو تجربه کنم. حس عجیبی بود. انگار که پیش از اون زمان ایستاده باشه و قرار بوده من همیشه در همین سن باقی بمونم و حالا یکهو گذر عمر به من شهود شده باشد. خیلی عجیب بود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-114551827914998675?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/114551827914998675/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=114551827914998675&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/114551827914998675'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/114551827914998675'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2006/04/blog-post_20.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-114540264499378988</id><published>2006-04-18T16:31:00.001-05:00</published><updated>2008-12-01T20:38:37.474-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'></title><content type='html'>محمد عزیزم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علت اینکه این چند روز اینجا ننوشتم این بوده که چندین موضوع مختلف برای نوشتن با هم در سرم چرخ می زد و در مورد یکی از اونها اطمینان نداشتم که آیا می خوام اینجا مطرحش کنم یا نه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما در این میون دیشب باز نمیدونم چطور چندین فکر باهم به ذهنم هجوم آوردند و حس کردم که باید اونها رو جایی بنویسم تا از یاد نبرم. چون به آینده من ربط داشتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر کنم در اون دوره از ماه هستم که به قول مقاله نیوزویک در خانمها اتفاق می افته که خلاقیت فکری پیدا می کنند و کارهایی که احتیاج به خلاقیت داره رو در این دوره بهتر انجام می دند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خلاصه دیشب فیلم "رازهای زنان" اثر "اینگرید برگمن" رو می دیدم که توش زنی رو در حال زایمان نشون می داد. برای بار چندم از خودم پرسیدم یعنی من واقعا نمی خوام از خودم بچه داشته باشم؟ البته چندروز پیش از این هم رضا همین سوال رو از من کرده بود و گفته بودم که اگر شرایطش جور بشود ؛ چرا. و این حس البته مال همین اواخر بوده. پیش از این که خودت می دانی برایم چندان مهم نبود و حتی بچه دار شدن را به علت نادانی و کم تجربگیم صحیح نمی دانستم. البته حس می کنم نا خودآگاه هم به علت جوانیم خیالم راحت بود که حالا حالا ها وقت خواهم داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما دیشب، نمی دونم چرا این موضوع باز هم برایم جدی شده بود. به جوانب بچه دار شدن فکر می کردم. می دیدم درسته که خیلی چیزها نمی دونم ؛ اما از خیلی از دورو بریهام که بدون هیچ تحقیقی پشت سرهم بچه می آورند و می گذارند خودشان بزرگ شوند ، بیشتر می دانم. حداقلش اینست که می دونم که نادانم و آمادگی دارم که دربارش مطالعه کنم و یاد بگیرم. دیشب برای بار اول احساس کردم که این تجربه پر مسولیت رو دوست دارم. خودت هم که گفتی این یک فعالیت طبیعی هست که بشر براش آماده شده از نظر فیزیکی. و من فکر می کنم از نظر ذهنی هم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برایم جالب بود که چطور از رد کامل به این مرحله رسیده بودم. درست بلافاصله به یاد علاقم به زبانشناسی افتادم و این که کی امکانش رو خواهم داشت که این علاقمو به طور جدی دنبال کنم. حتی یک لحظه هم به ذهنم اومد که نکنه اشتباه کردم با این راهی که تا الان اومدم. ؛ اما متوجه شدم که با جهانبینی که دارم چیزی نمی تونه اشتباه باشه ، مگر آزاررساندن به دیگری و من با شرایطی که داشتم بهترین انتخاب رو کرده بودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی ذهنم سعی می کردم علاقمو با بچه دار شدن یه جوری جمع بزنم؛ اما هرچی فکر می کردم، می دیدم که اگه بخوام بچه دار بشم باید در بست در اختیار بچم باشم. حداقل تا وقتی که از آب و گل در بیاد. دیدم که بچه دار شدن و درس خوندن و حتی کار کردن و پول در آوردن هر کدوم پروژه های بزرگی هستن که نیاز به زمان و انرژی مخصوص خودشون دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دونم دیشب چی شده بود که بد جوری می خواستم بچه داشته باشم و به همون شدت می خواستم که درس بخونم . می دونستم تو حالا حالاها ممکنه حال و هوای بچه دارشدن رو نداشته باشی؛ می دونستم که شاید حالا حالاها نتونم برم دانشگاه زبانشناسی بخونم؛ می دونستم که فعلا باید تلاش کنیم وضعمون ثابت بشه. همه اینها رو می دونستم، اما دلم هم غنج می رفت برای اینکه بچمو ، بچه تو رو تو بغلم بگیرم و نوازش کنم. باهاش سرو کله بزنم. بازی کنم. بزرگش کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دونم چی شد که امروز صبح پاشدم رفتم تو سایت دانشگاه تورنتو؛ آدرس ایمیل استادهای زبانشناسی رو که تحقیقات جالب کرده بودن رو در آوردم و بهشون ایمیل زدم تا در مورد کتابهای زبانشناسی ازشون اطلاعات بگیرم.  البته این کار رو چندروز بود که می خواستم بکنم و حوصله نمی کردم. می خوام تا کار پیدا کنم، در این زمینه هم مطالعه کنم که وقتی وضعم مشخص شد از قافله عقب نباشم و دانشگاه راهم بدهند. نمی دونم شاید عشق بچه دار شدن به من این انگیزه رو داده بود که هر چه زودتر پروژه های دیگه رو از جلوی راهم بر دارم. حتما می گی باز ادبیاتیش کردم . اما من   خودشناسی به روش کارن هورنای رو قبول دارم که اینها باید به هم ربط داشته باشن چون در یک زمان به ذهنم آمدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیشب هم خواب دیدم  در سفر هستیم و تو داری یک چرخ دستی که تا سقف چمدون روش چیده شده رو هل می دی و نگران هستیم که نکنه دار و ندارمون بیوفته و یا از هواپیما جا بمونیم.&lt;br /&gt;فکر کنم تعبیرش همینه که هنوز به استقلال و راحتی فکر نرسیدیم که بخوایم یکی دیگرم به جمعمون اضافه کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این روزها افکار دیگری هم در ذهنم حرکت می کنند. اما این میون افکار بالا زودتر راه خودشون رو به صفحه وبلاگم پیدا کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باز هم برات می نویسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهرناز در آرزوی بچه محمد (هه هه هه هه...)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-114540264499378988?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/114540264499378988/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=114540264499378988&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/114540264499378988'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/114540264499378988'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2006/04/blog-post_18.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-114393948400645432</id><published>2006-04-01T18:04:00.001-06:00</published><updated>2008-12-01T20:40:56.577-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'></title><content type='html'>می خوام بگم آره شاید هم ، یعنی حتما می خواستم یه تلنگری هم به اونا که اینجورین بزنم. اونایی که دیدن چهار تا دیوار تاریخی و یا مدرن براشون از شناختن خودشون مهمتره. فکر می کنم اگه بخوام به طور جدی نویسندگی کنم باید یه تعهدی هم باشه. باید یه حرفی هم برای گفتن باشه که من همین الانش هم خیلی حرفها برای گفتن دارم. و می دونم که نویسنده بودن شجاعت هم می خواد.و فکرمی کنم یه کم فرق بکنه با خواستن اینکه کسی رو نرنجونی.نه اینکه بخوام کسی رو برنجونم با نوشته هام؛ نه. اما خوب اگه خواننده من آدم قوی نباشه ، ممکنه برنجه. آخه من دوست دارم از آدمی حرف بزنم. از روح و عمق آدمها که اکثریت ازش غافلن. خیلی حرفها دارم. ابزار گفتنش رو هم دارم. تعهدش رو هم به شدت حس می کنم. اما...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما می دونم که خودم هنوز شاگرد تشنه و نادون این راهم. می دونم که هنوز گوشه ناخن انگشت کوچیکهَ عارفهای حقیقی هم نمیشم. حالا نه اینکه بخوام عارف بشم. اما می دونم عارفهایی باید بوده باشند که یکی از راههای تربیت خودشون این بوده که با اینکه یه چیزی رو می دونستند ، سکوت اختیار می کردن و نمی خواستن که از اون طریق شناخته بشن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می دونم که شاید هنوز موقش نباشه که حرف بزنم؛ با اینکه یه چیزهایی رو خیلی خوب می دونم. می دونم که باید روی خودم تمرکز کنم به جای دیگران. اما وقتی احساس خودمو به یاد میارم وقتی این حقایق به من آشکارمیشد؛ احساس رهایی و ازادی و حس مالک وجود خود بودن و از با خود بودن لذت بردن؛ اونوقته که دلم می خواد حداقل اونایی که می شناسمشون یا اونایی که منو می شناسن هم با این حسهای فوق العاده آشنا بشن و این یه حسه به شدت واقعی هست&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;اینه که نوشته هام گاهی کنایه آمیز میشه و گاهی بعضیهارو به چالش می کشونه. فقط به کورسوی یه امید که شاید یه تلنگری به یکی بخوره.&lt;br /&gt;فکر کنم فعلا به همین اکتفا کنم. کی می دونه شاید یه روز نخوام دیگه کسی رو متوجه چیزی کنم. شاید هم همه هم و غمم همین بشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;****************************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چندتا چیز دیگه:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اول اینکه اگه قراره من مالک وجود خودم بشم ، پس معنی نمیده که ببینم آیا در آینده روزی خواهد اومد که من با فراغت هرچی میخوام بخونم و آیا اون موقع هم این حسهای خوب رو خواهم داشت یا نه. نمی دونم . شاید اشتباه می کنم. یعنی می خوام بگم، اگه به خودم مسلط باشم همیشه همینطوری از این چیزها لذت خواهم برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیگه اینکه نمیدونم متوجه شدی که این چند ماه اصلا حال و هوای نوشتن نداشتم با اینکه خیلی چیزها اتفاق افتاد؟ اما وقتی که گفتی با نوشته هام به من نزدیک میشی ، احساس کردم که می خوام بنویسم برات. و می بینی که دارم مینویسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیگه اینکه شاید اینجا رو تبدیل کنم به یک وبلاگ چند زبانی چون بعضی وقتها دلم می خواد به اینگلیسی چیزی بنویسم و حوصله نمی کنم برم توی وبلاگ اینگلیسیم بنویسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همینا و اینا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهرنازت&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-114393948400645432?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/114393948400645432/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=114393948400645432&amp;isPopup=true' title='9 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/114393948400645432'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/114393948400645432'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2006/04/blog-post.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-114386562687112622</id><published>2006-03-31T20:32:00.001-06:00</published><updated>2008-12-01T20:42:19.282-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'></title><content type='html'>محمد جونم ، حالا که میگی از طریق نوشته هام باهام احساس نزدیکی می کنی؛ منم برات اینجا از چیزهایی که امروز فکر می کردم می نویسم تا همیشه اینجا باشه و بخونی و لذت ببری. مخصوصا وقتی که هوامو می کنی و دستت بهم نمی رسه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می دونی چیه. نمی دونم چرا اول کلمات این نوشته به اینگلیسی به ذهنم میومد.اما الان که شروع کردم به نوشتن ترجیح دادم که به فارسی بنویسم. می خواستم بگم که امروز به ذهنم رسید که چقدر نوشتن برام راحته و چقدر کلمه ها راحت به ذهنم میان و جریان دارند. چه به اینگلیسی و چه به فارسی. اطمینان دارم که استعداد نوشتن و خوب نوشتن دارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داشتم فکر می کردم که حتما مطالعه زیاد به هردو زبان در شکوفایی این استعدادم نقش داشته.&lt;br /&gt;باز یادم اومد که سالهای آخر دبستان بودم و کتابهای ژول ورن رو می خوندم و هزارتا کلمه بود که نمی دونستم و محمدرضا مجبورم می کرد که لغت نامه استفاده کنم و من با وجود اینکه لغات لغتنامه رو هم نمی فهمیدم و کار شاقی هم بود این کار رو می کردم. اینگلیسی هم که تمام رمانهایی که همه تو دانشگاه فارسیشو می خوندن برای درسهاشون و خیلی رمانهای دیگه خارج از درس رو به انگلیسی می خودندم و مثلا شبی حتی تا بیست تا لغت رو تو دیکشنری نگاه می کردم و باز هم از خوندن رمانه لذت می بردم. حتی دونستن اون کلمات هم که بعضیهاشون عجیب برام جالب بودن بهم لذت می داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و چقدر از نوشتن این سطور لذت می برم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته لذت کتابخونی هم فکر کنم از آشنایی با کتابهای خوب توسط محمدرضا در من ایجاد شده که حتما اون هم کسی رو داشته که همین آشنایی رو براش فراهم کرده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه چیز جالب دیگه اینکه امروز که رفتم گواهینامه بین المللی بگیرم، روبروش کتابخانهُ دان میلز بود. از اون کتابخونه های بزرگ. همینطوری که میرفتم سمتش خرکیف بودم که چه شانسی نصیبم شده. توی کتابخونه کلی بالا و پایین رفتم و قفسه های مختلف رو دید زدم . هوس کرده بودم ببینم از ادبیات مهاجرت چه کتابهای دارن. از مسوول اطلاعاتش خواستم  که کمکم کنه.  چند تا کتاب سفارش دادم. بعد همینطوری که قفسه ها ی کتاب رو می بلعیدم؛ همونطور که همیشه تصورش رو داشتم و از تصورش لذت می بردم_تصور رها شدگی در میان قفسه های یک کتابخونه گنده؛ رسیدم به یه قسمت که به نظر می رسید کتابهایی در مورد روابط زناشویی و تاریخ سکس و حتی ارضای جنسی و از این حرفها بود. پیش خودم گفتم چه جورکتابی رو حالا حالا ها دستم نخواهد رسید اگه از کانادا برم؟  و دیدم که دقیقا همین کتابهاست و من هم که کنجکاوی زیادی برای دونستن و اطلاعات کمی در این موضوع دارم. پس چندین تا از این کتابهارو هم دستچین کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا آخر وقت کتابخانه هم همینطوری اونجا می پلکیدم و لذت می بردم. تو راه برگشتن احساس می کردم چه روز خوبی داشتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما نکته جالبش اینجاس که توی راه برگشت داشتم فکر می کردم به اونایی که از دیدن جاهای به اصطلاح دیدنی لذت می برن و مثلا مثل من پیش خودشون می گن خوب حالا تو تورنتو کجا برم  که دیدنی باشه و فقط و فقط مال تورنتو باشه و جای دیگه نصیبم نمی شه و اونوقت میرن برج  سی ان و ساختمون اسکای دوم و جاهای دیگه رو می بینن. که خیالشون راحت بشه که این جاها رو تو زندگیشون رفتن. یا به بقیه بگن چقدر دنیا دیده هستن. نمیدونم می دونی کیا رو می گم و آیا می تونی تو ذهنت حالت اونها رو با حالت من مقایسه کنی و از این مقایسه لذت ببری یا نه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتی می تونم تعجب این آدمها رو از شنیدن اینکه من سه سال کانادا بودم و نرفتم  برج سی ان رو ببینم و یا سه ماه چین بودم و دیوار چین رو ندیدم، تصور کنم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دقیقا همون حالتی رو که اون آدمها از دیدن بناهای ساختمانی نشون میدن (چون نمی دونم این حالتهاشون چقدر واقعی باشه) ؛ من در مورد دیدن کتابهایی دارم که تا حالا ندیدم و نخوندم.. تنها فرقمون اینه که من به واقعی بودن احساس کامل شدن و ارضا شدنی که از دیدن و خوندن کتابها بهم دست میده، کاملا واقف هستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگه کسی بره فهرست کتابهایی رو که تا به حال گرفتم ببینه گیج میشه و  نمی تونه بگه واقعا من چه تیپی هستم. و اصلا چطور این همه کتاب مختلف رو که از زندگینامه هست تا روشهای تدریس زبان و رمان فرانسوی و مقاله های ادوارد سعید تا فیلم مستند تاریخ سکس و ارگاسم در زنان و نمایشنامه ای از تنسی ویلیامز؛می خوام بخونم. هر کدوم از اینها قسمتی از کنجکاوی بی پایان منو ازضا می کنه. و هر کدومش هم در زمان خاصی که خودمم نمی دونم کی برام خوندنش جالب میشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته هنوز چیز زیادی نخوندم غیر از یک رمان اینگلیسی و چند تا مقاله از نیوزویک. آخه می دونی با دوری تو زیاد دل و دماغ برام نمونده. امروز تو کتابخونه مواد درسی برای زبان می دیدم که چقدر فراوونه و اگه من دل و دماغشو داشتم چقدرمی تونستم فرانسمو تقویت کنم. یاد زمانی که ایران بودم، می افتم که برای یادگیری اینگلیسی و پیدا کردن اینجور کتابها چه پر پری که نمی زدم)خیلی ادبی شد؛ نه؟(&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دونم آیا زمانی این فراغت رو پیدا می کنم که هرچی می خوام بخونم و آیا اون روز همین حسهای خوب رو خواهم داشت یا هنوز هم حال و هوای دانستن در من خواهد بود یا نه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه حسی داره این روزا در من شکل می گیره که شاید من باید نویسنده بشم. شاید هم هستم. مگه الان دارم چی کار می کنم. دارم می نویسم دیگه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برام بگو که تو چی فکر می کنی. البته اگه وقت داشتی و حوصله کردی. می دونم که این روزها مثل تمام روزهای امسال مشغولی. گاهی خجالت می کشم که تو اینقدر زحمت می کشی و من اینجا برای خودم می گردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاری که از دستم بر نمیاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برات آرزوی موفقیت می کنم و دوستت دارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همسرت&lt;br /&gt;مهرناز&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-114386562687112622?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/114386562687112622/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=114386562687112622&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/114386562687112622'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/114386562687112622'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2006/03/blog-post_31.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-114376199442198389</id><published>2006-03-30T16:20:00.001-06:00</published><updated>2008-12-01T20:50:43.326-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برداشت شخصی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اجتماعی'/><title type='text'></title><content type='html'>-چی؟ از شوهرش جدا شده؟&lt;br /&gt;-....&lt;br /&gt;-آره خوب شکست بزرگی خورده.&lt;br /&gt;-....&lt;br /&gt;- آره قبول دارم شکست بوده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*****************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی از برنامه بلند مدتش می پرسم. می گه برنامه ای ندارم. از اینجا بودن راضی نیست . اما ظاهرا برنامه ای برای تغییر وضعیت موجود نداره. یا اینطوری به من میگه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از حرفهایی که قبلا زدن حدس می زنم که بدشون نمیاد به سمت معلمی برن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*****************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زنگ زده بود که بگه شماره تلفن کارت کتابخونشو که من برای کمتر کردن مزاحمت به شماره اینجا تغییر داده بودم برگردونده به همون اولی. همین طوری برای اینکه حرفی زده باشم ، می پرسم چه کتابهایی گرفته. من و من  می کنه و می خواد که سوالمو تکرار کنم. همینجوری سربسته می گه: " آره چندتا کتاب می خواستم که گرفتم."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای تمدید کتابهایی که با کارت کتابخونش گرفتم میرم تو اینترنت و می بینم که چندتا کتاب درباره رزومه نویسی گرفته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*****************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمد میگه بعضیها اگه به اون چیزی که می خواستن نرسن احساس شکست می کنن. شاید برای همین برنامشون رو نمیگن که اگه بهش نرسیدن، کسی نفهمه که شکست خوردن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*****************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می پرسم ایران که بود برای سیگار کشیدن اذیتش نمی کردن. میگه هیچ وقت جلوی بقیه نمی کشیده. اینو با یه لحنی میگه که انگار سیگار کشیدن جلوی بقیه برای یه زن بده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد اینگار که حواسش اصلا به من نباشه میگه کار خونه که تمام می شد و میدیدم که دیگه کاری نیست انجام بدم می رفتم زیر زمین که اتاقم بود و قبل از خواب یه سیگاری می کشیدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قبلا به من گفته بود که مادرشو وقتی دختر بوده از دست داده و برا همین خونه نشین شده تا مراقب پدرش باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا اما در سن چهل سالگی با یک امیریکایی پولدار ازدواج کرده بود. با مردی که می تونست جای پدرش باشه. هنوز هم سیگار می کشه. شاید احساس شکست  می کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;**********************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی ذهنم این تصاویر رو بالا و پایین می کنم. به واژه شکست فکر می کنم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دونم چرا نمی تونم این چیزها رو هضم کنم. یا همون چیزهایی رو که آدمها شکست می دونن ، شکست بدونم. خندم می گیره. و در عین حال دلم فشرده میشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برا من شکست در زندگی وقتیه که پنجاه سالم بشه و هنوز خودمو نشناسم و فکر کنم که من همینم که هستم. شکست اونه که پیر بشم بدون اینکه بفهمم با حرف و عملم چه کسانی رو دارم آزار میدم. مثلا در حضور همه و جلوی خودشخص بگم که فلان شلوار رو که اون برام آورده بود فقط دو روز پوشیدم چون به من فشار می آورد و بخشیدمش یه فلانی. شکست من زمانیه که بعد از سالها زندگی نتونم نقاط ضعفم رو تشخیص بدم یا از عهده برطرف کردنشون بر بیام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شکست من وقتیه که به فکر دیگران که منو چطور می بینن ویا نرسیدن منو به خواستم  به چه  دیدی نگاه می کنن بیش از اندازه اهمیت بدم و برای همین خودمو از مشورت با اونهایی که ممکنه بتونن کمکم کنن ، محروم کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شکست اونه که بخوام مردم همیشه ازم تعریف کنن. حالا یا از دست پختم یا از غذاهای با کیفیتی که می خورم یا از لباسهایی  که می پوشم. بدتر اونه که بهم بر بخوره اگه یکی بهم بگه تلوزیونم قدیمی شده و با اینکه به کنترل تلوزیونم چسب زدم، انکار کنم که کانالها قرو قاطی میشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شکست اونه  که پولدار بشم اما نتونم پولم رو جایی که باید خرج کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شکست اونه که به نزدیکترین کسم کوچکترین حرف آزارنده ای بزنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شکست اونه که در میانسالی هنوز ندونم که دارم به اطرافیانم کنایه می زنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شکست برای من توی این مایه هاست. حتی اگه زبانشناس نشم. اگه نویسنده نشم. اگه همین آدم ساده و معمولی که هستم باشم؛ احساس شکست نخواهم کرد اگه فقط و فقط انسانیتم رو حفظ کرده باشم و خودمو شناخته باشم و با خودم راحت باشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-114376199442198389?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/114376199442198389/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=114376199442198389&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/114376199442198389'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/114376199442198389'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2006/03/blog-post_30.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-114356567125071318</id><published>2006-03-28T10:29:00.001-06:00</published><updated>2008-12-01T20:52:44.953-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از عشق'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'></title><content type='html'>این ایمیلیه که محمد برام فرستاده:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زندگی با تو، زندگی منو شاداب و سبز می کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهرناز ؛ پنج سال و خورده ای از ازدواجمون می گذره و هر چقدر زمان می گذره بیشتر به هم نزدیک می شیم. پس بیا امروز به یاد روز اول زندگیمون بیوفتیم و صبر نکنیم که سالگرد ازدواجمون بیاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عزیزم ، مهرناز، از صمیم قلبم دوستت دارم و برات آرزوی سلامت و سعادت دارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوست و رفیق خانه و گرمابت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*********************************************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدمهای تنها رو در اطرافم می بینم. حتی اونایی که ازدواج کردن هم تنهان. در حالی که مایه تنها نبودن فقط و فقط غرور نداشتن و یکرو بودن و اخلاقه. خیلی سادست. اما خیلیها نمی دونن یا نمی خوان بدونن. فکر می کنن عشق یه موجود عجیب و غریبه که فقط در خونه بعضیها می خوابه. نمی دونن که این اونان که مشکل دارن. یا نمی خوان بدونن که مشکل از اوناست. که با خودشون مشکل دارن. که نمی دونن با غرورشون چی کار کنن. کسی که با خودش و با اون چیزی که هست راحت نیست ، چطور می تونه با دیگری راحت باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آره مایه تنها نبودن اول از همه بی خود بودنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه این رمز و رازها رو مولوی در مثنویش آورده. اما ما تو فکر این هستیم که چه جشن باشکوهی تو سالگرد ازدواجمون بگیریم که به همه بگیم ما هنوز با همیم. حتی اگه روزی هزار بار توی ذوق هم بزنیم و هزار تا نیش و کنایه به هم بزنیم. حتی اگه خودمون باور نداشته باشیم که محبتی بینمون باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کاش کمی به خودمون بیایم. بعد بی خود بشیم. بعدش عاشق. به همین راحتی . باور کن.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-114356567125071318?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/114356567125071318/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=114356567125071318&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/114356567125071318'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/114356567125071318'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2006/03/blog-post_28.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-114144802746247971</id><published>2006-03-03T22:52:00.001-06:00</published><updated>2008-12-01T20:53:44.310-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از عشق'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به قول هایده: نفسم به هوای تو می گیرد...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و به قول شانایا:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;It only hurts when I'm breathing!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و به قول خودم:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تلخترین تجربه زندگیم ، تجربه دوری از تو بوده.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-114144802746247971?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/114144802746247971/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=114144802746247971&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/114144802746247971'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/114144802746247971'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2006/03/blog-post.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-113577923707589851</id><published>2005-12-28T08:12:00.001-06:00</published><updated>2008-12-01T20:54:35.118-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><title type='text'></title><content type='html'>درست مثل خیلیهای دیگر با شنیدن استدلالی که استدلال اونو به زیر سوال میبره، می خواست بحث رو تموم کنه. انگار که استدلالش جزیی از وجود اونه که با زیر سوال رفتنش انگار که خود خودش نا خودآگاه مورد سوال قرار گرفته.اما نمی خواست این حقیقت رو بدونه .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آره آدما به اشتباه فکر می کنند که افکارشون جزیی از خود خودشونه. واگر فکر اشتباهی داشته باشن یا معلوم بشه که دارن، انگار که متهم شدن به بد بودن یا از شخصیتشون کم میشه. برا  همینه که نمیشه با آدمها بحث کرد مگر اینکه همیشه  تاییدشون کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اشتباه من این بود که این حقیقت رو نا دیده گرفتم و وقت و انرژیمو برای گفتن این حقیقت به اون صرف کردم. بدون اینکه مطمئن بشم که آیا اون واقعا می خواد که حقیقت رو بدونه یا نه . خودش که این طور می گفت. اما من اصلا حس نکردم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طبق معمول بحث رو به جاهای دیگه کشوند تا معلوم نشه که اطلاعاتش- که اتفاقا مال خودشم نبوده و احتیاجی نبود اینقدر بهشون حساس باشه- در مورد بحث ما صدق نمی کرد. آخه اگه معلوم میشد،انگار که نا خودآگاه چیزی از شخصیتش کنده می شد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در صورتی که خود آدمی از اندیشه هاش جداست. خوبی آدمی در شناخت خودش از خودش خلاصه می شه و در رفتارش با دیگران و نه در طرز فکرش. خوبی آدمی به آرامش درونیش هست و به وابسته نبودن به تایید دیگران.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و من اینو فراموش کردم . و وقتی از طرف اون که استدلالش مورد سوال قرارگرفته بود و داشت با متهم کردن من به آدمی که نمیشه باهاش بحث کرد مقابل به مثل می کرد؛ به آنی مرعوب شدم و برای رها شدن  از این اتهام کاذب وارد بحثی بی نتیجه با اون شدم.چون من هنوز خودم رو از بند نظر دیگران نسبت به خودم کاملا خلاص نکردم . بایذ همونجا می پذیرفتم که درست میگه و این همه زمان و انرژی برای ثابت کردن عکسش نمی ذاشتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من باید بیشتر روی خودم کار کنم و کمتر به بیرون وابسته باشم که کی چی گفت. و سعی نکنم که بحث کنم و چیزی رو ثابت. چون بعدش حالم گرفته می شه و عملا هم هیچ فایده ای نداره.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-113577923707589851?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/113577923707589851/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=113577923707589851&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/113577923707589851'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/113577923707589851'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2005/12/blog-post_28.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-113506085596659963</id><published>2005-12-20T00:37:00.001-06:00</published><updated>2008-12-01T20:55:50.694-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='برداشت شخصی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اجتماعی'/><title type='text'></title><content type='html'>خواستن ، خواستن ، خواستن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ردیف ظروف آشپزخانه در یک فروشگاه بزرگ در&lt;br /&gt;شهر دالیان بالا و پایین میرم و ظرفها رو وارسی می کنم. انواع و اقسام ظرفهابا کاربردهای مختلف و یا همسان اما در اندازه ها و شکلهای مختلف، تصمیم گیری رو برام سخت کرده:" ظرف چهارگوش بردارم یا گرد؟ در دار یا بدون در؟ این یکی رنگش به رنگ پرده هام میاد. ظرف چهارگوش کاربردش بیشتره. نه؛ ظرف گرد. "&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از تجربه های خرید گذشته به این نتیجه رسیدم که همیشه یه چیز بهتری هست و اول باید همه قفسه ها رو وارسی کنم. به ساعتم نگاه می کنم . از الان که ساعت دو هست تا شش و نیم که آخرین ترن برقی به مقصد "جین شی تان" که شهرمونه و آخرین ایستگاه،حرکت میکنه؛ کلی وقت دارم پس قشنگ با وسواس ظرفها و کارکردشون رو سبک سنگین می کنم:" این یکی برای آلو خشکه های محمد، این یکی برای چایی، اون یکی برای روغن و سرکه سرمیز..."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه لحظه فکر می کنم از ظروف مواد غذایی مثل خیارشورو غیره که می خریم ، استفاده کنم؛ اما چشمم به ظرفهای متنوع و قشنگ روی قفسه ها که میوفته با خودم می گم :" ما که پولشو داریم ، چرا وسایل قشنگ نداشته باشیم؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با این حال سعی می کنم زیاد هم مته به خشخاش نذارم. اما...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمد رو می فرستم توی صف تا مرغ و گوشتی که خریدیم تو گرمای فروشگاه خراب نشه و خودم بدو می رم تا چند تا چیز اساسی که می خواستیمو از تو قفسه ها قاپ بزنم. برگشتن از دور می بینم محمد اونور کانتره و مسوول صندوق داره کارش رو راه میندازه. فکر نمی کردم با این جمعیت چینیها که هردفعه می بایست کلی تو صف وایسیم تا نوبتمون بشه به این زودی نوبت محمد شده باشه. بدو بدو می رم که بهش برسم. کاپشنم می گیره به آویز یکی از تبلیغها و صدای پاره شدنش بلند میشه. آه از نهادم بلند میشه:" آه؛ کت قشنگم...!!!"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنوز نرسیده به محمد هم نشونش میدم و به شوخی و جدی یه غر غری می کنم. آخه می دونم که می دونه من مشغول کار کردن رو خودم هستم و کم کردن تعلقات.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از فروشگاه که میایم بیرون پیشنهاد میکنه که بریم تو شهر غذا بخوریم. تا اسم غذا که یکی دیگه از تعلقات منه میاد؛ دیگه فراموش می کنم که چینیها غذای درست و حسابی ندارند و تنها انتخاب ما مک دونالد یا پیتزا هات و یا کی اف سی خواهد بود. ساعت چهار و ربع هست و من بی خیال همه چیز می شمو می گم بزن بریم. البته یه لحظه فکر می کنم شاید بد نباشه بریم خونه چون ممکنه باز طبق معمول برگشتنمون هول هولی بشه. اما محمد که فکر می کنه من خیلی دوست دارم برم بیرون غذا بخورم میگه نه بیا بریم. خریدهامونو که چندین کیسه بزرگ میشه میسپاریم به قسمت امانات و راه میوفتیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا به تاکسی با زبون بی زبونی حالی کنیم که کجامی خوایم بریم، می بینیم دور شهر گردوندتمون و برده مارو یه پیتزایی که اوایل اومدنمون اومده بودیم و غذاش تعریفی نداشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باز من خواستنم گل می کنه و تصمیم می گیریم باز تاکسی بگیریم بریم مرکز شهر ببینیم چی نصیبمون میشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخر سر بعد از کلی گشتن و نیافتن ، به همون مک دونالد اکتفا می کنیم و غذا رو می گیریم وبه دلیل نبود وقت از خیر خوردنش اونجا می گذریم و باز تاکسی می گیریم تا بر گردیم. تاکسی طبق معمول اون فروشگاهو که کارت و آدرسشم بهش می دیم نمیشناسه. یکهو من یادم میوفته که ما نمی دونیم فروشگاه روز یکشنبه ای تا کی بازه. اگر هم می دونستیم که باید بپرسیم نمی دونم چطور باید به این چینیها حالی می کردیم! خدا خدا می کردم که فروشگاه نبسته باشه اگه بسته بود ما بیچاره بودیم. چون محمد دیگر تمام هفته کلاس داشت و من هم نمی تونستم اون همه خرید رو تنهایی بیارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوشبختانه تاکسی اونجا رو پیدا کرد و بسته هم نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی راه برگشت با خودم فکر می کنم: " همیشه که ما به این فروشگاه بزرگ میایم برای خرید، آخرش هول هولکی و بدو بدو باید خودمون رو برسونیم به ترن..."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*******************************&lt;br /&gt;خواستن ، خواستن ، خواستن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیشتر دردسر ها از همینچا شروع میشه و بیشتر ناراحتیها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و وقتی سرمایه داری با بهره از تکنولوژی وسوء استفاده از غفلت آدمهایی که به دنبال لذت بیشتر و راحتی بیشتر و گاهی کاذب هستند ؛ چنین فروشگاهایی رو با انواع و اقسام کالاها بوجود میاره؛ نتیجش این میشه که من نوعی باید تاوان این راحتی بیشتر رو با پول و انرژی ذهنی که در راه انتخاب بین انواع وسایل راحتی که تکنولوژی فراهم کرده؛ و زمانی که در راه این انتخابها به هدر میدم؛ بپردازم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باز با خودم می گم :" یعنی نمی شد من به همین بازار شهر خودمون اکتفا می کردم؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باز یاد دوستی میوفتم که بین تکنولوژی و اخلاق رابطه ای قائل نبود...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-113506085596659963?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/113506085596659963/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=113506085596659963&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/113506085596659963'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/113506085596659963'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2005/12/blog-post_20.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-113480324479981045</id><published>2005-12-17T00:58:00.001-06:00</published><updated>2008-12-01T20:56:59.760-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سرگردانی'/><title type='text'></title><content type='html'>من دیگر جزیره سرگردانی نیستم و یا در جزیره سرگردانی دنیا. من مسافر راه شناخت خود و دنیای &lt;strong&gt;شگفت انگیزدرون آدمی &lt;/strong&gt;هستم. و جالب اینکه من عملا هم مسافر این دنیا هستم و هر بار در یک کشور به نوشتن و خودشناسی ادامه داده ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و کلا هم می خواهم به یاد داشته باشم که در این دنیا هم مسافری بیش نیستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس این اسم با مسمی ترین اسمی هست که می تونستم برای وبلاگم بگذارم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-113480324479981045?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/113480324479981045/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=113480324479981045&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/113480324479981045'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/113480324479981045'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2005/12/blog-post_17.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-113470385310771060</id><published>2005-12-15T21:30:00.001-06:00</published><updated>2008-12-01T20:58:50.576-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شهود'/><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از جنس شناخت'/><title type='text'></title><content type='html'>پیدا کردم جواب سوالمو. انگار که شاگرد خوبی نبودم و درسهایم را فراموش کرده بودم . اما همین دیشب قبل از خواب فهمیدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یادداشت هاله را می خواندم و سر در نمی آوردم:" خوب این چه دردی را دوا می کند اگر من به گذشته ای که راضی بودم فکر کنم؟ این گذشته همین چند ماه پیش بوده که من این کار دبیری ادبیات انگلیسی رو در دبیرستان کانادایی چینی داشتم و روی ابرها بودم. همه چیز رو به راه بود و من خدا خدا می کردم که نکند همه چیز به هم بخورد که خورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس چه فایده دارد نگاه به گذشته وقتی اون گذشته و شرایطش دیگه وجود نداره؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و یک دفعه جرقه زده شد.درسهایی که قبلا گرفته بودم به آنی بر من ظاهر شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رضایت و خوشبختی زمانی پایدار خواهد بود که به عوالم بیرون از انسان متکی نباشه. احساس رضایت و خوشبختی باید از درون آدمها بیرون بیاد و نه اینکه از بیرون و به واسطه عوامل ناپایدار بیرونی به انسان دست بده. وقتی آدم از درون به رضایت برسه، دیگه تغییرات بیرونی نمی تونه اونو از پای در بیاره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما اینکه چگونه از درون به رضایت ثابت و همیشگی رسید، فکر کنم نیاز به تمرکز و تمرین و با خود بودن و با طبیعت بودن داره. درست می گم استاد محمد؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-113470385310771060?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/113470385310771060/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=113470385310771060&amp;isPopup=true' title='11 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/113470385310771060'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/113470385310771060'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2005/12/blog-post_113470385310771060.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-113463030520877490</id><published>2005-12-15T00:46:00.000-06:00</published><updated>2008-12-02T22:35:04.160-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'></title><content type='html'>برای خرید مایحتاج پیاده راه میوفتم . توی راه از کنار رستورانی رد می شم که همین تابستون مدام می رفتیم تا به جای غذاهای تند و تیز و چرب و چیلی چینی، غذاهای روسی رو امتحان کنیم که از قضای روزگار به غذاهای ایرانی نزدیک بودن. زمستانی رستوران را بسته بودند ؛ چون دیگر روسهاتعطیلاتشان به پایان رسیده بودو برگشته بودند به کشورشان. با خودم فکر می کنم لابد به اندازه زمستان هم در آورده ان. شاید هم آدمهای قانعی هستند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به یاد خودم می افتم که کار خوبی را مفت و مسلم از دست دادم گرچه دست من نبود. و حالا گاهی غصه اش را می خورم، گرچه می دانم که نباید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با خودم فکر می کنم چرا من نمی تونم مثل صاحب این رستوران که اتفاقا دختر جوانی است که با همسرش آنجا را می گرداند؛ از وضعیتم راضی باشم . چرا تدریس خصوصی منو ارضا نمی کنه. البته من از دل اون دختر خبر ندارم. اما بالاخره اونم داره زندگی می کنه. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیا به خاطر تحصیلاتی که کرده ام یا به خاطر زندگی مرفهی که داشته ام است که به راحتی ارضا نمی شوم. آیا تحصیلاتی که آدم را پر توقع کند اصلا ارزشی دارد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیا این من نبودم که گاهی آرزوی زندگی ساده و در شهری کوچک مثل اینجا را می کردم؟این سوال فعلا همچنان با من خواهد بود تا اینکه جوابش را بیابم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا من نمی تونم از موقعیتم راضی باشم؟ چرا؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-113463030520877490?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/113463030520877490/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=113463030520877490&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/113463030520877490'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/113463030520877490'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2005/12/blog-post_15.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-113454146302818686</id><published>2005-12-13T23:50:00.000-06:00</published><updated>2008-12-02T22:35:04.161-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'></title><content type='html'>بی خود نیست که می گن سفر آدمو پخته می کنه. تو این چند باری که هی باید بار سفر می بستم و هی متعلقاتم رو با خودم این ور و اون ور می کشوندم؛ متوجه شدم که من چقدر چیزهای اضافی دارم. و چقدر ناز پرورده و همه چیز دار هستم. آخه شونصد دست لباس که بعضیهاشم سال تا سال نمی پوشم به چه درد من می خوره؟ آیا فقط باید حمالیشون رو بکنم. بهتر که فکر می کنم می بینم که این فقط به خاطر تنوع طلبی من بوده که این همه لباس دارم البته بعضی هاش هم هدیه بوده اما این دلیل نمیشه که من این همه لباس بلا استفاده داشته باشم. اگه اینقدر تنوع طلب نبودم دو دست و حتی یک دست لباس هم کافیم بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیش خودم فکر می کنم مردم تو افریقا نون ندارند بخورند اونوقت من به فکر اینم که دو روز پشت سر هم لباسم یک شکل نباشه. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته اینها فعلا برای من در حد حرفه و تا عمل فاصله دارم. جامعه هم گاهی این مجال رو به آدم نمی ده از بس که تو کار رقابت هست برای حفظ کردن کار.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما من می خوام تلاشمو بکنم و لباس زیادی نخرم و تند تند لباسهامو ببخشم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یاد مجری تلوزیون "لوس" آنجلسی می افتم که با آب و تاب از مدهای لباس هنرپیشه ها می گه و این حرفش که هی تکرار می کرد:" خانمها حتما باید یک دست لباس شب سیاه در کمد لباسهاشون داشته باشن!!!"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و من فکر می کنم:" یعنی نمیشه بدون لباس شب سیاه زندگی کرد؟!!!"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یادم میاد به محمد که یه مدت لباسهاش همه هدیه بود و هیچ لباسی از خودش نداشت که خریده باشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و یادم میاد به همین دو شب پیش که با محمد رفته بودیم خونه یکی از همکاراش که اونایی رو که از طرف ان جی او ها رفته بودن افریقا رو دعوت کرده بود تا از اونجا تعریف کنند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکیشون از دو دعده غذایی می گفت که سهمیه هر روزشون بوده با اینکه معلم اونجا بودن و شوک فرهنگی که از دیدن انواع جعبه های سیریال صبحانه در قفسه های فروشگاهای کانادا بهش دست داده بود؛ وقتی بعد از یک سال برگشته بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه اینها رو می دونم و گاهی که غذام دیر میشه یا چشمم به یه لباس یا کیف قشنگ می افته...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما من نمی خوام اینطوری بمونم. من می خوام رو خودم تمرکز کنم تا قوی و قوی تر بشم. یعنی امیدوارم. می دونم راه سختیه؛ ولی من سعی می کنم کم کم پیش برم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خدایا به امید تو.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-113454146302818686?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/113454146302818686/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=113454146302818686&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/113454146302818686'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/113454146302818686'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2005/12/blog-post_13.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-113436804979978319</id><published>2005-12-11T23:55:00.000-06:00</published><updated>2008-12-02T22:36:53.317-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='از عشق'/><title type='text'></title><content type='html'>مي خواهم تمام عاشقانه هاي دنيا را اينجا بنگارم.&lt;br /&gt;مي خواهم تمام عاشقانه هاي دنيا را زير لب زمزمه كنم. به سي دي شانايا تواين گوش مي دهم كه انگار تمام عاشقانه ها را خوانده  است ، و همه آنچه از ذهن من گذشته و مي گذرد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*****************************************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي خوام همه دنيا بدونه كه من چقدر دوستت دارم. مي خوام بدونن كه من با چه انساني دارم زندگي مي مي كنم. تنها آدمي كه توي اين آشفته بازار آدمهايي كه به همه چيز فكر مي كنند غير از خود خودشون كه چي هستند و كي هستند و با آدمهاي اطرافشون چطوري دارن بر خورد مي كنند و ... بهش رسيدم و شناختم و دوست داشتم. شايد تنها كس نه، اما جزو انگشت شمار آدمهايي كه مي دونند دارن چي كار مي كنند ، با خودشون و با آدمهاي اطرافشون.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو ايران آدمها رو مي ديدم كه چطور نمي تونند از كوچكترين چيزها بگذرند و روح همديگر رو آزار ندن براي يك كليد گم شده ، براي تكرار اينكه آقا من همين بغل پياده مي شم، براي نديدن يك اسم توي ليست، براي...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اونوقت من هي به ياد تو مي افتادم كه چطور از چيزهاي خيلي از اينها بزرگتر گذشتي و حاضر نشدي روح كسي رو آزار بدي.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستي كه چقدر زندگي با ديگران سخت تر شده از وقتي تو چشممو به واقعيت و به روح حقيقت باز كردي.&lt;br /&gt;اميدوارم اما درسهامو خوب گرفته باشم. اينكه اشتباه آدمها اونها رو آدمهاي صرفا بدي نمي كنه. اما مگر نه اينكه ادب رو از بي ادبان ميشه آموخت؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;******************************************** &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستت دارم با تمام وجودم و به نشانه بغضي كه در گلو مي گيرد و اشكي كه در چشم جمع مي شود هر وقت كه به ياد تو مي افتم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي خواهم تمام عاشقانه ها را براي تو بگويم ، محبوب من...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بگذار كسي باور نكند عشقمان را. بهشان حق مي دهم. آخر آنها تا به حال هر چه شنيده اند از جنس دو رويي بوده و به رخ يكديگر كشيدن و خيانت و  جدايي و ... و تا به حال كسي برايشان اين چنين از عشق نگفته است و از دوست داشتن. مگر نشنيده اي ترانه هايشان را ؟ كه از جدايي مي گويد و بي عشقي و بي وفايي...؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انتظاري ندارم از اين آدمهاي عشق گمكرده كه از بي عشقي ترانه مي سرايند، كه حرف مرا بفهمند يا من را تاييد كنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين تنها عاشقانه اي بود براي تو. براي من. براي ما كه همديگر را داريم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و شايد تلنگري براي آنها كه شايد هنوز زماني از روز به خودشان مي انديشند و آنها كه به دنبال عشقند. آيا رد پايش را ديديد؟ و يا فريادش را شنيديد؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-113436804979978319?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/113436804979978319/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=113436804979978319&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/113436804979978319'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/113436804979978319'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2005/12/blog-post_11.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-113350940874231165</id><published>2005-12-02T01:42:00.000-06:00</published><updated>2005-12-02T01:43:28.753-06:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-113350940874231165?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/113350940874231165/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=113350940874231165&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/113350940874231165'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/113350940874231165'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2005/12/blog-post.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-113319680379939825</id><published>2005-11-28T10:40:00.000-06:00</published><updated>2005-12-02T01:44:38.950-06:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://jazireyesargardani.blogspot.com/2004/12/blog-post.html#comments"&gt;این پست&lt;/a&gt; رو می خوندم ؛ به ذهنم رسیدکه شاید خواننده واقعا فکر کند که پدر و مادر من حقیقتا قصدرد کردن مرا داشته اند و یا قالب کردنم را. اما اگر بخواهم وضعیت را بدون این کلیشه ها توضیح بدهم باید بگویم؛ که مادرم و برادرم که به شوخی این حرفها را به من می زدند؛ در ناخودآگاه خود فکر می کردند که با اخلاق انتقاد کننده من خیلی سخت خواهد بود که همسری پیدا کنم و به اصطلاح باید رد می شدم و یا قالب می شدم. که البته این فرضیه اشتباه از آب در آمد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یاد محمد می افتم که می گوید زندگی پیچیده است و نمی توان با نگاه کردن به ظاهر اتفاقات .یا حرفها به نتیجه قطعی رسید&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-113319680379939825?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/113319680379939825'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/113319680379939825'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2005/11/blog-post_28.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-113274496911753828</id><published>2005-11-23T05:22:00.000-06:00</published><updated>2008-12-02T22:53:01.975-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اجتماعی'/><title type='text'></title><content type='html'>نمونه رفتار یک ایرانی که بر مسند کارمندی (قدرت) نشسته است و متاسفانه اینجا مشت نمونه خروار است:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از چندین بار زنگ زدن به بخش کنسولی سفارت چین برای چند تا سوال و کسی گوشی رو بر نداشتن; می رم حضوری تا اقدسیه تا چند تا سوال کنم!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طبق معمول هموطنهای عزیز که به حضور زور بالا سرشون عادت کردن و با عدمش هرکی هرکی بازی در میارن داشتن سر نوبت با هم دعوا می کردن که بالاخره یکی مبصر شد و مردهای گنده پر مدعا رو به صف کرد!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منم یکم صبر کردم ببینم اوضاع از چه قراره بعد که سرو صداها خوابید و بچه ها (ببخشید) مردهای گنده به صف شدن یواش یواش رفتم ببینم می تونم سوال کنم یا نه. البته همون اول پرسیده بودم و منشی گفته بود آره اما باید صبر کنم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد که دوباره رفتم با خوش اخلاقی ظاهری و لحظه ای به سبک خود شیرینکی گفت: عزیزم من صدات زدم نشنیدی. بیا سوالتو بکن...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و من دو سه تا سوال که می کنم کاسه صبرش تموم میشه و با بد اخلاقی و عصبانیت تند تند جواب می ده که من هیچیشو نمی فهمم. رفتم تو بهر عصبانیتش که مگه من چی گفتم این اینطوری شد. نه به اون عزیزم گفتنش نه به این. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون چیزی از حرفهاشو نمی فهمم ؛ بیرون که می رم یه سوال دیگه یادم میاد. بر می گردم تو. سوالمو با ترس و لرز می پرسم و اون با تشر میگه: چقدر سوال می کنی دختر؟ چرا اینقدر سخت می گیری؟ هر چی مدرک هست بردار بیار دیگه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و من هرچی مدرک هست بر می دارم می برم دو روز دیگه که سفارت بازه و تو صفی که هر از گاهی یکی خودشو به یه بهونه ای میندازه جلو می شینم تا نوبتم بشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه مدارکو می دم بهش و می شنوم که می گه ما با اینا نمی تو نیم بهت ویزا بدیم. می گم خودتون گفتین هر چی مدرک گفتین بیارم. می گه دختر درست گوش میدادی من چی می گم تا هی پا نشی بی خودی بیای اینجا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو دلم می گم مگه تو نبودی می گفتی سوال نکن؟! آخه من برم تو بحر عصبانیتت یا به جوابی که میدی تمرکز کنم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بار سوم مدارکمو می برم این بار در چین برام کار پیدا شده. می گه نمیشه باید فلان چیز و فلان چیز هم باشه. و این بعد از نشستن چند ساعته در صفیه که مردهای گنده توش به اسم زرنگی تقلب می کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این نمونه رفتار کارمند ایرانیست که فکر می کنه قدرت مطلقه. هر طور بخواد رفتار می کنه.با زندگی آدمها بازی می کنه. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی نیست بهش بگه آخه اگه تو اطلاعات درست بدی اگه کارتو با حوصله انجام بدی دیگه یه ارباب رجوع احتیاج نیست صدبار به خاطر یه سوال بیاد و بره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از طرفی هم بهش حق می دم چون مردهای گنده هرچی بهشون می گن بابا بشینین تو صف کنار گیشه جمع نشین انگار دارن براشون یاسین می خونن و یا انگار کنار گیشه حلوا خیرات می کنن. خوب منم اگه جای منشی بودم خسته می شدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متاسفانه این گوشه ای از فرهنگ بی فرهنگی ماست که خودمون هی تقویتش می کنیم. اگه منشی کار کارمندهای آشنای آژانسهای توریستی رو خارج از نوبت انجام نده و بعد داد نزنه دفعه دیگه تو نوبت بیا که کار به این جاها نمی کشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگه وقتی کسی خارج از صف می رفت جلو بهش نمی گفتیم زرنگ و بلکه اونو به عنوان متقلب می شناختیم ؛ وضعمون بهتر از اینها بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از این نمونه ها در ایران فراوان است و تا وقتی مردم به این چیزها تن در می دهند وضع همنیطور خواهد موند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-113274496911753828?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/113274496911753828/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=113274496911753828&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/113274496911753828'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/113274496911753828'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2005/11/blog-post_23.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-113031490049359233</id><published>2005-10-26T03:20:00.000-05:00</published><updated>2005-11-03T05:21:09.346-06:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>خودمو می زنم به اون راه. انگار نه انگار که هستیمو یه جا تو این دنیا جا گذاشتم. خودمو مشغول کردم به خوندن فرانسه و تدریس انگلیسی تا نفهمم که چی یا کی رو کم دارم. آخه اگه به خودم بیام ممکنه بفهمم که مثه یه ماهی افتادم بیرون از آب و هر آن ممکنه نفسم بند بیاد. آخه این نفسمه که جا گذاشتم یه گوشه از این دنیا...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیش خودم فکر می کنم، آیا ارزششو داره؟ دوری دوتا آدم که اینقدر به هم نزدیکن؟ مگه مرگی وجود نداره؟ پس ما برا چی داریم برای آینده دست و پا می زنیم؟ فقط برای اینکه در آینده راحتتر زندگی کنیم، داریم این دوری رو تحمل می کنیم. اما این فکر منو رها نمی کنه. آیا ارزششو داره؟ تو دنیایی که اخلاقیات برا آدما رنگی نداره. تو دنیایی که حتی همخونهات هم باهات غریبن.جایی که تنها همفکر و همدم و همرازت  فقط یه نفره تو دنیای به این بزرگی ، اونم یه گوشه دنیا دور از تو؛ آیا آینده ارزششو داره که زندگیمو دور از اون بگذرونم؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی وحشتناکه که تو دنیای به این بزرگی فقط و فقط یک نفر باشه که حرف تو رو بفهمه، بدون اینکه از تو و شخصیتت برا خودش فرضیه بسازه. بدون نسخه پیچیدن برات ، درکت کنه؛ بدون حمله کردن بهت راهنماییت کنه؛ بدون مسخره کردن افکارت باهات همدردی کنه؛ و بدون توقعی دوستت بداره. خود خودتو. بدون اینکه بخواد تغییری کنی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وحشتناکتر اونه که اون آدمو ازدست بدی. کسی که تنها کسته. تنها دوستت ، تنها همدمت . تنها کسی که تو رو می فهمه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آره داشتم می گفتم ، خودمو  می زنم به اون راه...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-113031490049359233?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/113031490049359233'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/113031490049359233'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2005/10/blog-post_26.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-112982811666414722</id><published>2005-10-20T09:14:00.000-05:00</published><updated>2008-12-02T22:53:01.975-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اجتماعی'/><title type='text'></title><content type='html'>در خیابان راه میری و انواع تحقیرهای لفظی و غیر لفظی رو باید تحمل کنی. فقط به جرم زن بودن.و این داستان هرروزست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایران از مرز نرمال بودن گذشته. اینجا به کابوس زندگی تبدیل شده. شاید هم تهران فقط اینطوریه. اما مگه مشت نمونه خروار نیست؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-112982811666414722?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/112982811666414722'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/112982811666414722'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2005/10/blog-post_20.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-112955747257807803</id><published>2005-10-17T08:29:00.000-05:00</published><updated>2008-12-02T22:53:01.976-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اجتماعی'/><title type='text'></title><content type='html'>اینجا دخترکان همگی انگار که آماده اند، هر لحظه تا به بستر زناشویی بروند و یا به بستر زناکاری. بسکه چشمهایشان کشیده است و سنگین از بار سرمه و مداد چشم. گویی که با اشاره عشوه آمیز گوشه چشمی می خواهند همبسترشان را از همین خیابانهای پر شهوت برگزینند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از بس که لبهای سرخ از ماتیکشان شهوت انگیز  است و آماده برای یک بوسه. گویی که هرلحظه به شریک آینده بسترشان نوید بوسه ای سوزان را می دهند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینجا دخترکان هرروز گویی که به حجله می روند. با صورتهای بزک کرده شان، گویی که هرلحضه آماده عمل مقدسند و یا عمل نامقدس. انگار که با زبان بی زبانی تو را به خود بخوانند، هر لحظه که نگاهشان بکنی. شهوت از سر و روی شهر می بارد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینجا ایران است. سرزمین عشق ممنوع. تا همین یک دهه پیش. حالا دیگر سرزمین عشق آزاد هست. آنهم از نوع زمینی اش.اینجا دخترکان آرایش را با آراستگی اشتباه گرفته اند و مردان عشق را با شهوت. و شهوت از سر وروی شهر می بارد بی آنکه بدانند. تنها یک غریبه این را خواهد فهمید. یکی که از دور نگاهشان کند و نه از میانشان. یکی مثل من.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-112955747257807803?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/112955747257807803/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=112955747257807803&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/112955747257807803'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/112955747257807803'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2005/10/blog-post_17.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-112923848584559884</id><published>2005-10-13T16:09:00.000-05:00</published><updated>2008-12-02T22:53:01.978-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اجتماعی'/><title type='text'></title><content type='html'>ایران. عبوس. ایران. چاه. چاله.دود. تهران. دود. بودن یا نبودن. خوردن یا نخوردن. دود. دود. باز دود. مردم. عبوس. ابروها. گره خورده. من. عبوس. گره خورده. افکارم. دودآلود. گشنه. تشنه. روزه دار . روزه خور.معجون . محصول جامعه. دودزده. گشنمه.یخچال. غذا.صبر.بازگشت. بازگشت به عقب. به زیر خروارها پارچه. روپوش . روسری. اتهام.زن بودن.اتهام. سنگین. شهروند درجه دو. بودن یا نبودن. خانه. رفتن. آمدن. بازخواست. کی . کجا. چرا.دختر. تنها. تنها.تنهایی. مردم. گرفتار. عبوس. آسمان. خاکستری. زمین خاکستری. زمان. خاکستری. مردم. خاکستری. زندگی؟ دوندگی. عصبیت. خریت. می بارد. دود. زندگی؟ کجا؟روزمرگی.گذران.کثیف.حمام. ریش. مو. نشسته.کثافت. می بارد. پول. دارد. ندارد. شعور. استفاده. تازه به دوران رسیده ها. فراوان.ندید بدیدها.من. اینجا. کار. درس. من.عبوس. اندوهگین. خاکستری. تنها. اضطراب. بازگشت . عقب. اضطراب.آینده. خاکستری. ایران. غربت. من. غریب. وطن. غربت. جهان . غربت. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی دانستم آنهمه احساس را چگونه بیان کنم.ازاین شیوه نگارش کمک گرفتم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کارم را از دست دادم. چون هنوزایرانی بودم. و نه کانادایی. چون ایرانیها حق اقامت و کار در چین را ندارند. ایران جزو لیست سیاه است.اما رییس جمهور چین اولین رییس جمهوری بوده که به رییس جمهور جدید تبریک گفته.نمی دانم بازی از چه قرار است. دست امریکا هم در کار است. هرچه هست بازی قدرت هست و پول و ...مردم عادی باید تاوان بدهند. از چین آمده ام ایران. جایی که به غربت من تبدیل شده. کسی زبان من را نمی فهمد و من دیگر زبان این مردم را نم دانم. &lt;br /&gt;بازی غریبی است این زندگی. و همچنان در جریان. زندگی بگو برایم چه در چنته داری؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-112923848584559884?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/112923848584559884/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=112923848584559884&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/112923848584559884'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/112923848584559884'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2005/10/blog-post.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-112228550313131844</id><published>2005-07-25T04:56:00.001-05:00</published><updated>2009-01-29T22:09:19.687-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اجتماعی'/><title type='text'></title><content type='html'>آقاي مهندس در امور زنان متخصصي بود براي خودش. در حضور مادر ، خاله ، دختر عمو ، عمه ، زن پسرخاله خيلي راحت و با اعتماد بنفس از انواع مختلفش داد سخن مي داد: " زن چند جوره. يه زني هست كه منشي شركتت هست و باهاش بگو بخند مي كني و بيرون مي ري و تو خونه مي ري و خلاصه هر كاري بخواي باهاش مي كني. اما زني كه بخواي باهاش ازدواج كني چيز ديگس..."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اينا رو در جواب عمه گفته بود كه اصرار مي كرد حالا كه برادر زادش با شوق و ذوق از منشي شركتشون تعريف مي كنه، براش دستي بالا بزنه و خلاصه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غافل از اينكه برادرزاده خودش متخصص امور زنان هست. دختر عمو دلش خوش بود كه پسر عمو مجله زنان مي خونه! غافل از اينكه براي پسر عمو توي اين ايران خراب شده و محدود همون عكسهاي سياه سفيد و گاه رنگي زنا و دخترا رو عشق است...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن عمو روسريشو با حجب  و حياي مخصوص زنان ايراني بر داشته بود بدون اينكه روپوشش رو در بياره. فقط دختر عموها بودند و پسر كوچيك خودش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دختر عمو بزرگه  مي گه: شمسي خانم، موهاتون  چقدر خوب شده رنگش كردين.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن عمو در حالي كه دستي تو موهاش مي كشه و سعي مي كنه در لحظه اول مثه همه ايرانيها خوشحاليشو پنهان كنه با شوق و ذوق مي گه:" تازه رنگ كردم. سپهر كه بود موهامو مي كشيد مي گفت شدي مثه زن بدا."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخه متخصص امور زنان بود پسرش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دختر عمو كوچيكه با خودش ميگه: يعني منو خواهرام هم كه موهامونو رنگ مي كرديم...؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دختر عمو بزرگه فقط مي خنده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما دختر عمو كوچيكه زود دوزاريش مي افته:" خوب شد زن عمو اينو گفت كه من پسر عمو رو بهتر بشناسم."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پسر عمو نمونه مرداي خودخواه ايرانيه. خودشون همه كاري مي كنن و بعد كه صحبت ازدواج مي شه، دنبال آفتاب نديدهه هستن. نمونه مردايي كه خودشون رو قيم و آقا بالاسر مادرا و خواهرا و زنا و دختراشون مي دونن. بيخود نبود كه دختر عموها ساده ترين دختر هاي فاميل بودن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قبلها فكر مي كردم اين داستانها فقط مال مردمه و مجله زنان. حالا دارم نمونه هاشو تو نزديكترين كسام مي بينم. حتي اونايي كه يه روز قهرمانهاي زندگيم بودن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باكي ندارم از گفتن اين حرفها. مهم نيست اگه اين حرفها رو فاميل بخونن. اين حرفها بايد گفته بشن. بايد از خودمون شروع كنيم. خودمو مسوول مي دونم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-112228550313131844?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/112228550313131844/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=112228550313131844&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/112228550313131844'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/112228550313131844'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2005/07/blog-post_25.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-112031026822203080</id><published>2005-07-02T08:16:00.000-05:00</published><updated>2008-12-02T22:53:01.979-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اجتماعی'/><title type='text'></title><content type='html'>ايرانم. سرزمين ... . ولش كن. اينجا هم غربت من است. و پدر مادر كه  شوكه مي شوي از خطوط زمان بر وجود شكننده شان...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و همان دردهاي هميشگي. و كمي ، فقط كمي رفاه بيشتر. در حد چند نفس راحتتر كشيدن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و درد زن بودن...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شلوغ است اينجا. تمركز براي بيشتر نوشتن نيست. بچه ها دارند بازي مي كنند با كامپيوتر. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا بعد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-112031026822203080?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/112031026822203080/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=112031026822203080&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/112031026822203080'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/112031026822203080'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2005/07/blog-post.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-111924472310105913</id><published>2005-06-19T00:18:00.000-05:00</published><updated>2008-12-02T22:55:06.802-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'></title><content type='html'>از امروز شمارش معكوس شروع شد. امروز آخرين يكشنبه اي بود كه در كانادا بوديم. هفته ديگه اين موقع داريم به آسمان ايتاليا نزديك مي شيم. ساعت 7 صبح وارد فرودگاه ميلان مي شيم و اگه ويزا بدن مي ريم شهر رو بگرديم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فقط يك هفته مونده به رفتن به ايران. و بعد هم كه چين. ديگه زندگي از اين هيجان انگيزتر نمي شد. درست همون چيزي كه هميشه مي خواستم. سكون نداشتن و يكنواخت نبودن زندگي.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و به قول محمد زندگي همچنان در جريان است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-111924472310105913?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/111924472310105913/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=111924472310105913&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/111924472310105913'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/111924472310105913'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2005/06/blog-post_19.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-111902474388272807</id><published>2005-06-17T11:04:00.000-05:00</published><updated>2008-12-02T22:53:01.980-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='اجتماعی'/><title type='text'></title><content type='html'>فكر نمي كنم دير باشد براي نوشتن از زناني كه همين چند روز پيش بانگ هستيشان را در خيابان سر دادند. آخر تازه اولين قدمهاست كه برداشته اند. هنوز راه درازي در پيش رو هست.&lt;br /&gt;مادرم يادت مي آيد وقتي از قوانين نانوشته مي گفتم و از تبعيضهايي كه مي ديدم مي ناليدم، مي گفتي كه چه كار مي توانم بكنم؟ مي گفتي نمي توانم دنيا را عوض كنم؟ چون تا بوده اين تبعيضها بوده. آنقدر وسيع و همه جانبه و ريشه دار كه حتي تو هم باورش كرده بودي. اصلا نمي توانستي تصور كني كه اين تبعيضها نباشند.&lt;br /&gt;اما اگر برايت بگويم كه همين چند روز پيش همجنسانت، حتي آنها كه همسن تو بودند اعتراضاشان را در خيابان به اين قوانين تبعيض آميز فرياد كردند، آيا باور خواهي كرد كه تبعيض وجود دارد؟ اگر در آينده اي نزديك به تو بگويم كه اين اعتراضات به بار نشسته اند، آيا باور خواهي كرد كه مي شود دنيا را تغيير داد؟&lt;br /&gt;مادرم نميدانم آيا گذاشتند صداي اين اعتراض به گوش تو كه در گوشه اي از همان آب و خاك روزها را به سر مي كني برسد يا نه. من كه صدايش را در اين ور دنيا شنيدم. ديگران هم. زنان سرزمينم سرانجام توانستند صداي اعتراض خود به قوانين مردسالارانه مان را نه تنها به گوش حكومت كه به گوش دنيا برسانند. آن هم در اولين حركت منسجم و پراراده خود.&lt;br /&gt;مادرم من اينجا نوشته هاي دوستانم را مي خواندم و اشك شوق مي ريختم. گاهي اما نوشته اي ، بوي درد ميداد از نا ملايماتي كه با هم جنسانم كرده بودند به جرم حق طلبي.&lt;br /&gt;مادرم كاش من هم آنجا بودم در آن روز فرخنده و با شكوه. آنوقت شايد دستان تو را مي گرفتم و با خود مي بردم تا با چشمان خودت ببيني هم سن هايت را كه جمع شده اند تا بگويند كه هستند. تا ببيني كه آنها هم مثل من مي دانند كه حقشان پايمال شده. تا با گوشهاي خودت بشنوي چگونه زنان وطنت بانگ هستيشان را فرياد مي كنند.&lt;br /&gt;مادرم من آنروز كه به من گفتي نمي توانم دنيا را تغيير دهم، هر چند كه مانند اكثر دختران زير نفوذ حرفهاي تو بودم ، اما شك كردم. براي همين بود كه وقتي من را تشويق مي كردي كه ديگر مجله زنان نخوانم چون از درد مي نويسد و از واقعياتي كه تو توان ديدنشان را نداشتي، به خواندن ادامه دادم.براي  همين بود كه اخبار زنان را همچنان دنبال كردم. و براي همين بود كه همچنان از خودم و از زنان نوشتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; مادرم اينجا كه آمدم ديدم كه زنها سالهاست كه حقشان را گرفته اند. ديدم كه آنها دنيايشان را تغيير داده اند. فهميدم كه تبعيض قانوني ابدي و ازلي نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مادرم من ديگر به حرفهايت باور ندارم. شك من به يقين بدل شده است. من حالا ديگر به جنبش زنان كشورم ايمان آورده ام و مي خواهم كه به آن بپيوندم. مي دانم ، تازه اول راه است. مي دانم سخت خواهد بود مبارزه. اما من ديگر نمي توانم ساكت بنشينم. چون باور كرده ام كه مي توانم دنيايم را تغيير بدهم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-111902474388272807?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/111902474388272807/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=111902474388272807&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/111902474388272807'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/111902474388272807'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2005/06/blog-post_17.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-111880854305867443</id><published>2005-06-14T22:57:00.000-05:00</published><updated>2008-12-02T22:55:06.803-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'></title><content type='html'>ديروز توريست شده بوديم. من كه حسابي تيپ توريستي زده بودم با تاپ و شلوارك گل منگولي و كفش ورزشي و كوله پشتي روز جوان* و يك كلاه لبه دار. درست عين توريستها. رفتيم اول كنسولگري چين ويزا بگيريم. ازاون ور مي خواستيم بريم استخر مجاني كه دولت در فرهنگسرها* مي ذاره. كلي گشتيم تا پيداش كرديم. 5 دلار هم پول تاكسي داديم چون هوا خيلي گرم بود. معلوم شد كه ساعت 6 عصر باز ميشه و اون موقع ساعت 2 بعد از ظهر بود. رفتيم لابلاز* مثل خل و چلها همه مواد خام يك ساندويچ رو خريديم و نشستيم ساندويچ درست كردن و خوردن. بعدا ديديم اي بابا ما كه بيشتر از غذاي آماده پول خرج كرديم. گاهي اينجوري ميشه. از حول حليم مي افتيم تو ديگ!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد رفتيم كتابخونه اون نزديكها و محمد نشست تافل خوندن و من هم مجله نيوزويك. همه چيز دم دست بود. كتاب تافل و ديكشنري و ... با هم بوديم. يادم افتاد به ايران اون مدتي كه مجله هاي خارجي رو مي بلعيدم و همه لغتهاشو در مي آوردم و مي نوشتم و برا خودم برنامه داشتم. خيلي سخت بود. كتابخانه حسينيه ارشاد مثلا جزو بهترين كتابخانه ها بود. مجله خارجي رو زير نگاهاي كنجكاو و پليسي مسئول مجله ها انتخاب مي كردي اما حق نداشتي اونو با خودت يه قسمت ديكشنريها ببري . همينطور بود براي ديكشنري ها بايد در همون قسمت كتابهاي مرجع استفاده مي شد! مجله رو با كلي توضيح و خواهش تونسته بودم بيارم قسمت مراجع. اما يكدفعه بالاي سرم ظاهر مي شد و مي گفت كه بايد اونو پس ببرم! اين آخريها ديگر حتي اجازه نمي دادند از بيرون دفتر و دستك بياوريم. مي گفتند اينجا كتابخانه هست و نه محل درس خواندن. معلوم نبود پس اون همه ميز و صندلي براي چه بود؟ مگر آدم مخش عيب كرده كه كتاب را روي اون صندليهاي چوبي بخواند و نه در خانه؟ پس كاربرد كتابهاي مرجع چه مي شود؟ يك بار هم كه با محمد اونجا بودم نگذاشتند با هم يكجا بشينيم و كتابي رو كه محمد براي تولدم خريده بود ببينيم. با اينكه زن و شوهر بوديم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6 كه شد پياده رفتيم استخر. بچه ها بودند. وسطي* بازي كرديم باهاشون. استخر رو غرق (به ضم غ) كرده بوديم. بچه ها حسابي بازي رو جدي گرفته بودن. غريق نجاتها هم. خوش گذشت.&lt;br /&gt;شب شده بود. رفتيم دكه غذا و بستني فروشي كه اين آخريها كشف كرده بوديم و جوجه كبابهاي* خوبي داشت. دلي از عزا در آورديم! پياده هم آمديم خانه.&lt;br /&gt;فكر كنم يك 50 دلاري خرجمان شد. اما استراتژيمان اين بوده كه حالا كه تحت فشار هستيم. به خودمان سخت نگيريم و حتي خوش بگذرانيم تا كمي جبران كرده باشيم و زياد فشار رو حس نكنيم. شما هم امتحان كنيد حتما نتيجه مي گيريد!&lt;br /&gt;شب اونقدر خسته بودم كه نتونستم چيزي بنويسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;**************************************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز در سن بيست و هشت سالگي فهميدم كه سادگي بيش از اندازه و گفتن هرآنچه كه فكر مي كني ، چندان هم بي ضرر نيست. ممكن است باعث شوي كه تو را جور ديگري ببينند. بهتر است كمي سياست داشته باشي و قبل از حرف زدن فكر كني. سياست داشتن اصلا چيز بدي نيست. حتي با دوستان نزديكت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كتابهايي كه بايد درس بدهم آمده اند. از فردا بايد با برنامه ريزي پيش بروم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فردا در مورد گردهمايي زنها حرف دارم كه مي نويسم. فعلا به آنها كه در اين تجمع اعتراضي بودند، دست مريزاد مي گويم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;اين كوله پشتي رو روز جوان كه پوپ اومده بود تورنتو به همه اونايي كه تو اون مراسم بودن داده بودن. اينكه چطور به من رسيد خودش ماجراييه.*&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;* Community Centre&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;يك سوپر ماركت بزرگ كه غذاي آماده هم داره. * &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;*monky in the middle&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;*chicken soulvaki&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-111880854305867443?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/111880854305867443/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=111880854305867443&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/111880854305867443'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/111880854305867443'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2005/06/blog-post_14.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-111846485778589898</id><published>2005-06-10T23:37:00.000-05:00</published><updated>2008-12-02T22:55:06.803-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;چند روزه كه صبحانه رو ساعت دو بعد از ظهر مي خوريم و شام و نهار رو با هم ساعت 7 يا 8 شب يا ديرتر. چند وقته كه اصلا غذامون دو وعده اي شده. چندوقت پيش خودمو وزن كردم ديدم 4 كيلو وزن كم كردم. جالبه كه در مدت 6 ماه كه تقريبا هر روز مي رفتم ورزش تنها 2 كيلو وزن كم كردم، اما حالا كه فقط چند ماه هست سرمون شلوغ شده و غذامون كم شده يهو 4 كيلو وزنم كم شده. حالا هي بگيد بي پولي بده!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرمون شلوغ شده دوباره. هي كار پشت كار هست كه پيش مياد. از فروش لوازم گرفته تا فرستادن مدارك براي جاهاي مختلف و هماهنگ كردن امور مالي و غيره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فردا گاراژ سيل* گذاشتيم ببينيم چقدر از وسايلمون فروش ميره. بيشتر چيزها نو هستند. مخصوصا وسايل برقي مثل تلوزيون و فكس و ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتي لباس مهمونيهامم دارم مي فروشم. اگه كسي از تورنتو اينجا رو مي خونه و دوست داره بياد چيزي بخره آدرسمو اين زير مي نويسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا بعد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*Garage sale&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-111846485778589898?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/111846485778589898/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=111846485778589898&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/111846485778589898'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/111846485778589898'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2005/06/7-8.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-111819176583981802</id><published>2005-06-07T19:49:00.000-05:00</published><updated>2008-12-02T22:55:06.804-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'></title><content type='html'>مي خواستم فقط بگم گاهي كه از آدمهاي دور و برم مي گم ، تا الان كسي از فاميل منظورم نبوده. اين آدمهايي كه من مي گم ، شايد حتي فقط چند ساعت ديده باشمشون و يا در يك اتفاق خاص برخوردشون رو سنجيده باشم، شايد هم چند سال...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چقدر سخته وبلاگ نويسي از اين جهت. همش بايد مواظب باشم به كسي بر نخوره. اما اگه آدمها "خود" شون قوي نبود، اين مشكل پيش نمي اومد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-111819176583981802?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/111819176583981802/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=111819176583981802&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/111819176583981802'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/111819176583981802'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2005/06/blog-post_07.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-111799298291188873</id><published>2005-06-05T12:25:00.000-05:00</published><updated>2008-12-02T22:55:06.804-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'></title><content type='html'>سخت بود. بيش از آنچه فكرش را مي كردم. اونقدر كه تا يك روز بعدش خستگي تو تنم مونده بود. اونقدر كه حتي نمي تو نستم پشت كامپيوتر بشينم يا لباس خواب بپوشم يا مسواك بزنم يا از روي زمين كه موقع به خانه رسيدن افتاده بودم خودم را به تخت برسانم. اما اين كار را هرطور بود كردم. چون نمي خواستم بدنم درد روي زمين خوابيدن را هم به خودش بگيرد.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;هشت ساعت كار بدني يكنواخت. شيرينيها را با سه حركت بازو در ظرف مخصوص ميريزي و ظرف را سر مي دهي روي سيني تا همكارت وزنش كند. يا در جعبه را با فشار انگشتهايت چفت مي كني و روي هم مي گذاري و چهارتا چارتا بلند مي كني و روي هم مي گذاري تا سر كارگر و همگارش برچسب بزنند و بدهند به ديگري تا توي كارتن بچيند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تازه كار از اين سخت تر هم هست. و هستند آدمهايي كه بعد از اين كارها مي آيند خانه و غذا مي پزند و بچه هايشان را تر و خشك مي كنند. مثل زن هندي كه بيست ساله بيشتر نمي زد و سه تا بچه داشت كه كوچكترينش دوساله بود و همين كاري كه من از خستگيش گفتم را پا به پاي من انجام مي داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تجربه خوبي بود اما. مي تونم راجع بهش كتاب بنويسم. باور نمي كنيد؟ مي تونم در مورد همين دو روز كار در كارخانه يك عالمه حرف بزنم. از حقوق كارگران و زنان گرفته تاجزييات روابط انساني كه چطور بعضي چيزها بين كارگران نمود بيشتري پيدا مي كنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر تازه كار باشي ، پي در پي ياد آوريت مي كنند كه چه اندازه بريزي و چه اندازه نه. اندازه گيري كار خودشان است اما چون تو تازه كاري بايد كمي از آنچه آنها هم چشيده اند بچشي. زير دست بودن و شاگردي كردن. هرچند كه كار به سادگي ريختن شيريني در ظرف باشد. براي من اما اين زياد هم سخت نبود چون مي دانستم كه چرا چنين برخوردي مي كنند. چون يادگرفته ام كه اين جور اعمال از "خود"* آدمها سرچشمه مي گيرد. اما جالب بود كه اين "خود" در طبقه كارگر چقدر واضحتر به چشم مي خورد. اينجا "خود" آدمها شكننده تر است. چون معمولا سوادي براي فخرفروشي نيست و يا حرفه اي نيست كه بشود گفت تخصصي در آن دارند. اينست كه هرطور شده بايد "خود" خود را حفظ كنند حتي شده با پايين شمردن ديگري و دست پيش گرفتن در برابر ديگري.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مي خواهم بگويم اين رفتار تنها مختص كارگرها نيست و اصلا همه كارگرها اين طوري نيستند. هستند آدمهاي تحصيلكرده اي كه "خود" شان آنقدر بزرگ و شكننده هست كه نمي تواني تصورش را بكني. با گفتن بالاي چشمت ابروست چنان در هم ميريزند كه بايد مواظب باشي خرده هاي شكسته شده  "خود" شان تو را زخمي نكند. دكتر ، مهندس هستند و به جاي اينكه خاكي تر باشند از "خودشان" پرند. شايد همين تحصيلشان هست كه مغرورشان مي كند. اما غافل از اينكه اين چيزها دردرون و روح آدمها نمي نشيند و نمي شود آنها را با خود به آن دنيا برد. ما آدمهاي خاكي بيشتر نيستيم. اگر ارزش واقعي خودمان را مي دانستيم اينطور به "خود" اجازه پروار شدن نمي داديم. اگر مي دانستيم كه ارزش آدمي در داشتن روح دست نخورده و خالص و لطيف هست. آنوقت آن را با آزار ديگري نمي آلوديم. آنوقت از ترس چنين كاري شايد حتي تارك دنيا مي شديم. شايد اما راست باشد كه دنيا بر اساس غفلت آدمهاست كه مي چرخد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*ego&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-111799298291188873?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/111799298291188873/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=111799298291188873&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/111799298291188873'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/111799298291188873'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2005/06/blog-post_05.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-111768337924009214</id><published>2005-06-01T22:36:00.000-05:00</published><updated>2008-12-02T22:55:06.805-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='زندگی'/><title type='text'></title><content type='html'>فردا شيرينيها رو بايد بسته بندي كنم. پس فردا هم. اولين تجربه كار در كارخانه. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به تفاوت حقوق كارگرها فكر مي كردم در اينجا با ايران. و تفاوت نگاه آدمها به آنها. اينجا به دكتر و مهندس و كارگر به چشم انسان نگاه مي شود و برتري انساني مطرح نيست. شايدخيلي ظريف و زيرپوستي باشد. همه به اسم كوچك صدا مي شوند و از القاب زوركي و سطحي خبري نيست. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حقوق مادي هم فرق زيادي دارد. يك گارگر مي تواند اينجا زندگي راحتي داشته باشد با داشتن ماشين و خانه اي اجاره اي. فكر مي كنم حتي از نظر كارگري هم از اينها عقب هستيم. خنده دار است. آخر اينها از همان دوران مدرسه اينجور كارها را تجربه مي كنند و اتفاقا كلي هم پول پس انداز ميكنند. بعدا هم اگر در آينده حرفه شان را از دست بدهند ، چون در اين كارها تجربه داشته اند ، راحت كار مي گيرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خيلي خوب است كه اينجا كار كردن عار نيست. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باز فكر ميكردم كه دنياي كارگري هم مثل دنياي كار حرفهاي براي خودش عالمي دارد. ديگر نه با كسي رقابت مي كني ، نه به فكر ارتقا هستي و نه خراب شدن پروژه ات. نون بازويت را مي خوري و راحت زندگي مي كني و فكرت هم آزاد است. اما كار حرفه اي هم عالم خودش را دارد. مخصوصا كه كارت را هم دوست داشته باشي مثل من كه دارم ميرم ادبيات اينگليسي درس بدهم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا ببينم بعد از كار فردا چه فكر خواهم كرد. تجربه خوبي است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4080923-111768337924009214?l=jazireyesargardani.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/feeds/111768337924009214/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=4080923&amp;postID=111768337924009214&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/111768337924009214'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4080923/posts/default/111768337924009214'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://jazireyesargardani.blogspot.com/2005/06/blog-post.html' title=''/><author><name>Mehrnaz</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13235549086131523394</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='24' src='http://2.bp.blogspot.com/_LheOg4bXf1Y/TC1oCldMIBI/AAAAAAAAAKQ/SkNE2vVIjOk/S220/SANY0059.JPG'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4080923.post-111751014698802949</id><published>2005-05-30T22:28:00.000-05:00</published><updated>2008-12-02T22:56:33.210-06:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شهود'/><title type='text'></title><content type='html'>بغلم كرده بود و طبق معمول صورتش رو توي موهام فرو كرده بود. هردو احساس خوبي داشتيم. گفت دوستم داره. گفتم كه دوستش دارم. گفت برات دعا مي كنم. برام دعا كن. گفتم براي چي؟ گفت براي اينكه آزارمون به كسي نرسه و هميشه با هم باشيم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چيزي از دلم گذشت. يك چيز خوب. چيزي از جنس شهود. شايد كار ما تو اين دنيا همينه. كه خودمون رو حفظ كنيم. از اينكه روحمون با آزار دادن ديگران خدشه دار بشه. كار سختيه. خيلي سخت. كه تمام عمر آزارت به يك نفر هم نرسه. خيلي تمركز مي خواد. شايد براي همينه كه دينداري براي خيليها سخته. فكر مي كنم قلب كلام همه دينها همين باشه. و اين به خودي 
