Tuesday, November 03, 2009

تله

مدتی بود که به بازی بودن فوق لیسانس خواندن فکر می کردم. اینکه از پس چالش به موقع تحویل دادن پروژه ها برخواهم آمد یا نه ، میشد قسمتی از این بازی ؛ و برنده نهایی کسی بود که با سر بلندی از این بازی یک تا دوساله بیرون بیاد. اما دو سه روز پیش محمد تشبیه بهتری به کار برد که دوست دارم اینجا ثبتش کنم.

اینکه چون ما مطمئن هستیم که از پس فوق لیسانس و دکترا خواندن بر میاییم ، نباید باعث بشه که در "تله " آنها هم بیافتیم. می گفت تله ، چون درست است که ما مطالعه و تحقیق روی یک مسایلی را دوست داریم اما زمانبندی تحویل پروژه ها و رقابت برای چاپ مقاله و کارهای فرعی کردن برای به استخدام در آمدن ، چندان خوشایند نیست و چه بسا عیش تحقیقمان را هم از بین ببرد.

اینست که می خواهیم به راه خودمان برویم و جزییات را هم خودمان تعیین کنیم. مثلا معلم جانشین بشویم و در زمانهای آزادمان با سرعت دلخواه خودمان به تحقیق و مطالعه بپردازیم. معلم جانشین شدن این خوبیها را دارد که اولا ما عجالتن مدرک معلمی را گرفته ایم. دوما مسولیت رسمی یک کلاس را نداریم که وقت خارج از کلاسمان را هم ازمان بگیرد. سوم هم اینکه هرروز نیست و همانروزهایی هم که می رویم حقوق خوبی می دهند. هر وقت هم بخواهیم می توانیم ایران برویم و بیاییم یا به سفرهای دیگر برویم.

در واقع ما بازی جدیدی با قوانین خودمان ساخته ایم که کمترین دردسر و چالش را داشته باشد. البته برنده شدن در این بازی و اصلا امکان یافتن برای انجام این بازی را آینده تایین خواهد کرد.

این همه بازی بازی می کنم برای این است که من کلا همه کارهایی که در این دنیا می کنیم را بازی می دانم. چون مرگ همه کارها را از معنی انداخته است. مگر کاری که با روح من سرو کار داشته باشد و روحم رو صاف و لطیف بکنه. چون مدرک و خونه و ماشین و پول و غیره و غیره همه میان و میرن اما روح من همیشه با منه و چه بسا بعد از مرگ هم با من باشه .

و البته دانستن اینکه از کجا آمده ام و به چه منظور تنها کار جدی میتونه در این دنیا باشه که امید وارم با خالص کردن روحم بهش برسم.

Sunday, October 11, 2009

عشق تازه

موش کوچولو، سلام عزیزم؛ صبحت بخیر کوچولوی من.
سلام نازنین. صبحت بخیر.
با تو نیستم که! با اینم که تو دلمه!
...

Sunday, August 30, 2009

گل سرخ

گل سرخ...

...زیر قلبم...
...اکنون گل سرخی می روید...

کاش می توانستم مثل فروغ بی پروا بگویم.

Thursday, June 11, 2009

ما

ما نیمی از جمعیت ایران هستیم

Saturday, May 30, 2009

نگاه از بیرون

یأس وبلاگی نگرفتم. مشغول این دوره فشرده تربیت معلم فرانسه بودم که دیروز تمام شد و رفتن به اولین کنفرانسم در زندگی آکادمیک.

این روزها خیلی به اینکه کجا دوست دارم زندگی کنم فکر میکنم. بیشتر وقتها صفحه ترازو به سمت کانادا ماندن کج می شود. بزرگترین نکته مثبتی که اینجا دارد: آرامش هست. حتی از دسترسی به دانش و امکانات علمی هم برایم مهمتر است. و نکته منفی که محمد با تایید بر آن سعی در متقاعد کردن من به زندگی در ایران دارد: نبودن در کنار خانواده است. شاید هم اینکه اینجا برای ماندن و گذران زندگی بیشتر از ایران باید زحمت بکشیم. البته موقعیت ما اینطور است و یا اینطور حدس می زنیم.

ایران برای من بقالی رفتنش هم پر از تنش هست و ترس و اضطراب. مطمئن هستم اگر مرد بودم این مشکل حداقل نصف میشد.

اما اینجا دوری تنها مشکلی است که میبینم. اما مگر زندگی بدون مشکل هم می شود و بالاخره انسان باید بتواند خودش را با مشکلات تطبیق بدهد.

بر عکس ایران به چشم مجرم بالقوه نگاه می شوم چون زن هستم. و مشکلات از زمین و آسمان میبارد.

درست است که اینجاییها عاطفه ایرانیها را ندارند. اما عاطفه ایرانیها هم کار دستشان میدهد. در ایران آنقدر آدمها مثل نقل و نبات گذشت می کنند که گذشت معنی خود را از دست داده و به چشم نمیاید و هرکس که از خودش نگذرد انگشت نما میشود و اینگار بدترین کارهای دنیا رو کرده. اینجا که باشم بیشتر قدر این عاطفه را خواهم دانست و وقتی که ایران میروم بیشتر از ایرانیها این عاطفه را حس خواهم کرد و قدر دان خواهم بود. اینجا هم این عاطفه که در خون من است باعث خواهد شد تا بتوانم کسانی که آن را می فهمند به سوی خودم جذب کنم و همان برایم کافی خواهد بود.

گاهی حتی فکر می کنم روحیاتم با روحیات اینجاییها نزدیکتر است. دوست دارم بیشتر اوقاتم را با خودم باشم ودر خودم غور کنم، پس بی اعتنایی غربیها برایم اهمیتی ندارد.

می خواستم از تجربه کنفرانس هم مفصل بنویسم اما نشد و به قول معروف آتیشش خوابید. فقط همینقدر بگویم که با آدمهای جالبی آشنا شدیم که شبیه غربیهایی که تا به حال دیده بودیم نبودند. استادهای خاکی و خودمانی و گرم با اندیشه های تغییر و تحول.

Thursday, April 30, 2009

کشتی تفریحی

کشتی تفریحی زندگی سرمایه داری بر روی اقیانوس زندگی در حرکت هست و ما آدمهای این زندگی به اصطلاح مدرن تنها کارکنان قسمتهای مختلف این کشتی لوکس و عظیم هستیم. این فکریه که من رو مدتیست به خودش مشغول کرده . مثل کارمندهای این نوع کشتیها هرروز از صبح تا شب باید کار کنیم تا زندگیمان تامین باشد. دلمان خوش است به صدای ساز و نوایی که گه گاه از درون سالنهای پر زرق و برق کشتی به گوش می رسه که گاهی هم به مناسبت کاری که داریم گاهی خودمون از اون وسط می گذریم با سینی نوشیدنی و به قصد سرویس دهی به کسانی که زندگی ما را تامین می کنند . گاهی سرک می کشیم به این گوشه و اون گوشه و به قول معروف از دور دستی بر آتش داریم و دلمون به همین کورسوی امید گرم. چون خودمون در محیط کشتی هستیم و گاهی از بعضی از مزایاش ، مثل منظره اقیانوس یا صدای ساز و آوازی که برای مهمونها برپاست و یا غذایی که به سبب حضور آشپز مخصوص به ما هم میرسه بی آنکه قصدی در کار باشد، بهره می بریم؛ فکر می کنیم همین که تلاش کنیم از ملوانی ساده به سطوح بالاتر برسیم و خودمون رو به نا خدایی کشتی نزدیک کنیم، کافیه و کارمون درسته. غافل از اینکه تنها مهمانهای سرمایه دار این کشتی برنده ماجرا هستند و استفاده کننده های واقعی. زندگی پرزرق و برق و مدرن و سرمایه داری امروزی دامی بیش نیست برای اونهایی که به یک زندگی کارمندی بر روی کشتی لوکس با نام دهان پرکنی چون کشتی تفریحی ، راضی می شوند مادام که گاه به گاه و با تشویشی همیشگی از منظره و غذا و تفریحی بهره ببرند که مهمانان کشتی دائم و بی دغدغه از آنان بهره ورند.
از ادبیات که بخوام بیام بیرون و حرفمو صاف و پوست کنده بخوام بگم، باید بگم که زندگی در این دنیای مدرن که بوی پول میده و بهره کشی و سرمایه همچین یک نمه به دل من نمینشینه. آخه کی گفته که من باید پنج روز هفته کار کنم و تنها دو روز هفته زندگی.! مگر من برای کار زنده ام ؟ پس خانواده و عشق و زندگی برای زندگی چی میشه؟ پس کی وقتی هست برای شناخت خودمون و اینکه ببینیم به کجا داریم میریم؟ چرا همه چیز فرموله شده از قبل تو این زندگی سرمایه داری؟ پس من انسان این وسط چی میشم؟ فکر و اراده و خلاقیتم کجا میره؟ چرا همه اینها برای گردوندن چرخ این اقتصاد کتابی و سفارشی و از قبل طراحی شده باید خرج بشه؟ چرا من نباید وقت داشته باشم که فکر کنم چطور دوست دارم زندگی کنم؟ همه چیز از قبل قالب گیری شده و برچسپ خورده و ترو تمیز آمادست تا من مثل یک لباس انتخابش کنم و بپوشمش و البته برای داشتنش تمام عمر کار کنم بدون لحظه ای با خود بودن.
البته من ترجیح میدم کلک خودم رو روی آبهای زندگی پیش ببرم و چه بسا در این میون جزیره ناشناخته ای رو کشف کنم. دوست دارم با خودم باشم و راه زندگیمو خودم انتخاب کنم. شاید مجبور بشم که به طور موقت در این کشتی لوکس به استخدام در بیام. اما باید همیشه به یا داشته باشم که من دنبال گنج دیگری هستم. یک گنج واقعی در جزیره ناشناخته زندگی .
شاید من اشتباه می کنم. احتمالش هم زیاد هست. چون مطالعه کافی ندارم. زندگی بدو بدوی سرمایه داری این امکان رو به من نمیده. گرچه سعی کرده ام و خواهم کرد که نذارم این امکان تمام و کمال از من گرفته بشه. شاید باید پست دیدبانی کشتی تفریحی رو به عهده بگیرم تا شاید فرصت کنم از اون بالا افقهای دیگری غیر از دیوارهای رنگی و خوش بوی کشتی رو ببینم و مسخ این دنیای مجدود پرزرق و برق نشم. شاید هم ...
اگر اقتصاد دان یا اقتصاد خوانی هست که این پست رو میخونه و فکر میکنه میتونه منو روشن کنه ، با اشتیاق منتظر شنیدن نظراتشم.

پی نوشت: چه تصادفی که درست یک روز بعد از نوشتن این پست ، فیلم "برنامه تلوزیونی ترومن*" رو می بینم که بی شباهت به زندگی که من ازش صحبت می کنم نیست. زندگی که همه چیزش از قبل طراحی شده توسط یک عده خاص برای اهداف خاص خودشون.
پی نوشت-دو: قبل از اینکه کس دیگری بخواد اینو بهم بگه می خوام بگم که می دونم که بشر کلی فکر و تجربه و شکست رو از سر گذرونده تا به اینجا رسیده که یک زندگی نسبتا مرفه برای طبقات اجتماع فراهم شده، اما این دلیل نمیشه که این مرحله که بهش رسیدیم بی نقص باشه و نباید ازش انتقاد کنیم. چنانکه یک عده از محققان دنبال این هستند که ببینند چطور میشه رضایت از زندگی رو در میان اقشار مردم بیشتر کرد و من فکر می کنم این از هر تحقیق دیگری مهمتر هست و یک راهش میتونه این باشه که آدمها ساعتهای بیشتری رو با خانواده شون بگذرونند تا اینکه کار کنند. اما نمی دونم آیا این در سیستم سرمایه داری عملی هست یا نه. دوست دارم در اینباره بیشتر بدونم.


*The Truman show

Thursday, April 23, 2009

تأمل درونی

وقتی امتحان فرانسه میدادم ، یک آن به ذهنم آمد که من دارم در یک سیستم از پیش برنامه ریزی شده برای رسیدن به یک شغل از قبل تعیین شده برای زندگی در جامعه ای که قوانین و چهارچوبش همه از قبل تبیین شده اند، حرکت می کنم. قصد داشتم در مورد این شهودم مفصلتر بنویسم. اما نمی دانم خستگی بعد از یک ماه خواندن فشرده فرانسه بود یا چه چیز دیگری که یادم رفت. کلا یک مدت بعد از امتحان فرانسه چندان سرحال نبودم .

در این مدت متوجه شده ام که من نمی توانم در این کارهای از پیش برنامه ریزی شده دوام بیاورم. به عبارت دیگر نمی توانم خودم را در قالب یک حرفه مشخص بیاندازم و برای همیشه در آن بمانم. مدرسه که می روم ، سعی می کنم ببینم آیا می توانم خودم را جای معلم کلاس تصور کنم که بعد از مدتی کارهایش روتین می شوند و همش باید سر چیزهای جزیی با بچه ها سرو کله بزند. نمی دانم مقایسه خودم با یک معلم خاص که خصوصیات خودش را هم دارد ، درست است یا نه. فکر می کنم که دوست دارم بیش از این معلمی که میبینم با بچه ها حال کنم و بهشان نزدیک باشم. از طرفی نمی دانم آیا این شدنیست در جایی که بعضی از بچه ها رفتارهای خودخواهانه و منزجر کننده ای رو که در خانه از بزرگتر ها یاد می گیرند و باخود به مدرسه میاورند ، دوام آورد. حتی گاهی خود همکاران هم با این دنیاهای کوچکی که دور خود ساخته اند و خانه های شیشه ای شخصیتی که به دور خود کشیده اند ، چندان جذبم نمی کنند.

تنها مساله ای که در این واقعیت سیال زندگی تا به الان شبیه قطعیت باقی مونده علاقه من به دانش هست. با اینکه بعد از امتحان فرانسه تا مدتی نمی تونستم کتابی در دست بگیرم و بیشتر روزها رو با اینترنت گردی و فیلم دیدن گذروندم ، اما باز وقتی جرات کردم بعد از این مدت کتاب زبانشناسی که از کتابخانه دانشگاه گرفته بودم دوباره به دست بگیرم و بخونم و از خوندنش دوباره اون حس علاقه به دانستن در من مثل قبل بیدار شد، فهمیدم که هنوز یک ریسمانی هست که من رو بتونه در زندگی جلو ببره.

خیلی دانشها هستند که دوست دارم در موردشون بدانم. خیلی کتابها هستند برای خواندن. اونقدر که نمی دونم از کجا شروع کنم. کاش کاری پیدا می شد که فقط به من می گفتند بخوان و بنویس و با خودت باش و ما زندگیت را تامین می کنیم. اما در این دنیایی که قبل از آمدنم بنا شده ، این رویای بی ریشه ای بیش نیست. نمی دانم شاید کاری باشد مثل این ، اما حتما با همین قوانین دست و پا گیر اجتماعی که بر پایه سود انسانها بنا شده و نه دل آدمها. یعنی حتی اگر کاری باشد که من بتوانم بخوانم و بنویسم ، حتما یک شرط و شروطی هم دارد و سفارشی خواهد بود و این با روحیه آزادطلبی انسانی هماهنگ نیست.

اینست که معلمی و استادی و حرفه را می گذارم برای امرار معاش و سعی می کنم زندگیم را طوری بگذرانم که چندان از علاقه به دانش دور نیافتم و بیشتر مواقع با خودم باشم. شاید تاوان این نوع تفکر این باشد که هرگز خانه یا ماشین یا پس اندازی نداشته باشم. معلوم هم نیست که همیشه همین را بخواهم .

یک مساله تا اینجا روشن است که کارهای مشخص اجتماعی من رو ارضا نمی کنند. شاید مجبور بشم کار مخصوص خودم رو تولید کنم. شاید نویسندگی کنم. اما نه سفارشی و حرفه ای و قالبی. بیشتر دوست دارم با خودم باشم و با کتابها . استعداد نوشتن هم دارم. این را هم تازگی دوباره به یاد آورده ام که نوشتن به تمرین هم نیاز دارد و استعداد تنها کافی نیست.

این سختترین نوشته ای بوده که تا به حال نوشتم. شاید چون به قول محمد من با این نوشته ها مدیتیت هم می کنم یا همون تامل در درون خودم و خواسته هام. و رو راست بودن با خود یکی از سختترین کارهاست. آره من تا قبل از همین نوشته استاد شدن رو برای پرستیژ اجتماعیش هم می خواستم. اما حالا تنها برای دانش می خواهمش و برای امرار معاش و اینکه منو به خودم و علاقه هام نزدیکتر کنه. اگر روزی ادامه تحصیل هم نتونه من رو ارضا کنه ، اون رو کنار خواهم گذاشت.


120px